رستاخیز
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
من مرده بودم،
و چکاوکی در مرگم مرثیه نخواند،
من مرده بودم،
و کسی بر گورم ترانهای نه سرود،
من مرده بودم،
و زندگان خواب مرا آشفتند،
***
تو سرودی خواندی!
سرود سر زمینم را؛
و من زنده شدم
پنداشتم دنیا به پایان رسیده
و اسرافیل است که در صور می دمد
آنگاه که زنده بودم چه دور میدانستم نفخ صور را؛
و بدین سان مردم.
من به خاطر ترانهای که نه سرودند و چکاوکی که نخواند؛
زنده شدم.
من زنده شدم تا بسرایم زیباترین ترانه ام را،
نه به خاطر مردگان؛
نه به خاطر شغادان و جلادان،
به خاطر اشکهای تو که در سوگ ِ سرزمینت هدیه می کردی،
نه به خاطر سیاوش،
نه به خاطر سهراب،
به خاطر نوجوان گمنامی؛
که گناهش جوانی بود،
به خاطر سهرابها؛
به خاطر جهانگیرها؛
به خاطر گوشتهایی که نذر توپ و تفنگ میشوند؛
به خاطر نوزادی که در گهواره گریه میکند!
به خاطر یقین کوچکی در مغز بزرگ تو؛
و غم بزرگی در دل کوچکت،
به خاطر الهام؛
به خاطر رؤیای تو در دریای دلت،
به خاطر ستاره ای در کویر،
به خاطر شمعی در باد،
به خاطر نوری در تاریکی؛
که راهنمای نواختران است!
نه به خاطر حماسه؛
به خاطر گلبرگ کوچکی در توفان،
نه به خاطر ناوها،
نه به خاطر ناو شکنها،
به خاطر بلمی؛
زورقی کوچک در گرداب،
نه برای جاودانگی!
برای زیستن؛
برای هستی،
نه برای قهرمانی!
برای تلاش؛
برای انسان بودن،
نه برای پوچی؛
تباهی،
برای معنی شدن؛
معنا یافتن؛
معنی کردن،
نه برای بیگانگی؛
غریبی؛
غربت؛
بلکه برای یگانگی؛
یکی شدن؛
آشنایی،
من به خاطر:
عشقهای از یاد رفته؛
و آرزوهای بر باد رفته؛
زنده شدم
Subscribe to comments feed نظرات (4 نوشته شد):
چرا فکر میکنید این شعر است؟
لطفا این مطلب را بخوانید:
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2010/07/100726_l06_mojabi_shamloo.shtml
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید