اشعاری از خیام که تفکر او درباره گفتهها و وعدههای دین را بیان میکند
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
قرآن که مهین کلام خوانند آن را / گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم / کاندر همه جا مدام خوانند آن را
***
گویند کسان بهشت با حور خوش است / من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است
***
گویند مرا که دوزخی باشد مست / قولیاست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بهدوزخ باشند / فردا بینی بهشت همچون کف دست
***
می خوردن و شاد بودن آیین من است / فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست / گفتا دل خرم تو کابین من است
***
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد / در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی / کاحوال مسافران عالم چون شد
***
گویند بهشت و حورعین خواهد بود / آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک / چون عاقبت کار چنین خواهد بود
***
گویند بهشت و حور و کوثر باشد / جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه / نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
***
قومی متفکرند اندر ره دین / قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی / کای بیخبران راه نه آنست و نه این
***
گاوی است در آسمان و نامش پروین / یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین / زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
***
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی / کازاده بکام دل رسیدی آسان
***
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن / به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود / پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
***
ای دل تو به اسرار معما نرسی / در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به می لعل بهشتی می ساز / کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
***
پیری دیدم به خانهی خماری / گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری / رفتند و خبر باز نیامد باری
Subscribe to comments feed نظرات (6 نوشته شد):
عاشقان را ، ملت و مذهب ، خداست
گفتند که تو را عذاب خواهد فرمود
من در عجبم که این کجا خواهد بود؟
آنجا که توئی عذاب نبودآنجا
آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود؟
من علاقهء زیادی به شعر و شاعری ندارم ولی اشعار خیام رو خیلی دوست دارم. شاهکاره
بعضی از رباعیات خیام که جا انداختین رو با اجازه تون مینویسم:
تا چند زنم به روی دریاها خشت / بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
خیام، که گفت دوزخی خواهد بود؟ / که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
***
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت / با یک دو سه اهل و لعبتی حورسرشت
پیش آر قدح که باده نوشان صبوح / آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
***
ای آمده از عالم روحانی تفت / حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش، ندانی از کجا آمده ای / خوش باش، ندانی به کجا خواهی رفت
***
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت / یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت / سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
***
یک جرعهء می ز ملک کاووس به است / از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند / از طاعت زاهدان سالوس به است
***
نتوان دل شاد را به غم فرسودن / وقت خوش خود به سنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن / می باید و معشوق و به کام آسودن
***
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت / از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت / این هرسه مرا نقد، تو را نسیه بهشت
***
ای آنکه نتیجهء چهار و هفتی / وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور هزاربار بیشت گفتم / باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
***
شاهکار خیام!:
*** بر من قلم قضا چو بی من رانند / پس نیک و بدش ز من چرا میدانند؟
*** دی بی من و امروز چو دی، بی من و تو / فردا به چه حجتم به داور خوانند؟
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید