گفت: شنیدی احمدینژاد چه عبا عمامۀ قهوهای تن خامنهای کرد؟
گفتم: جریان حیدر 007 رو میگی؟ این عبا و عمامه رو که قشنگترشو زمان متکی تن خامنهای کرده بود چرا اون موقع خامنهای سکوت کرد؟
گفت: خامنهای دیده همینطوری تو کلکسیونش پر از عبا عمامه قهوهای داره میشه، گفته دیگه این یکی رو محمود خودش باید تنش کنه واسه همین برش گردوند به محمود، محمود هم سریع گفت الّا بلّا این رنگ قهوهای به معظم میاد و اصلا برازندۀ معظمه، واسه همین یه بار دیگه پسش فرستاد، بعد معظم یه حکم حکومتی نوشت گفت این لباس قهوهای باید به تن محمود بنشیند و بس، همه هم فعلا سکوت کردن.
گفتم: سکوت کجا بود، ساده شدیا، مگه نمیبینی چه خر تو خری شده؟ اونایی که دیروز محمود پا روشنشون گذاشت رفت بالا بعد رو سر هر کدومشون الان یه گل کاشته، به دو بخش تقسیم شدن، یه عده طرفدار معظم شدن، یه عده طرفدار محمود، طرفدارای معظم، محمودُ متهم به ساده لوحی کردن، گفتن این لباسای قهوهای که برای معظم فرستاده میشه خیاطش مشائیه، یکی از سایتای محمود هم نوشته چطور زمانی که عبا عمامه قهوهای واسه کسایی مثل هاشمی میفرستاد ساده لوح نبوده حالا شده ساده لوح.
گفت: چی بگم والا، الان خامنهای میگه چه غلطی کردم اینو شاخ کردم واسه خودم
گفتم: داستان این پاچه گرفتنا و اینکه محمود پا رو شونههای اینا پا گذاشت رفت بالا حالا تو روشون وایساده و اینا به محمود میگن احمق و ساده لوح، داستان اون مردیه که دعوی پیغمبری کرد و بر علیه حاکم حرفای تندی زد، بردنش پیش حاکم، حاکم بدو گفت: «شهادت می دهم تو پیغمبر احمقی هستی»، گفت: «آری، از آنجا که بر قومی چون شما مبعوث شدهام»!
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید