خاله شیوا
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
پاسگاه نعمت آباد، خانهای قدیمی کنار ریل راه آهن، که زمانی موتورخانه و انبار بوده و زمانی دیگر، چیزی شبیه مدرسه، شبیه کورسوی امید چندین کودک قد و نیم قد قربانی. قربانی کار و فقر و خشونت اجتماع. و خانه ی امید جوانانی که میخواستند سنگ کوچکی را از این ویرانهی عظیم جابجا کنند. لاغر، دختر و پسر، دانشجو، اهل محله های وسط شهر تهران و کرج. بچههایی که تازه بزرگ شده بودند و میخواستند «کاری» کنند.
آن خانه، انبار، کورسوی امید، مدرسه یا هر چیز دیگر، پر از عمو و خالههایی کوچک بود با آرزوهایی بزرگ. مهربان با بچههای کوچولو و اهل بگو و بخند و سیگار پشت سیگار. و برای اینکه کوچولوها سیگار کشیدن این عمو و خاله ها را نبینند یک جای کوچک تعبیه شده بود.
روز معلم بود و ما با بچههای کار و خیابان توی کلاس درس، دختر و پسر، زدیم و رقصیدیم و الواط محل جمع شدند و پلیس آوردند و یکی لاتها – که به بچهبازی هم معروف بود – به پلیس گفت : «ما شهید ندادیم که این بچه قرتی ها اینجا ج... خونه راه بندازن» و البته آقای پلیس با ما مهربان بود و همان خالهها و عموهای لاغر، او را به کیک و چای جشن دعوت کردند. خورد و فقط گفت: «مراقب باشید بچهها». و رفت.
ما بچهها، مراقب خودمان نبودیم. اصلا قرار نبود مراقب باشیم. بچههایی که تا چشمشان را باز میکنند بمب و گلوله و خون و خیانت میبینند «مراقب خود بودن» برایشان سخت است. ما مراقب کوچولوها بودیم. به کارگاهها سر میزدیم تا آدم بزرگها را از عواقب کار کوچولوها باخبر کنیم، به کوچولوها شیوه ی زندگی بدون خشونت اما محکم را یاد میدادیم. به دست و پای پسرهایی که با هم گلاویز شده بودند بتادین میزدیم.
ما ، خاله ها و عموهای کوچکی بودیم که ۵ یا ۶ نفر عقب پیکان مینشستیم تا به میدان آزادی برسیم و سختمان هم نبود. اگر همهمان را کنار هم میگذاشتی با یک تانک میشد در سی ثانیه همه مان را له کرد.
عمو نادر، عمو محمد، خاله افسانه، خاله نرگس، عمو حسین، عمو مهران، خاله مریم، .... ، خاله شیوا ... خاله شیوا.... واقعا همه مان توی یک اتاق ۶ متری جا میگرفتیم که یک لودر در عرض یک دقیقه دیوارها را سرمان خراب کند و دنیا اصلا متوجه نشود.
الان خاله شیوا توی یک اتاق کوچولو است. اتاقی که احتمالا همهی عمو و خالههای آن خانهی کنار ریل راه آهن، توی آن جا میشوند. کار به هیچ دلیل و برهانی برای آزادی خاله شیوا ندارم اما میگویند میخواسته با خدا یا با نظام بجنگد! نظامی که این همه توپ و تانک و برجهای بزرگ و تجارتهای پیچیده و مراکز تحقیقات استراتژیک و دانشگاه و کشتیهای اقیانوس پیما و هواپیماهای جنگی و سرویس اطلاعاتی و زندانهای بزرگ و هزار کوفت و زهرمار بزرگ ِ دیگر دارد، خندهدار است که از طرف خاله شیوا اخطار جنگ میشنود!
Subscribe to comments feed نظرات (3 نوشته شد):
در ضمن یک سوال شما همچنان در زمینه کودکان کار و خیابان فعالید؟اگر هستید آیا امکان مشارکت وجود داره؟
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید