Khodnevis: تو طرف کی هستی؟ تو طرف کی هستی؟ ================================================================================ داریوش سعدین ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ می‌خواستم تک سرنشین مسافرت کنم! کولر را روشن کرده بودم و صدای پخش اتومبیل در گوشم بود... ... می‌شنوی .. این تپش قلب ماست باش و ببین تا که چه توفان کنیم... جوانکی را دیدم که بدست زنبیلی از جنس کیسه های کوچک برنج گرفته و نا امیدانه برای ماشینهایی که رد می شوند دست تکان می دهد تا شاید کسی قبل از افطار او را به منزل برساند. نا خود آگاه ترمز زدم. سلام کرد و سوار شد. مسیرش را پرسیدم و وقتی فهمید که کاملا به مسیر من می خورد لبخندی زد و خواهش کرد که تا سر جاده روستایشان برسانمش. فولدر را عوض کردم... ... همراه شو عزیز تنها نمان به درد کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود... همصحبت شدیم و از روستا و مشقت های زندگی برایم گفت. گفت که در هنرستانی حاشیه شهر درس می خواند. دوست داشت که اگر بتواند از روستا بکند تا شاید زندگیش سر و سامانی بگیرد. با زبان روزه طاقتش از گرما سر آمده بود و سرخوش از نسیم کولر بلبل زبان برایم می گفت. گفت که در روستایشان چند نفر بسیجی دارند و جمعه برای سرکوب به تهران آمده بودند. پرسید : این قضیه ها چیست؟ می دانی ؟ گفتم همین جنبش سبز است دیگر نمی دانست دقیقا از چه می گویم ولی به روی خودش نیاورد و گفت: این آمریکایی ها کار و زندگی ندارند که افتاده اند به جان ما؟ شاکی بود که مردم از تهیه یک لقمه نان عاجزند و یک عده هم از آمریکا پول گرفته اند و حالا مملکت شده هردمبیل! گفتم برادر این جریان پول چیست؟ گفت که درست نمی داند اما گویا میلیارد میلیارد پول گرفتند تا مملکت را به هم بریزند! اینکه سر رییس جمهور شدن این قضایا آغاز شده برایش تعجب آور و ناراحت کننده بود! کمی با هم حرف زدیم نا امیدانه سعی می کردم برایش استدلال کنم که این حرف ها دروغ و اتهام است. گفتم که احمدی نژاد با این همه رای که ادعا می کند معنیش این است که از هر سه نفر، دو نفر طرفدار دارد. گفت که این طرفداراش کیان که ما نمی بینیمشون؟!!! گفتم که میر حسین چند روز بعد از انتخابات خواسته اش این بود که انتخابات را تجدید کنند و تضمین داد که خودش هم دیگر هیچوقت در آن شرکت نخواهد کرد! از کروبی گفتم و قضیه کهریزک. اشاره کرد و گفت همین کهریزک؟ شاید ناراحتش کردم وقتی که ندا را بیادش آوردم. کسی را هم خود او می شناخت که در جریان این راهپیمایی ها دستگیر شده بود و وقتی آزاد شد یک چشمش نمی دید. می گفت که یک کلمه از آنچه به سرش آمده نمی گوید. وقتی برایش گفتم که خامنه ای با میر حسین همیشه مشکل داشتند انگار مسئله برایش جالب شد. گفت خمینی خوب بود اما انگار مملکت هرکی به هرکی شده! ساکت شدم و چیزی نگفتم. نظرش این بود که اطلاعات خیلی قوی و وحشتناک است. باز هم ساکت ماندم. اما سری تکان دادم از این همه وحشت و ابهام و خیال که در سر او بود! سریع چرخش عقیده داد!!! گفت که فکر می کند هر چه سرمان می آید از بی کفایتی خامنه ای و احمدی نژاد است! دوباره پرسید تا مطمئن شود!: یعنی اینکه می گن پول گرفتن دروغه؟ گفتم که بدان اگر احتمال هم می دادند که بتوانند چنین چیزی را ثابت کنند تاکنون صد بار کروبی و موسوی را اعدام کرده بودند. انگار گره کارش همین مسئله پول بود. دوباره سر شکایت را باز کرد. از نداری های همولایتی هایش گفت. از پسر عموی نو جوانش که ناگهان سرطان گرفته و جلوی چشمشان دارد جان می دهد و به قول خودش پر پر می شود. شغل پدرش را پرسیدم و گفت راننده بوده و تصادف کرده و از بین رفته! دلم گرفت. هر از چندی تکانی می خورد و زنبیلش را اینور و آنور می کرد. گفت که بیکار است و مادرش هم چند مرغ و خروس دارد که خودش را مشغولشان کرده تا شاید تکه نانی بر سفره شان شود. صدای پخش کم بود و وز و وز می کرد. خاموشش کردم و آرام پرسیدم: شنیدی که اگر بری راهپیمایی مردم را بزنی شاید کلی پول درست حسابی هم بهت بدن؟ انگار بر آشفت. گفت عمرا! گفت که اگر از گرسنگی بمیرد اینکار را نمی کند. از تجربه اش در یک سفر به شهر در روز راهپیمایی گفت. زن چادری که بچه بغل داشت را چند بار با جزئیات توصیف کرد که شعار می داد یا حسین میر حسین! از فیلم مارمولک بیاد می آورد. دیالوگی را تکرار کرد: آخوند خوب و بد نداره! آخوند آخونده! اما نه شاید خوب هاش را گرون خرید داشتن گذاشتن وقتش برسه!!! گفت که حالش از هرچی آخونده بهم می خوره! گفت که روزه گرفتنش ربطی به آخوند ها نداره و واسه خدا می گیره. گفتم حالا داداش تو طرف کی هستی؟ اگه راهپیمایی بشه طرف کی را می گیری؟ ناگهان پارکینگی را به من نشان داد و گفت آنجا پیاده می شود! پرسیدم نگفتی؟ گفت معلومه دیگه طرف خودمونم. طرف مردم! توقف کردم . پیاده شد و دست در جیب کرد و با حرکت ابرو و پوزخند گفت بقیه حرف‌ها بمونه واسه بعد! خداحافظی کردیم و من از همصحبتی با او و او شاید از سفر مجانیش خوشحال بود! امشب دائم او و زندگیش در ذهنم مرور می شود و امیدوارم که در بحث با بسیجی های روستا کم نیاورد! من که توان بخشش و یاری مالی را نداشتم. کاش لا اقل توانسته باشم گوشه ای از ذهنش را روشن کنم!