دعای باران
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
ای دانه اشک روح باران
چون ابر بر آسمان تن افکند
بر چهره هور و ماه و کیوان
بنشست و غبار غم پراکند
هر کنج و کمین، کف خیابان
سبزینه تشنه، برگ و آوند
چون بغض گلوی روزگاران
چون شیخ و طبیب و میر در بند
می بار، به شهر تشنه میبار
تا سبز شود دیار دیرین
از بارش خود دریغ تا کی؟
تا چند ز ابر کرده ای زین؟
هم پرده نشین میغ تا کی؟
تا چند و کجا تو بر سر کین؟
همسایه آن ستیغ تا کی؟
تا چند ستم به نام آیین؟
هر جمعه نفیر جیغ تا کی؟
با غرش رعد کینه میبار
در شهر نشان ز عافیت نیست
سامان و سلامت است بر باد
جز دود نشان ز عاصمت نیست
این مانده ز نان و نفت در یاد
منظور دعا هم عاقبت نیست
دنیاست به نرخ هر چه بیداد
در سینه اثر ز عاطفت نیست
یا هست اگر، ز غم نه آزاد
شوینده غم ز سینه، میبار
میبار و بشو سیاهی از جان
هم از دل و دامن دماوند
می بار و ببر پیام یاران
با قاصدک و نسیم اسفند
در ریز تو این سیاهکاران
در دامن پر خروش اروند
یا در دل پارسی خلیجی
جاوید بدین نشان دیرند
اینها همه کن فسانه، میبار!
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید