نیک آهنگ کوثر
در روزهای اخیر، تعداد زیادی سند و مدرک از افراد و دستگاههای مختلف در رسانههای آنلاین منتشر شده است. بعضی از سایتهای خبری غربی نیز بدون بررسی درستی این مدارک، آنها را واقعی قلمداد کرده و اقدام به انتشارشان کردهاند. از سوی دیگر، انتشار مدارکی از سوی یک کارگردان ایرانی با این عنوان که اطلاعات را یکی از اندرونیهای بیت رهبری داده، گرچه میتواند حاوی اطلاعات درستی باشد، اما قابل اثبات بودنش محل بحث است. بنا به گفته چند نفری از تحلیلگران، وجود چند خطا در این مدارک، میتواند اعتبار بسیاری از افراد و نیز خبرهای رسیده از درون کشور را خدشهدار کند، و این چیزی جز خواست دستگاه تبلیغاتی حکومت نیست.
برای نظامی که لو رفتن جعلی بودن اخبار رسمیاش نمیتواند مشکل بزرگی باشد، و پاسخگوی شهروندانش هم نیست، فقط راضی بودن حاکمان از انتشار اخبار هدایت شده اهمیت دارد. اما همین نظام، اگر متوجه خطا و گاف خبری مخالفانش شود، با هجوم خود چنان بیاعتبارشان میکند که خبرنگاران خارجی و رسانههای بینالمللی تحت تاثیر همین دستگاه اطلاعاتی فریبنده نظام قرار میگیرند و دیگر این مخالفان را تحویل نمیگیرند.
روز گذشته از سوی دادستانی تهران، مصادیق جرایم رایانهای اعلام شد. خیال میکنید اہن موارد خطرنک چه هستند؟ توزیع فیلترشکن و انتشار لینک سایتهای مسدود شده! یعنی چه؟ یعنی اگر میخواهید وارد سایتی بشوید و امکانش نیست، میروید دنبال فیلترشکن، یا از دوستان آنلاین سراغ فیلترشکنی را میگیرید که هنوز کار میکند. فرض کنید به خاطر اینکه رفیقی به شما نشانی یک فیلترشکن مسدود نشده را فرستاده، چند ماه باید آب خنک بخورد. حالا بیاییم موارد مجرمانه را نگاهی بیاندازیم: «انتشار فیلتر شکنها و آموزش روشهای عبور از سامانههای فیلترینگ، باز انتشار و ارتباط (لینک) به محتوای مجرمانه تارنماها و نشانیهای اینترنتی مسدود شده، نشریات توقیف شده، انتشار محتوایی که از سوی شورای عالی امنیت ملی منع شده باشد و معرفی آثار سمعی و بصری غیر مجاز به جای آثار مجاز»...یعنی به عبارت دیگر بهتر است اینترنت ایران را تبدیل کنیم به شبکههای تلویوزیون دولتی که زیر نظر حکومت هستند. گمانم بزرگترین کاری که ما در طول تاریخ بر سر هر پدیدهای آوردهایم، بازتعریف آن و تبدیلاش به مزخرفترین چیز ممکنه بوده است! البته در بعضی موارد گل هم کاشتهایم! شاید خاصیت ما دگرگون کردن هر پدیده باشد!...
شاه سابق، بعد از افزایش دامنه اعتراضها جلوی دوربین آمد و خواست از آن به بعد شاه خوبی باشد......
نگاه انتقادی حبیبینیا به همه چیز، جذابیت خودش را دارد. بدون شک وجود این نگاه باعث ایجاد سوالها و البته مجادلههایی هم خواهد شد. مطلب امروز امید که به دستم رسید، برق از کلهام پرید. یک نفر از همراهان وبلاگ خودنویس به سایت «بالاترین» که تحت مدیریت یک همراه دیگر وبلاگ خودنویس است تاخته بود. به نکاتی اشاره کرده بود که مطمئنا مهدی یحیینژاد بهتر از من یا هر کس دیگری میتواند پاسخشان دهد، اما......
بحثی که اخیرا در بخش «رسانههای خودمانی» راه افتاده کمک بسیاری به کامل کردن بازنویسی «مانیفست» و «درباره ما»ی سایت کرده است. سایت خودنویس هنوز مرحله جنینی خود را میگذراند، اما نمیتوان تجربه رسانهای دستاندرکارانش را کنار گذاشت.
یکی از نکاتی که بعضی از دوستان معمولا آنرا سانسور میبینند، دروازهبانی سایت است. مدیران سایت گاه گل هم میخورند، اما سعی میکنند مراقب باشند که هر مطلبی بدون وارسی منتشر نشود.
مثال سادهای بزنم. چندی پیش عنوان یکی از مطالب رسما اهانتآمیز بود. از دست ما در رفته بود.
کامنتی منتشر شده بود که فحش خواهر و مادر بود و بس.
خبری داشتیم که بیشتر نظر و دیدگاه شخصی بود...
طبیعی است! پیش میآید. اما مسوولیتاش با ماست. پذیرفتهایم که بالای سر مطالب باشیم....
امروز کریسمس است. من نشستهام در اتاق و هم مینویسم... هم خبرهای رسیده را میخوانم...میخواهم کارتونی بکشم که احمدینژاد، بابانوئل را گروگان گرفته... چشمی به تلویویزیون دارم و میخواهم به سینما بروم تا در این تعطیلی، از تنها امکان باقی مانده برای تفریح استفاده کنم. اما مگر میشود؟ راستش من و خیلیها این روزها به اخبار و دنبال کردن وقایع معتاد شدهایم. اعتیادی است عجیب و غریب. عجیبتر اینکه خیلی از ما ایرانیان خارجنشین، خواسته یا نخواسته هویتی دوگانه پیدا کردهایم. در یکی زندگی میکنیم و روحمان در دیگری گیر کرده. دیشب مهمان یک خانواده مسیحی شده ایرانی بودیم. آخر شب همراهشان تا در کلیسا همراهیشان کردیم. احساس جالبی بود. الان به یاد مراسم عزاداری محرم در محل سابق زندگیام در تهران هستم...دستههای عزاداری از همه جای شمیران میآمدند آنجا و به هم میپیوستند...دختران جوان و نوجوان با دقت پسران جوان را زیر نظر داشتند..مادران نیز فرزندان جوان خود را در دو سو...نزدیک امامزاده «علیاکبر» در چیذر...هنوز نمیتوانم به خودم بقبولانم که عزاداریهای محرم فقط و فقط عزاداری است...بیشتر به یک فستیوال میماند...اما چرا همه فستیوالهای ما غمناک است؟ ...
یک پرسش مقدر و پاسخ آن
در اینجا و پیش از ادامة بحث مقدمات عمومی انتخابات و عملکرد دولت و رئیس جمهور در این رابطه، لازم ...
ماجرا ساده است. اینجا فضایی است برای ارتباط، نه تحت تاثیر قرار دادن مخاطب. دو سال پیش که دوباره سرپیری، رفته بودم معرکهگیری و شاگردی، از یکی از استادانم نکتهای آموختم؛ «روزنامهنگاری، هنر برقرای ارتباط است»، و آنکه میخواهد به جای اطلاعرسانی و کمک به گردش آزاد خبر، طرف مقابل را تحت تاثیر قرار دهد، شاید در حوزهای دیگر موثرتر باشد. حالا این استاد روزنامهنگاری ما حرفاش درست باشد یا نادرست، به قضاوت خواننده و شنونده بر میگردد، اما من آنرا پسندیدم. البته او هم نخواست مرا «تحت تاثیر» قرار دهد، بلکه به شاگرد خود آموخت که میتوان خیلی ساده ارتباط برقرار کرد، بدون ادویه اضافه کردن به خبر. اینجا در خودنویس میخواهیم در کنار هم کاری ساده انجام دهیم. پیچیدهتر کردن کار، اولین سد راه خواهد بود. این به معنی انتشار هرچیزی نیست که به دستمان میرسد. با تعدادی از همراهان تماس مستمر داریم، برای بهتر کردن مطالب، یا اصلاح بعضی از چیزهای جا افتاده. اما طبیعتا جا افتادن امور و روی مسیر درست افتادن، زمان میبرد. سایت دارد مسیر تکامل خودش را طی میکند و یواش یواش مشکلات پیوستن و ارسال خبر حل میشود، اما هنوز از گوشه و کنار تذکر میگیریم. همین تذکرهاست که در بهتر شدن ساختار کمکمان میکند....
من آدمی سیاسی نیستم. یعنی هر چقدر توی گوشم بخوانید که کشیدن کارتون سیاسی و نوشتن مطالب سیاسی یا ...آدم را تبدیل به موجودی سیاسی میکند، توی کتم نمیرود. قبول! انسان حیوانی سیاسی است! اما ...میپذیرم که با سیاست حال میکنم...از دست انداختن سیاست سیاستمداران راضی میشوم...همه این صغرا - کبرا چیدنها برای این بود که بگویم وقتی میرحسین موسوی گفته بود هرکسی میتواند خودش یک «ستاد» باشد، زورم گرفته بود!
چه دلیلی داشت که همه بیایند تبدیل به موجوداتی سیاسی شوند، بعدش هم بیایند در خدمت یک کاندیدا!
من با ماجرا کنار نمیآمدم.
اما این روزها که دارم مسائل ایران را از فاصلهای دور ولی با ارتباطهایی خیلی نزدیک دنبال میکنم، میبینم که میتوان سخن میرحسین را اندکی دگرگون ساخت، جواب هم گرفت! الان میتوان گفت که هر کسی که در مراسم خاکسپاری آیتالله منتظری شرکت کرده، یک «رسانه» بوده. چرا نباشد؟
دنبال کردن توییتر و اطلاعاتی که دوستان می فرستادند آنقدر جذاب بود که دیشب فقط ۴ ساعت خوابیدم. تماشای ویدئوهای آپلود شده بر روی یوتیوب میتوانست نشان دهد واقعیت چیست؟ واقعیتی که دستگاه حاکم از نمایشش میترسید و میترسد....
شاید بسیاری از ما با بخش بزرگی از دیدگاههای تاماس مور مخالف باشیم. شاید حتی بگوییم که زنباره بودن هنری هشتم منتهی به جدایی عملی دین از سیاست در انگلستان شد. شاید ...اما بعد از خواندن خبر مرگ مرجع بزرگ شیعیان، همان لحظه به یاد سر تاماس مور افتادم. کسی که میدانست مخالفتش با پادشاه او را از قدرت دور میکند و امنیتش هم به خطر خواهد افتاد.
من هیچگاه مقلد کسی نبودهام، و گمانم این رویه را ادامه هم بدهم، اما نمیتوانم پنهان کنم که چقدر تحت تاثیر ضرباتی باشم که آیتالله منتظری به مشروعیت رهبری نظام زده است. چه، او بهتر از همه میدانست که حداقل از نظر علمی، حجت الاسلام خامنهای را نمیشود با معلم خانگی در مدتی کوتاه تبدیل به یک مرجع تقلید کرد.
اما برای من به عنوان کارتونیست و روزنامهنگار، که از سال ۱۳۷۰ به طور حرفهای درگیر مسائل مختلف زیادی بوده، یک بار ارتباط قلمی با مرحوم آیتالله، تاثیر زیادی در تغییر نگاهم به مراجع تقلید داشته است....
این طبیعتا غیر ممکن است که انتظار داشته باشیم همین امروز بعد از تعطیلی موقت یا دائمی یک رسانه حزبی مثل «موج سبز ازادی»، اعضا این رسانه، چه آنها که با نام مستعار در ایران کار میکردند و چه آنهاییکه مجبور به فرار شدند، رسانه گروهی جدیدی درست کنند. تغییر مکان از رسانهای حزبی که فرماندهان خود را دارد به رسانهای مستقل، تعادل آدم را به هم میزند.
در رسانه شهروندی، دیگر ایدئولوژی حرف اول را نمیزند...اینجا که در مدیر میانه حزب نیست...اما مساله مهم این است که بخش بزرگی از مخاطبان یک سایت، سردرگم خواهند ماند و مدتها طول میکشد تا اخبار و اطلاعات مورد نظر را در یک جا پیدا کنند. در سالهای آخر دهه هفتاد و اول دهه هشتاد، خیلی از روزنامهنگاران متوجه حیله قوه قضاییه شده بودند. پراکنده کردن روزنامهنگارها باعث پراکندگی ذهنی مخاطبانشان میشد. ...
محرم امسال اهمیت زیادی دارد. نه از باب تماشای عزاداریهای مدرن و شام غریبان میدان محسنی و ...، که از جهت اطلاعرسانی درست وقایع. الان بر سر رفتن یا نرفتن به تجمع روز جمعه هزار و یک بحث در فضای وبلاگی فارسی در گرفته، اما نبود یک رسانه رسمی فعال و قابل اتکا که دقیقا بگوید فردا میرحسین خانهنشین است یا جانمازخود را به دانشگاه تهران میبرد، باعث سردرگمی تعداد زیادی از علاقهمندان شده است.
البته شکی نیست که رهبران جنبش به دلایل مختلف نمیتوانند همیشه اعلام موضع کنند. همین دیروز بود که رئیس جدید قوه قضاییه، خبر از پروندهسازی علیه رهبران جنبش میداد، که بخشی از سخنان او هم متوجه بیانیه اخیر میرحسین بود.
طبیعتا آزادی عمل وبلاگنویسها برای اطلاعرسانی بیشتر است، مخصوصا کسانی که با اسم مستعار مینویسند، اما اعتباری نزد خوانندگان دارند.
میتوان بعد وقایع ۱۶ و ۱۷ آذر پیشبینی کرد که تعداد زیادی از شهروندان، گوشیهای موبایلشان را برای روزهای آینده آماده کردهاند. اینکه تا اتفاقی بیافتد، سریع ثبت کنند. انتقال سریع خبر در روزهای تاسوعا و عاشورا اهمیت زیادی دارد. حتی اگر اتفاقی نیافتد!
...
الان داشتم فضای مجازی را میگشتم، که ناگهان رسیدم به مطلبی از همکار و دوست قدیمیام ناصر کرمی. کرمی از جمله همکارانی است که از او بسیار آموختهام، و البته بهواسطه او فهمیدم که ادامه تحصیل در بعضی رشتهها در ایران نتیجهای معکوس میتواند داشته باشد!
کرمی نیک آموخته که میتوان خلاف جریان آب شنا کرد و زیر همه چیز زد، و دلیلی ندارد که زیر بار مد روز، یعنی پذیرش بیچون و چرای «گرمایش زمین» رفت. اما چون او را نیک میشناسم، میدانم که هیچ حرفی را بیحساب و کتاب و بدون «محسابه» نمیزند....
ماجرا ساده است. وقتی کامنت نامربوطی میآید، اخمت میرود توی هم. انتظار داری وقتی نظارت را به حداقل میرسانی، کامنتگذارانی که حتی از چیزی متنفر میشوند، رعایت کنند. من معمولا شبی ۶ ساعت میخوابم. در این ۶ ساعت هم طبیعتا نمیتوانم کامنتها را ببینم و احیانا نامربوطها را بیاندازم توی سطل آشغال. یکی ازدوستان میپرسید چرا از خودتان نمینویسی، ویدئویی تهیه نمیکنی و پادکستی که بگذاری توی سایت و خیلی از سوالها را برطرف کنی؟ کاملا حق با رفیق عزیز «خودنویس» است. منتهی اینقدر گیر همه چیز سایت هستیم که باید یکی یکی به کارهای عقبمانده برسیم. اما مساله دیگر که امروز یکی از همکاران روزنامهنگار تذکر داد که بعضی خبرهایمان عملا «نظر» هستند. در ویرایش مطالب باید دقت بیشتری کنیم.
دیگر اینکه «بنر» را هم به زودی خواهیم گذاشت، که اعضا و دوستان غیر عضو میتوانند روی وبلاگ خود بگذارند. خبر دیگر هم پیوستن خودنویس به «سبزنامه» است....
راستش این اولین سایتی نیست که از روز اول بالای سرش بودهام. اما اولین سایتی است که اینقدر با هیجان، شیشه شیر بدست از اول طلوع آفتاب تا زمان به خواب رفتن پاسبانها کنار تختش نشستهام و تلاش کردهام تر و خشکش کنم.
«خودنویس» هنوز در اول راه است...مشکلات فنیاش دارد یکی یکی حل میشود...طرح نهاییاش بعد از فاز اولیه پیاده خواهد شد...دوستان همینطور میآیند و تولید محتوا میکنند...راستی، نگفتم که لوگوی ما چطوری درست شد! امان از آلزایمر زودرس...چند هفته پیش با بچهها نشسته بودیم و توی سرمان میزدیم که لوگو را چهکار کنیم...چند تا طرح ابتدایی زده شد و یقین حاصل شد که ما اینکاره نیستیم! ...گذشت، تا اینکه روزی مهمان دوستی بودم و مهمانی داشت که تازه از ایران آمده بود...یک گرافیست!
این فراموشی باز از خاطرم برد که از همان اول کار از او کمک بخواهم...وقتی همه داشتیم از خانه میزبان میرفتیم، یادم آمد که ای بابا! یار در خانه بوده و ما گرد جهان میگشتهایم!...ماجرا را برایش گفتم و بعدش خداحافظی کردیم...سه روز بعد، لوگوی فعلی در صندوق پستی الکترونیکیام بود. همانی بود که میخواستیم، اما نمیدانستیم قیافهاش چه شکلی میشود......
خامنهای کوثر است، دشمن او ابتر است؟...
تابستان سال ۱۳۷۹ بود. نمایندگان تازه راه یافته به مجلس ششم میخواستند اصلاحیه قانون مطبوعات که بهانه لازم برای تعطیلی تعداد زیادی از روزنامهها در ...
راستش ماجرای برنامه تلویویزیونی بعد از ۱۶ آذر که به آتش زدم عکس آیت الله خمینی را نشان میداد، باعث ایجاد سوتفاهمهای زیادی شده است. انگار جماعتی خواستهاند با این روش، با یک تیر چند هدف را بزنند.
میتوان حدس زد که تلاش جماعت، ایجاد اختلاف میان معترضین هم هست. علاوه بر ایجاد مشکل برای رهبران جنبش سبز، با این روش میتوان بسیاری از مخالفان «خمینیایسم» را از صف سبزها جدا کرد.
بررسی احکام دادگاه ۱۰۰ نفر از منتقدان نتیجه انتخابات هم نشان میدهد که نوعی تفکیک میان خودیهای سابق و غیرخودیها وجود دارد. زدن برچسب عضویت در انجمن شاهی شاید برای این بود که رسانههای جنبش سبز آنها را تنها بگذارند و اعتراضی به حکم دادگاه نکنند.
مساله جالب اینجاست که رهبران جنبش هم از همه مردم انتظار دارند مطابق قواعد بازی نظام رفتار کنند. این بازی پیچیده تبلیغاتی احتمالا هوشمندی زیادی را برای ضد حمله میطلبد. اگر حاکمان پشت سر نمایش تلویزیونی بودهاند، میتوان حدس زد که انتظار داشتهاند که افرادی چون میرحسین موسوی و مهدی کروبی و دیگر افراد متنفذ نزدیک به جنبش، با بری دانستن خود از کسانی که 'محبتی به آیتالله خمینی ندارند'، همان «خط امام» سنتی را پی بگیرند....
چه عیبی دارد؟ چه از ما مردها کم میشود؟ آیا با روسری سر کردن خواستگار برایمان میآید؟ بنیان خانواده از هم میپاشد؟ نه جان من چه اتفاقی میافتد؟
اینکه گروهی از مردان از فیسبوک برای اعتراض علیه آنچه بر مجید توکلی رفته استفاده کردهاند، شاید تحولی باشد که نباید به این راحتیها از کنارش گذشت! مطمئنا برای ما مردان برآمده از جامعه مردسالار، چنین کاری بسیار سخت و حتی ناشدنی است! اما چه ایرادی دارد؟ مگر نه آنکه بسیاری از ما معتقدیم ظلمی که بر مجید رفته، خارج از قاعده است؟ چرا باید بر اساس قواعد بازی دستگاه پروپاگندای حاکم رفتار کرد؟ مگر نه اینکه بهترین راه به شکست کشاندن بازی خبرگزاری فارس و همسانانش، شکستن قاعده بازی باشد؟
مسیح علینژاد دارد از یک رسانه فردی، یک رسانه شهروند روزنامهنگارانه برای شکستن این جو استفاده میکند. مردانی در فیسبوک دارند از این شبکه آنلاین اجتماعی بهره میگیرند تا نشان دهند که حتما نباید بر اساس دستورات بازی کرد.
داشتم به این فکر میکردم که چند سال پیش، به فکر هیچیک از ما نمیرسید که میتوان با ابزارهای خانگی، پاسخی با این سرعت به بازیهای تبلیغاتی دستگاه حاکم داد....
بهانه نمیآورم. اما داریم یکی یکی مشکلات را رفع میکنیم. هیچکس هم از خود ما طلبکارتر نیست، در نتیجه وقتی نامه یا کامنت خشمگینانه «سامی» را میخوانیم، بیشتر ناراحت میشویم که چرا حل مشکل گذاشتن نام افراد در کنار مطالبشان طول کشیده. سیستم کار ساده است. زیر نام نویسنده، یک فهرست (دراپ داون منیو) قرار دارد که بر اساس اسم کاربری اوست. چون تعدادی از همراهان خودنویس، فعال شدن پروفایلشان طول کشیده، دبیران سایت مجبور میشوند موقتا نام دیگری که قاعدتا نام سایت باید باشد را جایگزین کنند، اما این وسط ممکن است اشتباهی نامی بالای یا پایین این فهرست را انتخاب کرده باشند.امروز بود از بیدار شدن یاد شعر «دیگه نمیرم ولایت» افتاده بودم. وقتی همه بر و بچههای سایت در خارج از کشور درگیر درست کردن سایتی هستند برای پوشش فعالیتهای شهروند روزنامهنگاران داخلی، بیآنکه بتوانند به کشور بازگردند...دیگه نمیرم ولایت...دیشب با یکی از همکاران روزنامهنگار ایرانی که تازگی درسش تمام شده بود و از پایاننامهاش دفاع کرده بود در باب نگاههای ما وبلاگنویسان به ایران بحث میکردم. به نکته جالبی در رسالهاش اشاره کرده بود؛ نگاه نوستالژیک ما به ایرانی که از آن آمدهایم. ما در آن ایران متوقف ماندهایم......
دیشب، در غیاب ژیلا بنییعقوب، جایزه بینالمللی و معتبر آزادی بیان سازمان روزنامهنگاران مدافع آزادی بیان کانادا را از طرف او دریافت کردم. دقایقی پیش از آن بود که ژیلا در نیمهشب تهران برایم نوشت که چقدر خوشحال است...من چقدر خوشحال بودم که کار مهم ژیلا و روزنامهنگاران زن اینقدر مورد توجه قرار گرفته......
الان سایت هنوز دو روزش نشده و یک گروه مهندس و کارگر ریختهاند و دارند یکی یکی مسائل را رفع و رجوع میکنند.
باید بگویم که استقبال عالی بوده و گمانم باید چند نفره بریزیم روی سر سایت تا بتوانیم به اعضای جدید امکان نوشتن راحتتر را بدهیم که خودشان بتوانند مطلبشان را پیش از انتشار بازبینی کنند.
الان صدها نفر عضو شدهاند که به زودی خواهند توانست به عنوان صاحب وبلاگ، خیلی راحت بنویسند و به قول قدما، بگذارند توی نوبت سریع چاپ.
من و علی سامانی داریم مطالب را یکی یکی مرور میکنیم و هر نوشتهای که لینکش مشکل داشته باشد را میفرستیم سراغ مهندس سایت تا مشکلش را زود حل کند.
در ضمن، کسانی که دوست دارند عکسشان کنار مطلبشان بیاید، آنرا به این نشانی بفرستند:
khodnevis@khodnevis.org
البته اسم کاربری را هم بنویسید تا اشتباهی عکس انجلینا جولی جانشین تصویرتان نشود!
در روزهای آینده کارتونهایی از هنرمندان دیگری به بخش کارتونستان اضافه خواهد شد.
بخش مکتبخانه را هم سر بزنید، بدک نیست....
امروز بعد از بیدار شدن، با دو نفر از دوستان خودنویس در داخل گپ میزدم. از فضای متشنج اما پویای دانشگاه حرف میزدند. انگار ۱۶ آذر چند روزی قرار است تمدید شود.
یکی از دوستان ساکن اروپا میگفت با وجود دستگیری تعدادی از دانشجویان امیرکبیر، رسانهها توجه چندانی به عمق فاجعه نکرهاند، چه، کسانی چون مجید توکلی عضو هیچ حزب «سبز» یا نزدیک به خاتمی نیستند.
عکس مجید توکلی را به نحوی تحقیرآمیز با پوششی زنانه در خبرگزاری فارس منتشر کردهاند. کسی نمیداند تحت چه شرایطی این فعال دانشجویی که بیش از ۱۵ ماه از عمر دولت احمدینژاد در زندان بوده رامجبور به پوشیدن چادر و مقنعه کردهاند؟ کتک؟ تهدید خانواده؟ آیا واقعا کسی میتواند باور کند که توکلی با آن قد و هیکلش با لباس مبدل در دانشگاه حاضر شده بود تا علیه حکومت فعالیت کند؟
اینجاست که نقش شهروندان روزنامهنگار اهمیت پیدا میکند. اینجاست که شاهدان بیچشمداشت میتوانند کمک کنند سره را از ناسره بازشناسیم. اینجاست که خودنویس بی حضور یاران، نمیتواند بنویسد!...
شاید هیچکس نداند که زدن کلید سایت سر ساعت مقرر چقدر سخت و گاهی غیرعملی است!...
سوپر هالو، کمیکی است که از این به بعد مهمان خودنویس است... ...
شاید از خودتان بپرسید خودنویس از کجا سبز شد. اولا ما سبز را دوست داریم، اما بیرنگیم! ثانیا، ما در فضای وبلاگی فارسی بودهایم، اما این بار در کنار هم هستیم. خودنویس کار جدیدی نمیکند. فضایی را در اختیار هر کسی میگذارد که میخواهد شهروندروزنامهنگار باشد. برای شهروندروزنامهنگار بودن لازم نیست شاخ غول را بشکنیم! تابستان گذشته، بسیاری از مردم ایران که از وقایع بعد از انتخابات ریاست جمهوری با گوشیهای موبایل خود فیلم گرفتند و مردم دنیا را از آنچه در ایران میگذشت آگاه کردند، شهروندانی بودند که وارد حوزه اطلاعرسانی شدند.
چرا آغاز کارمان، ۱۶ آذر است؟ چون ۱۳ آبان و روز قدس را دیدیم که شهروند روزنامهنگارها دنبال راهی برای انتشار خبرهایشان بودند و شاید با یاری قدیمیترهای وبلاگستان، کارشان راحتتر پیش میرفت. میتوانستیم تا اول سال میلادی یا تا نوروز هم صبر کنیم، اما میدانیم که بعضی معطل کردنها، تن دادن به سکوتی اجباری است که روز به روز، بیشتر و بیشتر بر جامعه ما سایه میافکند....
اطلاعات نویسنده
روزنامهنگار و کارتونیست