خسرو
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
امروز سالمرگ خسرو شکیبایی است. نمیخواهم از بازیهایش بنویسم، نمیخواهم از صدایش بنویسم، نمیخواهم از شخصیتش بنویسم، که این کارها از همچو منی برنمیآید و نوشتن از اینها آدمش را میخواهد و آن آدم، من نیستم. نمیخواهم به او بگویم «هامون»، او برای من «خسرو» ست. میخواهم خاطراتم را از وداع مردم با او بنویسم و از مزارش، در قطعهی هنرمندان. یک. سی ام تیر دفنش کردند و تشییع جنازهاش قرار بود از تالار وحدت انجام شود. یادم هست تصمیم گرفته بودم به هر ترتیبی شده در این مراسم شرکت کنم. تا میدان انقلاب به راحتی رفتم، ولی از آن جا تا چهارراه کالج خیلی سخت رسیدم؛ هم ترافیک خیلی زیاد بود، هم ماشین کم. امّا بالأخره خودم را رساندم و در خیابان شمال تالار وحدت، در بلواری که میان آن خیابان هست ایستادم. آن موقع یک تسبیح شاه مقصودِ دانه ریز داشتم و وقتی رسیدم آن را درآوردم و شروع کردم به چرخاندنش، نمیدانم چرا مطمئن بودم آمرزیده است. آن تسبیح را حالا هم دارم، وقتی حوصلهام سر برود گاهی بیرونش می آورم و میچرخانمش. دو. جایی که من ایستاده بودم، حبیب رضایی و بهرام رادان و مهتاب کرامتی و محمّد رحمانیان هم ایستاده بودند. من متوجّه آنها شده بودم ولی بیشتر حواسم به واکنشهای مردم بود. اوّل مردم نفهمیدند بهرام رادان آنجا ست، ولی وقتی متوجّه شدند سیل مردم ِ موبایل و دوربین به دست بود که به سوی او روان شد. به جرئت میتوانم بگویم بیش از صد دوربین در حال فیلم و عکس برداری بود و ردیف جلوی تصویربرداران مردمی به فاصله ای چنان نزدیک از بهرام رادان ایستاده بودند که فکر میکردم لابد یک سری شیفته ی -مثلاً- بینی ِ بهرام رادان هستند. او وقتی دید جمعیت دارد خیلی زیاد میشود شروع به حرکت کرد و در عین حال هیچ کدام از دوربینها و صاحبانشان، به آرنجش هم نبود و داشت با حبیب رضایی گَپ میزد. به این فکر میکردم لابد حبیب رضایی خیلی خوشحال است که همه دارند فیلم میگیرند و او هم به برکت بهرام رادان در اکثر فیلمها هست. وقتی رفت شنیدم یک جا یک دفعه سر و صدا زیاد شد و پرسیدم: «چی شده؟» و جواب شنیدم گلزار آمده. نمیدانم او چه واکنشی به سینه چاکانش نشان داد. سه. آنجا که بودم خیلی دوست داشتم وارد محوّطه ی تالار شوم ولی چیزی دیدم که فهمیدم جایم خیلی خوب است. آمبولانسی که پیکر ِ خسرو را به گورستان برد، درست جلوی من توقّف کرده بود و عکس او روی شیشهی پشتی نصب شده بود. یاد این افتاده بودم که همه بالأخره روزی سوار ِ بنز میشویم و خندهام گرفته بود. گلوی پرویز پرستویی که پذیرفته بود مدیر اجرای مراسم باشد داشت پاره میشد، بس که فریاد میزد مردم جلو نروند و داخل تالار نشوند. یادم هست حتّی مردم را به روح خسرو و فرهنگ بالای ایرانی قسم میداد و می گفت: «اگر خسرو رو دوس دارین جلو نیاین!» ولی انگار فیلمبرداری از هنرپیشهها از همه چیز مهمتر بود. چهار. آمبولانس که راه افتاد و پیکر که به جای گاه رسید و مراسم که شروع شد، چند نفر صحبت کردند که از میان آن ها ایرج راد را به خاطر دارم و صفّار هرندی -وزیر ارشاد دولت پیشین- را. وقتی صفّار میخواست پیام احمدی نژاد را بخواند، مردم خیلی سر و صدا کردند، هو هم کردند. ولی او اهمیّتی نداد و پیام را خواند، که البته نمیدانم چه بود، از بس که مهم بود. پنج. آمبولانس به سوی گورستان به راه افتاد، اتوبوسهایی هم برای انتقال مردم بود که آن ها هم حرکت کردند. من حوصله نداشتم به گورستان بروم ولی میدیدم آن قدر روی پل شمالی حافظ ازدحام مردم است که پلیس دارد با جان کندن مردم را پراکنده میکند؛ بلکه اتوبوس بتواند حرکت کند. وقتی از جایم به سمت خیابان انقلاب حرکت کردم، صفّار را دیدم که از کنارم گذشت. یادم هست محافظ غول پیکری کنارش ندیدم و همین موضوع که مرا شگفت زده کرده بود هنوز در خاطرم مانده. شش. وقتی به تقاطع حافظ و انقلاب رسیدم، هنوز مردمی را میدیدم که به سوی تالار وحدت روان بودند. وقتی داشتم برمیگشتم، دیدم یک جمعیت متراکم دارند به سوی چهارراه کالج میآیند و وقتی نزدیکتر شدند دیدم عزّت میان شان است؛ عزّت الله انتظامی. تا جایی که یادم مانده، کت تک مشکی، شلوار کتان مشکی و پیراهن سفید تنش بود. داشت با همراهانش حرف میزد. خیلی خوشحال شده بودم که دیده بودمش، بیشتر از این خوشحال شده بودم که میان ماست. هفت. وقتی در روز های آغازین سال برای مراسم هفتم یکی از آشناها که مرده بود به گورستان رفتیم، به قطعهی هنرمندان رفتم. سه گور خیلی آراسته بود، گل و سبزه و شمع داشت و تمیز و شسته شده بود؛ مزار خسرو، مزار پیمان ابدی -بدلکار، که همین چند وقت پیش مرد- و مزار محمّد علی فردین. مزار خیلیها را دیدم ولی سر مزار خسرو جمعیت زیادی جمع شده بود و من هم مدّتی ایستادم. عکسش هم روی سنگ قبرش حک شده، همان جوری نگاه میکند که وقتی زنده بود میکرد. وقتی داشتم از قطعه خارج میشدم، پیرمردی را دیدم که به همسرش میگفت: «وقتی مُردَم مَنو بنداز تو چاه مستراح، نمیخواد تا این جا بیاریدم!».
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید