من بدون تو
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
برای آرش بهمنی
مقدمه هر کار کردم نتوانستم از این چند خط بگذرم و برایت ننویسم! نمیدانم چرا اینروزها انقدر نوشتنم میآید و حالا که میآید چرا تو را مخاطب خودم میکنم. تویی که هرچقدر به مغزم فشار میآورم، آخرش چندتا خاطره ی گنگ باهم داریم که شاید در نگاه اول زیاد مهم هم نباشد ! تویی که خودت خبر نداشتی و «قهرمان» من بودی!
در محیط کوچک دانشکده برای اولین بار دیدمت. در جایی که سیگار کشیدن در ملا عام مثل خیلی چیزهای دیگر ممنوع بود، کاپشنت را روی دوشت انداخته بودی و قدم زنان سیگار میکشیدی! خوب یادم است آن صحنه. با چند نفر از رفقایت قدم میزدی و بلند بلند میخندیدی. از آن خندههایی که مخصوص خودت بود! بلند و یک جورایی مقطع و کنایه آمیز . توجهام خیلی جلب شد. به بهانهی فندک نزدیکت آمدم و سیگار را از جیب بارانیام بیرون کشیدم. خیلی محترمانه تقاضای «آتش» کردم. لبخند تلخی حوالهام دادی و به طعنه گفتی «بچه جان! اینجا جای سیگار کشیدن نیست. برو بیرون دانشگاه!» خب نمیتوانم بگویم ضایع نشدم یا کتمان کنم که حالم ازت بهم خورد! هرچه بود بشدت احساس تحقیر شدن بهم دست داد. از دستِ تو که دستان سردت برای بار اول با من دست نداد! راهم را کشیدم و رفتم و تمام مسیر لابی که به خیابان ختم می شد به این فکر کردم که «اتقامم را میگیرم».
آن روز گذشت و من چند بار دیگر هم از دور دیدمت و هربار بیشتر از قبل بی مهریات را در ذهن مرور کردم. حال که پس از چندین سال پشت میز کارم نشستهام و بدون اینکه به فندکت نیاز داشته باشم سیگار میکشم، به این نتیجه میرسم که حسِ آن روز من نوعی «شیفتگی» عاطفی بود. حسی که در جوانی به خیلیها دست میدهد و شاید خودت هم تجربه اش کرده باشی. بگذریم!
مدتی بعد یکی از دوستان مشترکمان که مدیر مسوول نشریه دانشجویی[ …] بود باهام تماس گرفت و برای شرکت در جلسه ی شورای سردبیری دعوتم کرد. روز قبلش بهم گفته بود که بیا و کار گرافیکِ نشریه را دست بگیر و صفحه بند و گرافیست ما باش .. از قرار معلوم میخواست به اعضای تحریریه معرفیام کند! تند تند لباس پوشیدم و خودم را رساندم. و چه اتفاق جالبی! تو آنجا نشسته بودی! یکهویی نفسم گرفت و همچین اضطرابی بهم دست داد که هنوز پس از گذشت سالها نمیتوانم فراموشش کنم! ده دقیقه ی اول جلسه را تقریبا از دست دادم و هر که هرچه میگفت من نمیشنیدم! گوشهایم کیپ شده بود و دست چپم تیر میکشید! به خودم که آمدم دیدم شما شدهای متکلم وحده و هی حرف میزنی و ایده میدهی و چقدر هم خوب حرف میزدی! خیلی پخته و مسلط که به تمام احوال آن ساعتم «تعجب» هم اضافه شد. بگذریم از اینکه آنشب چه شد و چه قراری گذاشتیم و نشریه بعدها چقدر از خط فکریاش فاصله گرفت. برای من مهم فقط «تو» بودی!
آن شب شناختمت! اسمت و نام و نشانت. از نشریه ی توقیف شدهات برایم گفتند و قضیه ی بازداشت شدنت و من تازه فهمیدم با کی طرفم! کسی که هیچوقت در نشریه بطور رسمی نبود و پشت پرده، همه با او مشورت میکردند. کسی که وقتی چند سال بعد ابتدای خیابان لاکانی دیدمش که تکیده و غمگین قدم میزد و تازه از بند رها شده بود بهم گفت: «تنها کسی بودی که راهت را کج نکردی و به آنطرف خیابان نرفتی، اینروزها همه از کسی که "آنها"ا سرش حساس هستند میترسند».
روزگار مجال نداد فیلمت را بسازم برادر! اما این دلیل نمیشود ماجرایت را ننویسم. البته من نه نوشتن میدانم و نه ادعایی دارم… فقط میخواهم خودم را از شر دلهرهای که سالهاست ولم نکرده خلاص کنم. این ماجرا که هنوز مقدمهاش را هم نگفتم در شبهای بعد ادامه خواهد یافت و شاید پس از دنبال کردنش بفهمی چرا آن روزها اینقدر ازت میترسیدم.
داستان را سعی میکنم ویرایش نکنم تا ماجرایی هرچند کوچک از قلم نیافتد .
این ها فکر کنم برای مقدمه کافی باشد
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید