Khodnevis: از بلاگستان من ببر ورقی از بلاگستان من ببر ورقی ================================================================================ نیک آهنگ کوثر ۱۰ شهریور ۱۳۸۹ راستش دیروز با نگاهی به وبلاگ خودم اندکی افسرده شدم. یعنی دلم نمی‌کشد این روزها مثل قدیم آنجا بنویسم. زمانی بود که روزی حداقل ۸ پست داشتم. شاید گناهش را گردن خودنویس بیاندازم، اما گمانم مشکل وبلاگ‌نویسی جای دیگری است. من هم مثل خیلی‌های دیگر فکر می‌کنم با آمدن شبکه‌های اجتماعی و امکان تبادل نظر و مطلب در جایی مثل فیس‌بوک، انتشار نظر خیلی راحت‌تر از وبلاگ شخصی انجام می‌شود. نمی‌دانم می‌توان گفت که وبلاگ‌نویسی «مد» بود و حالا نیست یا اینکه فضای شبکه‌های اجتماعی آنلاین عملا جانشین سپهر وبلاگ فارسی شده است؟ می‌توانم با جرات بگویم که مثل گذشته وبلاگ نمی‌خوانم. می‌توانم با جرات بگویم که کار گروهی را به کار فردی ارجح می‌دانم. تعارف نداریم که! البته وبلاگم را گذاشته‌ام برای مطالب فردی یا چیزهایی که نمی‌خواهم در خودنویس بگذارم. یادش بخیر...مهر ۱۳۸۰ بود که حسین درخشان ایمیل زد و گفت «وبلاگ» راه انداخته و تشویقم کرد که من نیز چنین کنم. راستش از فرط تنبلی، این کار را نکردم. سینا مطلبی اما زرنگ بود و این کار را کرد...اما وبلاگ سینا دردسرساز بود و پشت سر هم احضارش می‌کردند... وقتی آمدم کانادا، یک کارتون بلاگ هدیه حسین درخشان بود به من. روز اول نزدیک ۸۰۰۰ بازدید کننده داشتم. جالب بود...اما با راه افتادن روزآنلاین و قرارگرفتن کارتون‌های روزانه‌ام در آنجا، نیازی به کارتون بلاگ نداشتم. با این همه وبلاگ فارسی‌ام را با هدف ثبت چیزهایی که ممکن است یادم برود راه انداختم. چرا؟ چون آن زمان به خاطر از دست رفتن بخشی از حافظه، مشتری یک روان‌کاو بودم. پیشنهاد کرد خاطراتم را بنویسم. وبلاگ‌نویسی برای من تبدیل به یک تفریح جدی شد، تا جایی که یکی از جدی‌ترین جماعت وبلاگستان شدم و خیلی زود تعداد پست‌هایم از قدیمی‌ترها بیشتر شد. دعواهای وبلاگی آن زمان هم (۱۳۸۴-۸۵) لطف خودش را داشت... راه‌اندازی رادیو زمانه به عنوان رسانه وبلاگستان شاید اندکی روند کاری‌ام را کندتر کرد، اما همچنان پرکار بودم. اما...راه افتادن خودنویس دیگر پتک آخر را بر سر وبلاگم فرود آورد. اما نه، هنوز زنده است و نفسی می‌کشد، اما دیگر حال قدیم را ندارد. امروز وبلاگ‌نویسی شاید در دوره ظهور و قدرت فیس‌بوک، جایگاه قدیم خود را ندارد. وقتی تو چندین هزار رفیق در فیس‌بوک داری و می‌دانی بسیاری از نوشته‌هایت در آنها خوانده می‌شود، شاید نگاهت به وبلاگت و اثرش مثل گذشته نباشد... اما به هر شکل، وبلاگم را زنده نگه می‌دارم...شاید در حالت کما، اما می‌خواهم نفسی بکشد...هر نفسی که می‌کشد، ممد حیات است...