دفعه اولی نیست که چشمان فرزندان نسرین ستوده پشت در اوین تر می شود. اما اصولا دفعه اولی نیست که خانواده زندانیان و نه فقط زندانیان سیاسی به جرمی بی جرمی، آزار می بینند.دهه شصت یادتان هست؟ از دل کودکانی که پدر و مادر سرشناسی ندارند تا صدایشان را جهان بشنود، خبر دارید؟ مهراوه جان، «خاکستری» را اینبار برای تو می نویسم... تنها نیستی...
من، کژال، و مادرم از زندان آزاد شدهایم و از تهران به شهرستانی کوچک رفتهایم. این روزها دیگر خاکستری از جنس اوین نیست که خاکستری از جنس ایران است. خاکستری حسی است که من، این روزهای بعد از آزادی، از کارکنان اوین، دوست، فامیل و آشنا و کلا مردمی که اطرافم هستند میگیرم. ...
کژال امروز و در روز تولدش از زندان اوین آزاد میشود. خاکستری اما تنها رنگ اوین نیست. کژال یا من چهارساله که دیگر پنج ساله است، تنها از زندانی کوچک به زندانی بزرگ تر پرت میشود، زندان بی درپیکرتر و خاکستریتر. اوین شاید یک جورهایی برای کژال امن تر بود. بیرون از اوین روزهای روشنی در انتظار کژال نیست. پایان اوین، پایان خاطرات خاکستری نیست....
بازجوی دیگر که به من نزدیک تر است: دخترم! این «عمو» رو میشناسی؟ بازجو عکسی را نشانم میدهد. «عمو» را میشناسم! یکی از هزاران «عمو» و «خاله» ایست که باید صدایشان میکردم «عمو» و «خاله» و از شانس، شب یا چند شب قبل از دستگیری این «عمو» خانه ما بوده است! به مادرم نگاه میکنم. سکوت و چشم بند، تنها دیالوگی است که بین ما برقرار است! من چهارساله:... نه، نمیشناسم! بعدها فهمیدم که خانه ما تحت مراقبت بوده و آنها میدانستند که آن «عموی» مذکور خانه ما بوده است و بعدها از پدرم شنیدم که در بازجویی ها به او گفته بودند که «دخترت از خودت تشکیلاتیتر است»!
...
یک چیز را خوب میدانم؛ و آن اینکه در آن محیط سراسر ترس و وحشت و نفرت خاکستری، من تنها موجودی بودم که نگاهم را به نقطه ضعف انسانها، یعنی نیاز به دوست داشته شدن، دوست داشتن، حرف زدن و شنیده شدن خیره کرده بودم. واقعیت این است که آنها هم انسان بودند و از اینکه مورد نفرت باشند و تنها، بیزار...! همیشه برایم سوال بود که چرا به مادرم میگویند: «چشمبند بزن!» در حالیکه من آنها را می دیدم. چرا مادرم نباید ببیند آنچه را که من میبینم؟! شاید برای همین بود که، باورم شده بود که آنها عاشق نگاه چشمان من شده بودند...!...
خودنویس از این پس خاطرات دختری را منتشر میکند که وقتی چهارساله بود، به همراه پدر و مادرش بازداشت شدهاش به زندان رفت...این اتفاق در دهه ۶۰ افتاده و اینک «کژال» فضای آن زمان را از نگاه دختری چهارساله بازگو میکند. کژال اما تنها نیست و کودکان بسیاری آن سالها را در کنار مادرانشان تجربه کردهاند...کژال ناخواسته در سن چهارسالگی، زندانیای سیاسی شد که آزادانه در زندان میپلکید......