مساله «شكل آلترناتيو»
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
به دلايلي عيني ومنطقي (نه خودسرانه)دموكراسي خواهي در ايران با جمهوري خواهي گره خورده است. خيزش جمهوري خواهانه اول(كودتاي سيد ضياء و رضاخان)ودوم (انقلاب اسلامي) شكست خورد و به سلطنت پهلوي و سلطنت خميني-خامنه اي انجاميداما اهميت مساله شكل دموكراسي را در شرايط اجتماعي-سياسي ايران عريان كرد. خيزش سوم دموكراسي خواهي با آگاهي از اهميت اين امر و «انتخاب اجباري» جمهوري، در پي محتوايي دموكراتيك است.
از روز عاشورا به بعد جنبش سبز به فضای مجازی هجرت کرده و در حال ساختن یک جامعه مدنی مجازی جهانشهری متشکل از مهاجرین خارج نشین و انصار داخل کشور است. بدیهی است این جهانشهر خواهان فتح موطن خویش و برپایی ایرانشهرباشد وگرنه ارزش اتلاف وقت ندارد(۱). به عبارتی این جامعه مدرن مجازی میل به واقعی شدن و استقرار در مکان دارد. پس دیر یا زود باید پروژه فتح مکه را به راه بیاندازد. اما پیش از آن باید تکلیف آلترناتیو حاکمیت کنونی را مشخص کند. آلترناتیو شکلی باید داشته باشد ومحتوایی.
در حالت كلي اين سخني درست است كه «عامل تعيين کننده دموكراسي، شکل نظام نيست بلكه محتواي آن است. ميتوان در قالب جمهوري ديكتاتوري را اعمال كرد و در قالب پادشاهي به دموكراسي رسيد». اما يك جنبش دموكراسي خواهي نميتواند در قالب «اعاده سلطنت» ادعاي دموكراسي خواهي كند و اين امر به دليل اهميت زمينه تاريخي-سياسي يك جنبش دموكراسي خواهي است. انتخاب شكل حكومت خودسرانه نيست. به قول ماركس، شرايط داده شده آنرا به ما تحميل ميكند. بدون شك دموكراسي خواهيِ ِ كسي مثل مصدق در درون يك جمهوري (گيرم جمهوري اسلامي يا جمهوري كمونيستي) در قالب «جمهوري خواهي» تعين مييابد و در درون يك سيستم پادشاهي مشروطه در قالب «مشروطه خواهي». مصدق امروز و در اين شرايط اگر زنده بود يك «جمهوري خواه» بود نه يك «مشروطه خواه». با وجود درست بودن ادعاي صدر مقاله به طور كلي(يعني بدون توجه به زمينه سياسي-اجتماعي اين سخن) اما در اين شرايط سياسي-اجتماعي ، نزاع بر سر شكل آلترناتيو، تعيين كننده سرنوشت دموكراسي است. زيرا يك حكومت نميتواند شكل نداشته باشد. يك حكومت بي شكل قطعا نميتواند دموكراتيك باشد. از طرفي يك گروه سياسي كه هويتاش را صرفا با شكل حكومت تعريف ميكند نيز قابل اعتنا نيست. مثلا يك حزب صرفا جمهوريخواه قابل اعتنا نيست و بايد مثل يك حزب سلطنتطلب يا ولايتخواه ناديده گرفته شود. يك حزب بايد برنامه سياسي تعريف شده ومدون درباره محتواي حكومت داشته باشد مثل «ليبرال دموكراسي»، «سوسيال دموكراسي» يا«دموكراسي مشاركتي» وغيره و بر اين اساس خودش را تعريف كند. يك حزب ممكن است در كل (يعني بدون توجه به زمينه اجتماعي-سياسي)، شكل مناسبتر حكومت را پادشاهي بداند يا جمهوري و به روي هر دو گزينه گشوده باشد. زيرا ميداند انتخاب شكل حكومت خودسرانه نيست. و اين شرايط داده شده است كه آنرا به ما تحميل ميكند. اين گشودگي به روي شكل حكومت، علامت دموكراسي خواهي يك حزب و گروه است.
ادعاي ما اين است كه در شرايط كنوني ايران و به ويژه پس از انقلاب بهمن۵۷ با تمام ايرادات آن حركت وبا وجود خودانتقادي مردمي كه انقلاب كرده اند پادشاهي در ايران به لحاظ عيني پايان يافته است. من از ايرادات تاريخي سلطنت در ايران و «معضل منطقي جانشيني» كه هنوز هم در سيستم ولايت فقيه با آن دست به گريبان ايم در ميگذرم و خوانندگان را به مقاله مبسوط «جامعه کوتاه مدت» نوشته آقاي محمدعلی همایون کاتوزیان ارجاع ميدهم. تعيين جانشين پادشاه در ايران بدون يك مبناي عيني (مثل نخست زادگي اروپائي) بود و به يك مبناي خودسرانه ذهني(فره ايزدي)تكيه ميكرد:
«(الف) فره و برخورداری از آن موهبتی الهی است که کیفیاتی فراهنجاری یا اسرارآمیز به همراه میآورد و (ب) برخورداری از این فره آزمونی بنیانی برای جانشینی و مشروعیت است و فراتر از معیار نخستزادگی یا شاهزادگی قرار میگیرد. اما مشکل در این است که هر چند در دنیای اساطیری کردههایی فوق طبیعی بروز مییابد یا آزمونهایی به کار گرفته میشود، تا مشروعیت مدعی را اثبات کنند، در دنیای واقعی هیچ آزمون آشکاری در کار نتواند بود یعنی آزمونی مثل نخستزادگی که همة افراد ذی نفع بتوانند آن را آشکارا مشاهده کنند. نکتة آخر اهمیتی فوقالعاده دارد. فرمانروای مشروع حاکمی بود نظر کردة خداوند که میبایست به نیابت خداوند در عالم خاکی فرمان براند. دو فرق اساسی میان نظریة فرهایزدی و نخستزادگی اروپایی وجود دارد. نخست این که در عالم واقع آزمونی عینی برای تعیین مشروعیت جانشین و حکومت او وجود ندارد. به عبارت دیگر این راز تنها از این طریق گشوده میشد که ببینند فرد مدعی در نشستن بر تخت شاهی موفق میشود یا نه. اصل نخستزادگی بیهیچ ابهام مشروعیت را به نزدیکترین فرد به فرمانروا تفویض میکرد و این قاعدهای بود که خود شاه (یا ارباب فئودال) قدرت در افتادن با آن را نداشت. حال آن که بر مبنای افسانه یا سنت یا نظریة فرة ایزدی، عملاً هر فردی میتوانست قدرت را به دست آورد و به این ترتیب دعوی فره ایزدی کند و هر فرد دیگر نیز امکان داشت با پیروزی شورشیان و سقوط از اریکة قدرت، متهم به از دست دادن این فره بشود. دومین تفاوت اساسی میان این دو سنت از همان تفاوت اول حاصل میشود. از آنجا که جانشینی و مشروعیت در ایران کاملاً در گرو موهبت الهی بود که کم و بیش هر کس میتوانست با اتکا بر تصاحب و حفظ قدرت خود را برخوردار از آن قلمداد کند، هیچ چارچوب قانونی (مکتوب یا نامکتوب) او را محدود نمیکرد. این فرد به همین علت نیازی به توافق هیچ بخشی از جامعه از وضیع و شریف نداشت و تنها متکی به اطاعت اجباری مردم بود و این کاملاً برخلاف سنت اروپایی از دوران باستان تا قرون وسطی و دوران جدید و معاصر است. از این شواهد در مییابیم که برخورداری از فرهایزدی یک آزمون داشت و آن پیروزی بود یعنی این واقعیت که فرمانروا عملاً قدرت را در دست گرفته و آن را نگه میدارد. زیرا جدا از نمونههای اساطیری اردشیر و میش ــ نماد فره ــ گذشتن فریدون و کیخسرو از رودهایی پهناور و خروشان و گذشتن سیاوش از آتش، روشن است که برخورداری از فرهایزدی بعد از وقوع واقعه تایید میشد و دردنیای واقعی فرمانروا به دلیل وقوع همان واقعه دارای فره شناخته میشد و مشروعیت مییافت و در آن زمان دیگر عملاً قدرت را در دست داشت و با اقتدار فرمان میراند» (۲)
اين امر در تاريخ ستمشاهي ايران به فجايعي غريب انجاميد كه خوانندگان را به آن مقاله ارزشمند ارجاع ميدهم.
اين است كه پروژه پادشاهي مشروطه در كشورهاي اروپايي موفق ميشود و در ايران شكست ميخورد. سلطنت در اروپا آنقدر مبناي عيني و منطقي داشت كه در مقابل مدرنيته دوام آورد و با آن به تعادل رسيد. انقراض سلسله قاجاريها، پهلويها و خميني-خامنهايها و به سه نسل نرسيدن هيچكدام نشان دهنده سستي منطقي و بي بنيادي سلطنت در ايران است. بنابراين به دلايلي عيني ومنطقي (نه خودسرانه) دموكراسي خواهي در ايران با جمهوري خواهي گره خورده است. خيزش جمهوري خواهانه اول(كودتاي سيد ضياء و رضاخان)و دوم (انقلاب اسلامي) شكست خورد و به سلطنت پهلوي و سلطنت خميني-خامنهاي انجاميد، اما اهميت مساله شكل دموكراسي را در شرايط اجتماعي-سياسي ايران عريان كرد. خيزش سوم دموكراسي خواهي با آگاهي از اهميت اين امر و «انتخاب اجباري» جمهوري، در پي محتوايي دموكراتيك است. نميتوان به حرف هاي ضدانقلابي كسي مثل نبي الله حبيبي ، دبیرکل حزب موتلفه، توجه كرد كه ميگويد:
«در كشورهای دیگر مانند ژاپن كه در آن امپراطوری وجود دارد و یا انگلستان كه نظام سلطنتی دارد یا در آمریكا و فرانسه ، جایگاه نظام محفوظ است. احزاب میآیند و اگر هجمهای هم صورت گیرد به احزاب است نه به اصل نظام».
خير، قرار نبود سلطنت سكولار برود سلطنت ديني بيايد و احزاب سپر بلاي سلطنت ديني شوند. قرار بود جمهوري برقرار شود «جمهوري به همان معنايي كه در همه دنيا هست». جمهوري، شكل اجباري دموكراسي در ايران است و مورد توافق اجباري همه. آنچه محل اختلاف است محتواي آن(اسلامي،سوسياليستي، ليبرال و غيره)است كه بايد بر سر موارد اختلافي توافق حاصل شود. و اين موضوع ِ قابل بحث در كنگره ملي است.
.........................................
(۱)مفاهیم جهانشهری و ایرانشهری را از استاد حمید دباشی وام گرفته ام.
http://www.rahesabz.net/print/14504/
http://www.rahesabz.net/story/18706/
http://www.rahesabz.net/story/22176/ (۲)
Subscribe to comments feed نظرات (8 نوشته شد):
تاریخ چیزی است که اتفاق افتاده و نمیشود برای آن اگر و اما آورد و بر آن اساس استدلال کرد.حقیقت تاریخی آن است که دکتر مصدق یک مشروطه خواه سلطنت طلب بود بدون اگر و اما.
مهمترین جنبة این نظام ــ اگر بتوان نظامش خواند ــ این بود که اشخاص برخوردار از زمین با عایدات آن هیچ حق مستقلی نسبت به آن نداشتند. این در واقع امتیاز محسوب میشد نه حق (یعنی فرمانروا یا والی مورد حمایت او میتوانست تا زمانی که قدرت داشت این حق را سلب کند). فلور معتقد است که نتیجة منطقی این وضع آن ضرب المثل معروف بود که «هر چه برده دارد متعلق به ارباب اوست»؛ صورت دیگر این ضربالمثل این است که «برده و هر چه متعلق به اوست مال ارباب است.» این گفته در مورد وضع ایران مناسبتر است زیرا (چنان که خواهیم دید) نه تنها اموال بلکه شخص رعیت نیز هر قدر هم که والامرتبه بود، در نهایت در اختیار فرمانروا یا کارگزاران او قرار داشت. از آنجا که حکومت مبتنی بر قانون نبود، قدرت، مالکیت و نفس زندگی را میتوانستند بیهیچ تشریفات رسمی از فرد بستانند. این ناامنی در تمام اقشار و لایههای جامعه گسترده بود. از کدخدای ده تا پیشهور و تاجر و کاسب و کارگزاران دولت و والی و حاکم و مستوفیان و وزیر و سرانجام خود شاه.
منابع تاریخ ایران آکنده است از نمونههای بیشمار این ناامنی مال و جان. چنان که اشاره کردیم بسیاری از مقامات مهم مملکت بیهیچ تشریفات قانونی و محروم از هر نوع دادخواهی کشته شدند و یا اموالشان مصادره شد و علت این اعمال اغلب «سیاسی» بود. اما غارت اموال اشراف و بزرگان مملکت تنها هنگام سقوط ایشان پیش نمیآمد، این بلایی بود که ممکن بود در هر زمان نازل شود.
استاد بونصر مشکان دبیر از مهمترین و محترمترین مقامات دولت محمود و مسعود غزنوی بود. این مرد اقبالی بلند داشت که به مرگ طبیعی مرد.
بیهقی که تاریخ خود را چند قرن پیش از صفویه نوشته، روایت میکند که اندکی پیش از درگذشت بونصر، سلطان (مسعود) به تحریک یکی از دیوانیان از هر یک از مقامات ایرانی (تاجیک) از جمله بونصر تعدادی اسب و شتر طلب کرده بود. جملگی خاکسارانه فرمان را اطاعت کردند. اما بونصر به گفتة بیهقی شکیبایی از کف داد زیرا فکر میکرد آن مرد دیوانی با این کار تنها او را آماج گرفته بوده. پس سیاههای از آنچه داشت به خدمت سلطان فرستاد و گفت که این اموال را در طول خدمت دراز مدت در دولت به کف آورده بنابراین جملگی به مسعود تعلق دارد و میتواند آنها را بستاند و حجرهای در قلعهای به او واگذارد. سلطان از این پیغام به خشم آمد اما بر این گستاخی چشم پوشید و بونصر را از آن طلب معاف کرد. بونصر چندی بعد درگذشت و «از هر گونه روایت کردند مرگ او را، و مرا با آن کاری نیست». هر چه بود سوگ بونصر را به احترام تمام برگزار کردند. اما اموال او را دولت مصادره کرد.
چنین که از نوشتة بیهقی بر میآید این کاری معمول بوده است: «و غلامان خوب به کار آمده که بندگان بودند به سرای سلطان بردند و اسبان و اشتران و استران را داغ سلطانی نهادند و بوسعید مشرف به فرمان بیامد تا خزانه را لخت کرد.»
از آن جا که شاه نایب خداوند روی زمین بود و به هیچ روی در برابر افراد و طبقات جامعه، با هر مایه از فضل و اعتبار و ثروت، ناچار به پاسخگویی نبود بر جان و مال اتباع یا همان رعیت دستی گشاده داشت. آنگاه که فرمانروا خود مظهر دولت و مستقل از جامعه باشد، هیچ حقی مستقل از شخص او وجود ندارد. به عبارت دیگر هیچ شخص یا طبقه یا جماعتی قادر نیست مدعی حقی باشد، مگر آنچه فرمانروا اعطا کرده یا به تایید او رسیده است. آن چه را که فرمانروا اعطا کرده خود او یا جانشینش میتواند باز پس بگیرد، البته تا زمانی که قدرت اعمال ارادة خود را داراست.
مشکل جانشینی تا قرن نوزدهم هم بر جا بوده است. فتحعلی شاه بعد از مرگ پسرش عباس میرزای ولیعهد، نوة خود، یعنی پسر عباس میرزا را به جانشینی برگزید، هر چند میدانست که این مساله نارضاییهای فراوان میان پسرانش برمیانگیزد و به همین دلیل هم اعلام ولیعهدی محمدمیرزا را تا حد ممکن به تعویق انداختند. با این همه بعد از جلوس محمد میرزا به تخت شاهی برخی از عموهای او سر به شورش برداشتند. خود محمد شاه نیز بعدها مشهور شد که پسر جوانترش عباس میرزا (بعدها ملک آرا) را برای جانشینی به پسر ارشدش ناصرالدین ترجیح میداده. وقتی ناصرالدین شاه به تخت نشست عباس میرزای ۹ ساله اگر دخالت سفرای خارج و امیرنظام به میان نمیآمد جان خود را از دست میداد یا کور میشد. اما با همة این دخالتها خانه و اموالش به فرمان شاه غارت شد. خود نیز بیشتر عمرش را در تبعید بینالنهرین یا روسیه گذراند. اجازة سفر او به بینالنهرین هم با اصرار فراوان سفرای انگلیس و روس صادر شد و هدف سفرا این بود که این نوجوان سیزده ساله را از مرگی محتوم به فرمان برادرش، شاه نجات بدهند، زیرا شاه از آن میترسید که توطئهگران ناشناخته و خیالی این برادرش را به جانشینی او بردارند.
مکاتبات میان سفرای خارجی و صدراعظم ایران به راستی جالب است. یک بار وقتی سفیر انگلیس نوشت که نباید انصاف را فدای توهم (وجود توطئهگران در اطراف این نوجوان) بکنند، صدراعظم در پاسخ همان منطق بیداد نظام استبدادی را پیش کشید و خاطرنشان کرد که در این مملکت آدم باید کار را بر پایة همین سوءظنها بگذارد چون در غیر این صورت کلاهش پس معرکه میماند. این دقیقاً بدان سبب بود که در ایران «مشروعیت» همواره از آن برنده بود. صدراعظم به سفیر نوشت که نامة او را به شاه گزارش داده: «جناب جلالت ماب شرح مورخة مرسولة ۱۴ ذی قعده واصل و همان رسیلة آن جناب جلابت ماب را به نظر اقدس همایون شاهنشاهی خلداله ملکه و سلطانه رسانیده فرمایش فرمودند در جواب به آن جناب اظهار دارد که همة آن تفصیلات دوستانه که نگاشته بودند محض خیرخواهی و دولتخواهی بوده است. لیکن میبایست آن جناب ملاحظة بعضی از قواعد و رسومات دولت ایران را کرده باشند و بدانند که در ایران آن قسمتهایی که آن جناب منظور دارند از پیش نخواهد رفت و از شر مفسده جویان ایمن نمیتوان شد. هرگاه اولیای دولت ایران بخواهند از روی انصاف و عدالت در نظم مملکت و آسایش عموم خلق و رعیت بکوشند لامحاله باید به محض خیال و تصور و گمان دربارة هر کس که باشد همان آن در صدد دفع و رفع آن برآیند و به هیچ وجه خودداری و تأمل نکنند. ولی دربارة نواب عباس میرزا به قسمتی که آن جناب هم صلاح دانستهاند به قسم معمولة ایران روانة زیارت شود و دست فتنه کسان او کوتاه شود.
اولیای دولت علیه مضایقه از اجازه دادن به او به زیارت عتبات ندارند. (شرح حال عباس میرزا ملک آرا، با مقدمة عباس اقبال آشتیانی، به کوشش عبدالحسین نوایی، ص ۳۱ ــ ۳۰)
باری مشکل جانشینی سرانجام با تضمین حمایت دو دولت بزرگ اروپایی از جانشینی فرد منصوب، برطرف شد. اما نکتة بسیار جالب این است که ناصرالدین شاه ــ که به هیچ روی بدترین فرمانروای مستبد ایران نبود ــ چیزی نمانده بود که حق جانشینی پسر ارشدش مظفرالدین (حاکم آذربایجان) را به پسر دیگرش ظلالسلطان (حاکم اصفهان) بفروشد. شاه به مظفرالدین میرزا نوشت که ظلالسلطان مبلغ دو کرور ــ تقریباً یک میلیون ــ تومان برای این منصب پیشکش میکند. ظلالسلطان مردی بود شهره به سنگدلی و بیاعتنایی به وجدان و اخلاق. بنابراین مظفرالدین میرزا اقبال بلندی داشت که پیشکار خردمند و توانای او امیرنظام گروسی شاه را هشدار داد که ظلالسلطان ممکن است ۱۰ کرور دیگر خرج کند تا منصب خود شاه را به دست بیاورد. البته در آن زمان همه میدانستند که ظلالسلطان دست به هر کاری از جمله خوش خدمتی برای انگلیسیها میزند تا پدرش را از تخت فرو افکند. برای نشان دادن ماهیت پیشبینیناپذیر امر جانشینی در ایران شاهدی معتبرتر از این نیست که تا صد سال پیش شاه، فروش حق جانشینی در عوض پول را ننگ و عار نمیدانست.
باری، در مملکتی که مشروعیت و جانشینی صرفاً وابسته به موفقیت فرد ــ هر که بود ــ در کسب قدرت و نگهداری آن بود، جای تعجب نیست که فرزندکشی، برادرکشی در خاندان شاهی تا بدان حد رواج داشت. گذشته از کشتن، کور کردن و محبوس کردن دایمی فرد در حرم از تدابیر رایج صفویان بود. از همین حرم بود که شاه صفی برای تصاحب تخت و تاج پدربزرگش شاه عباس اول سر بر آورد و با قساوتی بیمانند حکومت کرد.
با این اوصاف آسان میتوان دریافت که وزیران و مقامات عمدة مملکت در چه محیط ناامنی کار میکردند و گاه کشته میشدند. داستان دیرینة مردان قدرتمندی که (به تنهایی یا همراه خانوادهشان) به فرمان شاه نابود شدند، اگر به تفصیل حکایت شود تاریخ هول آوری است که سر به چند مجلد خواهد زد.
اندک بودند وزرا و بزرگان، خاصه افراد با کفایتی که از سوءظن، خشم و مکر و حیلة مخدوم خود جان به در بردند، خواه به این سبب که پادشاه از لیاقت و قدرت ایشان میترسید و خواه بدان سبب که قصد تاراج مال و مکنت آنان را داشت و یا به هر دو علت یکی از نمونههای متاخر این وزیر کشی ماجرای امیر کبیر است که همگان از آن خبر دارند. این سنت نیز مثل بسیاری از ویژگیهای دولت و جامعة استبدادی چیزی ساختاری و نظاممند بود. نام ابوالفضل بلعمی، ابوالفتح بستی، ابوالعباس اسفراینی، احمدبن حسن میمندی، حسنک وزیر، عمیدالملک کندری، نظامالملک طوسی، احمد ضیاء الملک، دو برادر شمس الدین و عطاملک جوینی، رشیدالدین فضلاله، امام قلی خان، حاجی ابراهیم کلانتر، قائم مقام، امیر نظام، آقاخان نوری، عبدالحسین تیمورتاش و بسیاری دیگر بیاختیار به یادمان میآید و این رشتهای دراز است از دوران سامانی تا امروز.
در واقع « موقعی که شاه جوان به سنی رسید که میبایست وظایف خطیر سلطنت را مستقیما عهدهدار شود، اکثر نشانهها و علائم یک فرمانروای بد در او جمع و جلوهگر بود: ترسو بود، دودل بود، قادر به گرفتن تصمیمات قاطع نبود، برای مواجهه با اشکالات اراده قوی نداشت، اطرافیان را به دیده سوءظن مینگریست، خسیس بود، مال اندوزی را تا حد جنون دوست میداشت، رشوه میگرفت، از عیش و نوش غفلت نداشت.»۳
.......................
در سال آخر جنگ که قحطی و کمیابی معروف مواد غذایی در تهران پیش آمد، احمد شاه غله املاک خود را احتکار نموده بود و در بازارسیاه به قیمت گران به مردم میفروخت. او پیشتر و تنها در عرض چهارسال سلطنت خود از راه رشوهخواری برای صدور فرمان و انتصابات ثروت کلانی اندوخته بود. ورشکستگی اخلاقی کارِ احمدشاه را به جایی رسانده بود که حتا از کامرانمیرزا پدرِ مادر خود نیز برای صدور فرمان حکومت خراسان صدهزار تومان پیشکش ـ بخوان رشوه ـ خواسته بود. بخشی از ثروت گردآورده را احمدشاه صرف خرید املاک مزروعی کرده بود و حالا با احتکار محصول آن املاک باز هم در پی افزایش ثروت بود. در آن سال قحطی، کوشش نخستوزیر مستوفیالممالک بر آن بود تا به هر قیمت شده نان مردم پایتخت را فراهم سازد و لذا گندم محتکران را به قیمت آزاد میخرید و بین نانواییهای تهران پخش میکرد. وی حاضر شده بود که گندمهای انبارهای احمدشاه را هم با سود مناسب بخرد، اما احمدشاه حاضر نبود کمتر از قیمت پرداختی به دیگر محتکران بفروشد. کوشش دولت به جایی نرسید و بناچار گندمها به قیمت مورد نظر احمدشاه خریده شد و آنهم نقد. بیهوده نبود که مردم تهران او را احمدعلاّف نامیدند،.
.......................
شاهرخ با کمال احترام به عرض رسانید: اعلیحضرتا! همان روز که مراسم تحلیف انجام گرفت... ذات مقدستان در حضور همه ما خداوند قادر متعال را گواه گرفتید که همیشه حافظ حقوق ملت ایران و در فکر رفاه و آسایش آنان باشید... آیا مفهوم سوگندی که آنروز ادا کردید همین است که مردم تهران امروز از گرسنگی در کویها و برزنها بیفتند و بمیرند و انبارهای سلطنتی از آذوقه و مایحتاج آنها پر باشد؟ »۵
...........................
