آخرین معرکه گیری ِ ناپدری
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
جمهوری اسلامی دارد به پایان خود نزدیک میشود. تئوریاش در دهه هفتاد توسط روشنفکران ضربه فنی شد و در طول دهه هشتاد از لحاظ سیاسی و اجتماعی به انتهای خود رسید. اما این «ناپدری ورشکسته» چه شده که ۲۰ سال پس از ورشکستگیاش همچنان دارد آزاد میچرخد و قشقرق راه میاندازد؟
نه مشروعیت داخلی، نه روابط حسنه خارجی، نه صنعت پابرجا، نه اقتصاد سالم ،....دیگر هیچ چیز برای جمهوری اسلامی باقی نمانده است. آن زمان که روشنفکران سخن از ناکارآمد بودن دین دولتی و دولت دینی راندند متهم به تهاجم فرهنگی شدند و قتل عام. اکنون دست به دامان مردگان شدن چه دردی از این ساختار نابسامان میتواند دوا کند؟
صبر بر بازسازی خسارات جنگ که تمام شد.
دفاع از خون شهدا از طرف حکومتی که همسر و فرزندان شهدا را در محاق قرار داده است مضحک به نظر میرسد.
اسلامی که حکومت ِ نمایندهی آن در خیابانها و زندانها این چنین با مردمانش رفتار میکند حتی برای همین مردم متعصب ایران هم قابل قبول نیست. دینی که ثمرهی حکومتش بیکاری و فقر و نابودی منابع ملی باشد حتی در دور افتادهترین روستاهای ایران هم کافران بیشمار دارد.
حال ِ جمهوری اسلامی، حال آن مرد حقه بازی است که پولهای خود و خانوادهاش را به باد داده است، در ابتدا از برادر و خواهر و عمه و عمو پول قرض میگیرد و «کلاه به کلاه» میکند. بعد از مدتی دیگر کسی برایش نمیماند که اعتباری برایش قائل شود. پول نزول میگیرد، چک بیمحل میکشد. چکها برگشت میخورند. از طلبکارها وقت میگیرد. مدت به سر میآید و از پول خبری نیست.... و در تمام این مدت هم به زن و بچههایش نوید زندگی شاهانه را داده است تا ساکتشان نگه دارد. به بچهها فشار میآورد تا کمتر بخورند تا بتواند قرضهایش را بدهد اما نمیتواند چون خودش ولخرج و تنبل است. زنش به احترامش چیزی نمیگوید. اما بالاخره صبر آنها هم به سر میرسد و احترام نداشتهاش را زیر پا میگذارند. با داد و فریاد و کتک، اینها را ساکت میکند. حرف از «کانون گرم خانواده و لزوم حفظ آن» میزند. اما این حرفها هم آرام آرام برای بچهها بیاهمیت میشود.
اکنون او به در و همسایه و دوست آشنا و فامیل مقروض است و کسی برایش تره هم خرد نمیکند. کلی چک برگشت خورده دارد و طلبکارها هم جان به لب، برایش آجان آوردهاند. آجان و طلبکارها وارد خانه شدهاند و دستبند آماده است، ناپدری شارلاتان ما چارهای برایش باقی نمانده است. ناچار به شلوغ بازی روی میآورد و با آجان و طلبکارها یقه به یقه میشود، شاید مفری بیابد.
ما بچههای کوچک خانه هم کناری ایستادهایم و بی صدا داریم آخرین معرکهگیری ناپدری نامهربان را نگاه میکنیم.
Subscribe to comments feed نظرات (1 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید