Khodnevis: حکايت انگشتر «يا ظافر» آقا حکايت انگشتر «يا ظافر» آقا ================================================================================ Nikooo ۱۹ اسفند ۱۳۸۸ بیست و دوم بهمن وقتی از بالای هلی کوپتر آن ده‌ها میلیون نفر را دید که فقط به عشق او آمده بودند دیگر خیالش راحت شد. حتی شنید که این ده‌ها میلیون نفر برای اینکه وفاداری اشان را به او اثبات کنند با اسلحه و بی سیم و گاز اشک آور در صحنه حضوری حسینی داشته‌اند برای همین دلش خیلی مظفر شد و بعد از هشت ماه توانست یک خنده دندان نما بکند. در هشت ماه گذشته شبهایی بودند که آقا یا خوابش نمی‌برد یا یکهو از خواب می‌پرید و فریاد می‌زد. در همه آن شب‌ها فقط یک خواسته از خدا داشت که‌: "تا زمانی که من زنده‌ام این مملکت برقرار باشه و نظام از دست نره‌! بعدش هم دیگه خدا بزرگه و من درباره‌اش تکلیفی ندارم!" البته این مال شب‌ها و روزهایی بود که آقا مرتب خواب مصرف جام زهر را می‌دید و احساس می‌کرد به لقاء‌الله و روح حضرت امام نزدیک‌تر می‌شود و باید کم کم خود را برای مصرف جام زهر آماده کند. اما انگار حرف بچه‌های سپاه و اطلاعات درست از آب درآمد که با گرفتن و بستن و زدن و کردن‌، کارها ردیف می‌شود و او نباید کوتاه بیاید تا کار حسینی و حسنی نشود و با یک پایان معاویه‌ای همه خیرش را ببینند و سال‌ها به خوبی و خوشی حکومت را مثل توپ فوتبال بین مجتبی و مصطفی و توله‌های دیگر دست به دست کنند .‌ملت هم که به قول آقایان علما‌، حکم این شریفه را دارند که «العوام کالانعام بل هم اضل» ... فقط می‌مانند خواص که آنها هم همه مثل پروانه گرد آقا می‌چرخند و هر چهارشنبه نگاهشان را به دهانش می‌دوزند تا ببینند این دفعه چند بار دشمن دشمن می‌کند و چه طور شلوار فتنه و فتنه گران را از پایشان استخراج می‌کند. برادر من در چشم‌های من که سبز باشم زل می‌زند و برای اینکه لجم را دربیاورد می‌گوید بعد از این جریانات ارادتم به آقا بیشتر شد! دلم می‌خواهد باور کنم ولی رویم نمی‌شود سراغ عکس حضرت آقا را بگیرم که هشت ماه است جای خالی آن روی طاقچه خانه برادرم خودنمایی می‌کند! خواهرم می‌گوید آخر سفره حضرت عباس دعا می‌کردند برای مریض‌ها و گرفتارها، مجلس گرفته بود و دست‌ها همه رو به آسمان‌. اما وقتی اسم حضرت آقا آمد و دعا برای سلامتی‌اش دست‌ها به زیر آمد و هیچ کس آمین نگفت‌! دوست راننده‌ام که با طعنه و طنز‌، اخبار جنبش سبز را از من می‌گرفت، این روزها سکوت من را می‌شکند و اینبار او گوینده شده است و از گرانی و بدبختی شب عید می‌گوید و دست آخر چند عبارت «کِش دار!!!» درباره آقا و خانواده محترمش تلاوت می‌کند. البته چیزهایی هم درباره طناب و تیرچراغ برق و آتش زدن و ... که البته من لب می‌گزم و از گاندی و جنبش بی‌خشونت برایش می‌گویم اما او به ریش نداشته‌ام می‌خندد. مادرم قبلا می‌گفت پشت سر آقا حرف نزن‌! این سیده‌! جدش می‌زنه کمرت‌! ... مادرم اما تازگی‌ها می‌گوید : "اینها فعلا همه کاره‌اند و دست به هر جنایتی می‌زنند تو روخدا مواظب زبونت باش بلایی سرت نیاد." گاهی وقت‌ها با خودم می‌گویم :‌ "یعنی تمام شد؟!" اما سر و صدای شکستن‌ها من را به خود می‌آورد. این روزها و شب‌ها خیلی چیزها می‌شکنند‌. لازم نیست گوش تیز و حساسی داشته باشی که صدای در هم شکستن بتهای دروغین را در دل‌های زودباور بشنوی! باور کنید که صبوری و همت شما در هشت ماه پر از بیم و امید ، بت اعظم را در هم شکسته است‌! و این موجودی که عصا زنان خود را به این سو و آن سو می‌کشد پاره‌های استخوان‌هایی‌اند که در یک جامه پر دلق و ریا به یکدیگر می‌خورند و صدای گوشخراششان جهانی را آزار می‌دهد. آن گردنه صعب و سخت که دریدن نقاب ریا و زرق بازی بود طی شد و در آستانه بهاری جدید‌، پیروزی سبزها را در تسخیر قلوب و افکار مردم ایران زمین و منزوی کردن خودکامگان و دیکتاتورها جشن خواهیم گرفت.