Khodnevis: وقتي مشايي هم ابوعطا مي‌خواند! وقتي مشايي هم ابوعطا مي‌خواند! ================================================================================ سارا زرتشت ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ پيروزي احمدي نژاد در انتخابات ۸۴، محصول يك تقابل سياسي بود. احمدي‌نژاد هويت سياسي خود را با نفي گفتمان‌هاي سياسي و الگوهاي اقتصادي هاشمي رفسنجاني تعريف كرد و به كمك اين هويت مبهم، توانست در انتخابات ۸۴، بر هاشمي رفسنجاني فائق آيد. مقايسه‌ي آراء احمدي‌نژاد با آراء او در انتخابات مجلس ششم اين ادعا را تقويت مي‌كند. مدلي كه احمدي نژاد از آن بهره برد، همان مدلي بود كه اصلاح‌طلبان را در انتخابات دوم خرداد ۷۶ به پيروز رساند، با اين تفاوت كه مدل احمدي‌نژاد صريح‌تر، واضح‌تر و البته بسيار مبتذل‌تر از مدلي بود كه در دوم خرداد بر قدرت غالب شد؛ اگرچه نمي‌توان به رفتار سياسي احمدي‌نژاد در آن دوره و حتي به غير اخلاقي بودن آن ايراد گرفت كه غيبت اخلاق در سياست ايراني يك غيبت سيتماتيك و نهادينه است و اغلب سياست‌مداران پيشين هم، كم و بيش از اين آئين سياسي برخوردار بوده‌اند و كمتر مي‌توان نمونه‌هاي پاك و سره‌اي چون مهدي بازرگان را در آن يافت. اين بار، اسفنديار رحيم مشايي - هم - به دنبال يك تقابل است تا به كمك آن، خواسته‌هاي خود را پيش ببرد. اسفنديار معتقد است كه اغلب شركت‌کنندگان در انتخابات، براي نه گفتن به پاي صندوق راي مي‌آيند و اين نه گفتن مستلزم ايجاد يك تقابل است. اما؛ تعريف يك تقابل سياسي و حتي اقتصادي براي اسفنديار ممكن نيست كه خود جزئي از سياست فعلي است. اما، ايجاد يك تقابل مذهبي و يا مكتبي براي تقابل با نهاد روحانيت و گفتمان مذهبي حاكميت، ممكن مي‌نمايد. اسفنديار به يك تقابل مذهبي - مكتبي مي‌انديشد. مدلي از تقابل دين فقيهانه و دين عارفانه. نمونه‌اي از تقابل دين فقه انديش و دين تجربت انديش. الگويي از تقابل ايران و اسلام يا فارس و عرب و به عبارت دقيق تر مدلي فانتزي از قرائت اصلاح طلبان در خصوص دين.( مدلي فانتزي تر از آنچه رضا راد منش به آن اميدوار است) اسفنديار - لابد - سري به بازار نشر مي‌زند و حجم كتاب‌هاي فانتزي و كتابچه‌هاي عرفاني را كه اغلب به عرفان دئيستي پرداخته‌اند مي‌بيند و با ديدن تيراژ و چاپ چندم آنها دل خوش مي‌كند كه جامعه‌ي هدف را خوب انتخاب كرده است. ديدار با هنرپيشه‌ها و هنرمنداني كه به اين آئين‌ها تعلق خاطر دارند و ايرانيان خارج‌نشيني كه با نوستالژي وطن گذران مي‌كنند آغاز پروژه‌ي اسفنديار است. آغازي براي تقابل مكتب فقه گريز و ايراني اسفنديار و مكتب فقه پرور و اسلامي روحانيت. اسفنديار، خود را به آب و آتش مي‌زند تا هويت خود را بيابد و آن را فرياد بزند. دشمنان مذهبي و روحاني براي آن لازمند و اين دشمنان هويت او را تقويت مي‌کنند و چه دشمني بهتر از مصباح و سليمي نمين و شريعتمداري و مكارم شيرازي! اسفنديار ابايي ندارد كه خود را حلاج بخواند، تا جامعه‌ي هدف، او را بر سر دار ببينند و او همان قهرمان مظلومي باشد كه جامعه ي ايراني تشنه‌ی آن است. قهرماني كه نقد آن روا نيست و افتاده‌اي كه ديگر زدن ندارد. اسفنديار، شايد، از دو نكته غافل است. اول اينكه اين بازي دير شده است و ديگر آن كه اين تقابل هم خطرناك‌تر از آن است كه «حلقه‌ي اروميه» بتواند آن را پيش ببرد. بگذريم كه اساساً ظرفيت وجود اين تقابل در چهره و شخصيت و توان فرهنگي و علمي اسفنديار نيست. اگر قيافه‌ي احمدي نژاد به درد نوكري مردم مي‌خورد، «ته چهره‌»ي اسفنديار نه نشاني از عرفان دارد و نه اخلاق عرفاني. راز نهفته در شخصيت مبهم اسفنديار، اگر چه استعداد آن را دارد كه به ابهام عرفان بيالايد اما، اين ابهام، استعداد ديگري را هم در خود به همراه دارد. «استعدادي كه داود احمدي‌نژاد هم بتواند آن را كشف كند» اسفنديارخان اشتباه هم دارد. چند اشتباه بنيادي! به همان اندازه كه تقابل سياسي زود جواب مي‌دهد و مي‌تواند بر موج افكار عمومي و هيجانات انتخاباتي سوار شود، تقابل مكتبي و مذهبي دير ياب و دير كوش است. غفلت اصلي اسفنديار، اگر اساسا غفلت باشد، غفلت از جامعه‌ي مذهبي و ديني ايران است. به همان اندازه كه سياستمداران ايراني در سياست ورزي خود ناتوان و كم تجربه و جوان رفتارند، روحانيان و انديشمندان ديني، توانمند و پرتجربه و پيركردارند. از سنت حوزوي گرفته كه به نام بزرگاني چون جوادي آملي و علامه طباطبايي و مرتضي مطهري آراسته است تا سنت روشنفكري ديني كه بر شانه‌ي غول‌هايي چون عبدالكريم سروش و اقبال لاهوري ايستاده است. سخن كوتاه، اگرچه قطار خالي سياست، بليط ورود كساني چون محمود را هم دارد اما قطار سنگين فقه، مجال عرض اندام به قرائت فانتزي و كمدي اسفنديار را نخواهد داد. اگرچه جوي آب سياست بد جوري در ايران سر بالا مي‌رود و مجال خواندن براي محمود و اسفنديار هم فراهم شده است؛ اما درياي سنتِ ديني تنها به نهنگاني چون مولوي و غزالي مجال شنا مي‌دهد .به قول حافظ: نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند ... نه هر كه آينه سازد سكندي داند نه هر كه طرف كج نهاد و راست نشست ... كلاهداري و آئين سروري داند هزار نكته ي باريك تر از مو اينجاست .... نه هر كه سر بتراشد قلندي داند