مذاکره برای بستن قرارداد با وثوقالدوله چندین ماه به درازا کشیده بود. اما موضوعِ اصلیِ مذاکره خود قرارداد نبود چرا که وثوقالدوله موافقت اصولی خود را از همان آغاز اعلام داشته بود. بحث و گفتگو بر سر حقالزحمهای بود که احمدشاه و وثوقالدوله و دو وزیرش دربرابر امضای قرارداد تحتالحمایگی ایران طلب میکردند. احمدشاه خواهان آن بود اکنون که حکومت تزاری در روسیه از بین رفته و بر تعهد آن کشور در قبال تضمین سلطنت قاجاریه در ایران اعتباری چندانی نمیشود قایل شد، پس دولت انگلیس تداوم سلطنت را در خاندان قاجار تضمین نماید و نیز دریافت دستمزد ماهانه پانزدههزار تومانیاش از دولت انگلیس به بیستهزار تومان در ماه افزایش یافته و مادامالعمر گردد.وزیرمختار انگلیس پس از امضای قرارداد دستخطی به نخست وزیر نوشت و در آن اعلام کرد: « سلطان احمدشاه قاجار و جانشینان ایشان مادام که بر وفق سیاست و صوابدید ما در ایران عمل کنند از حمایت دوستانه حکومت اعلیحضرت پادشاه انگلستان بهرهمند خواهند بود ».
-----------------------------
"کودتای سید ضیا و رضاخان از جنس جمهوری خواهی نبود. آنها با طرح آیرون ساید بر علیه شاه دموکرات قاجار یعنی احمدشاه کودتا کردند و دموکراسی را از بین بردند. "......
پاسخ دکترماشاءالله آجودانی
یدانید كه همین مطالب كتاب آقای غنی در سال 1970 میلادی در شوروی سابق توسط مورخی بنام آقایف ارائه شده بود. یعنی بیشتر اسناد و مداركی را كه آقای غنی مورد بررسی قرار داده، توسط آن مورخ مورد بررسی قرار گرفته بود. چون اكثر این اسناد و مدارك در آن سالها در انگلستان در دسترس بود. آقایف مورخ در واقع در شوروی كمونیستی كتابی منتشر میكند و در آن كتاب تصویری از رضاشاه ارائه میدهد كه كم و بیش مشابه همین تصویری است كه سیروس غنی ارائه داده است. یعنی در حقیقت نخستین ارزیابی وی از رضاشاه این است كه برخلاف تمام تاریخنویسان شوروی ـ او انسان وطنپرست و ناسیونالیستی بوده، نه نوكر و سرسپردة انگلیسها. او قصد تعالی و ترقی جامعة ایران را داشت.
به اعتقاد من این بود كه زمینة ذهنی كه روشنفكری ایران بر سرتاریخنگاری ایران بوجود آورده بودند، آنقدر قوی بود و افسانهای كه ساخته بودند، آنقدر قوی و تكرار شده بود كه بعنوان بخشی از واقعیتهای تاریخیامان پذیرفته شده بودند. به همین دلیل كمتر كسی فكر میكرد و میاندیشید كه ممكن است رضاشاه با آن تصویری كه جریانهای سیاسی ایران و عموماَ نیروهای مخالف پهلوی ارائه داده بودند، از زمین تا آسمان متفاوت باشد. متأسفانه حكومت پهلوی هم هوشمندیهای لازم را نداشت كه اینگونه منابع را در ایران چاپ و منتشر نماید و به نقد و بحث بگذارد.
........
* لورن (وزیر مختار وقت انگلیس در یران): «رضاخان، میهن پرست تر از آن بود که
هرگز آلت دستی سرسپرده شود»
* دکتر کاتوزیان پس از بررسی اسناد وزارت امورخارجۀ انگلیس معتقد است:
«بریتانیا نه نقشی در برآمدن رضا خان داشت و نه دخالتی در فرو افتادن احمد شاه»
................
ین پژوهش ها، نظریۀ «انگلیسی بودن رضا شاه» را قاطعانه رد می کنند، یکی از آخرین ِاین پژوهش ها، کتاب «سیاست انگلیس و پادشاهی رضاشاه»، نوشتۀ دکتر هوشنگ صباحی است.۸ این کتاب در واقع، رسالۀ دکترای نویسنده در « مدرسۀ اقتصاد و علوم سیاسی لندن» است که با تکیه بر گزارش های رسمی مأموران انگلیسی و انبوهی از اسناد و مدارک جدید ِ وزارت امورخارجه و وزارت جنگ انگلیس تألیف شده است.
خش چهارم کتاب،با استناد به گزارش ها و مکاتبات وزارت امور خارجۀ انگلیس، ما را با «واکنش بریتانیا در برابر ِ به قدرت رسیدن رضا خان» آشنا می کند، از جمله:
«رضاخان و بسیاری دیگر از افسران قزّاق، قویّاً، با تصمیم سیّد ضیاء (طباطبائی) مبنی بر استخدام افسران انگلیسی و تفویض قدرت اجرائی به آنان، مخالف بودند. رضاخان اظهار داشت که این کار «معادل ِفروختن ِ روح ملّت، یعنی ارتش، به خارجی هاست» (ص۲۲۵)
نورمن، قویّاً از وزرارت خارجۀ انگلیس خواست که هیچ گونه وامی به دولت ایران داده نشود تا رضاخان «کنارگذاشته شود». (ص۲۲۷)
به نظر ِ لورن چنین می رسید که «رضاخان شخصیّتی بزرگ تر از آن است که بتوان همانند رئیس الوزراءهای پیشین ازمسندقدرت به زیرش آورد» (ص۲۵۵
هرچند که لورن معتقد شده بود: با آنکه «رضاخان، میهن پرست تر از آن بود که هرگز آلت دستی سرسپرده شود»، امّا می توانست «دوستی بسیار مفید» بشمار آید.(ص۲۴۳
دباشی عضو شورای نایاک به رهبری تریتا پارسی است که تا چند ماه قبل از انتخابات قلابی ریاست جمهوری سال گذشته در ایران، از اوباما میخواست که دولت احمدی نژاد را بعنوان نماینده مردم ایران برسمیت بشناسد و برای فراهم کردن معامله با خامنه ای، بر میزان امتیازات خود به این حکومت بیفزاید و خاورمیانه را با رژیم ایران تقسیم کند. سازمان متبوع دباشی یعنی نایاک، از اوباما و از نمایندگان کنگره میخواست تا قدرت جمهوری اسلامی در منطقه را برسمیت بشناسد. ( صورتجلسه نشست لابی CNAPI - صورتجلسه دیدار تریتا پارسی با نماینده کنگره جف دیویس)
حمید دباشی که مبارزه برای حقوق بشر فلسطینیان را شرط لازم برای انساندوستی ایرانیان میداند فراموش کرده است که بر طبق اسناد رسمی، سازمان متبوع وی یعنی نایاک، تا قبل از ماه مه 2007 یعنی زمانیکه روابط پنهان این گروه با جمهوری اسلامی به روزنامه ها کشیده شد، حتی یک بار نیز در محکومیت نقض فاحش حقوق بشر در میهنمان ایران، بیانیه و اطلاعیه ای صادر نکرد و برعکس، همیشه سعی در حفظ روابط حسنه با مسئولان جمهوری اسلامی داشت. از اینرو، بر طبق یکی از اسناد منتشر شده توسط دادگاه، هنگامیکه خبرگزاری فرانسه به اشتباه نوشته بود که سازمان نایاک در سالگرد 18 تیر به طرفدارای از دانشجویان در واشنگتن تظاهرات کرده است، تریتا پارسی بلافاصله برای رفع این اتهام سنگین وارد عمل شده و ضمن تماس با مسئولان رژیم در داخل کشور به آنان اطمینان داده است که این سازمان از این ناپرهیزی ها نخواهد کرد. این داستان، تنها یک نمونه از خروار ها دوستی بین سازمان متبوع حمید دباشی و رژیم ضد ایرانی ملایان در کشورمان است.
http://parsdailynews.com/70911.htm
جبههٌ همبستگی ملی، نیروهای جمهوریخواهی را که با التزام به نفی کامل نظام ولایتفقیه و همهٌ جناحها و دسته بندیهای درونی آن، برای استقرار یک نظام سیاسی دموکراتیک و :مستقل و مبتنی بر جدایی دین از دولت مبارزه میکنند، دربر میگیرد.
http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=2142&Itemid=70
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
به خودنویس بپیوندید »
اخبار
از آزادیهای به دست آمده در مصر: اذان گفتن در صحن علنی مجلس!
اذان گفتن یک نماینده سلفی (از فرقههای تندروی اسلامی) در جلسه علنی مجلس مصر، وقتی نمایندگان مشغول بحث و بررسی درباره بیثباتی و ناامنیهای این کشور بودند، همکارانش را غافلگیر کرد و اعتراض رییس مجلس مصر را برانگیخت....مجتبی واحدی: شرکت در راهپیمایی ۲۵ بهمن، اجابت درخواست خانوادههای کروبی و موسوی است
درست یک سال بعد از درخواست میرحسین موسوی و مهدی کروبی برای شرکت مردم در راهپیمایی ۲۵ بهمن، خانوادههای موسوی و کروبی امروز در نامهای از مردم ایران خواستهاند صدایشان را به گوش جهانیان برسانند. مجتبی واحدی، مشاور مهدی کروبی میگوید: «شرکت در راهپیمایی ۲۵ بهمن، اجابت درخواست خانوادههای کروبی و موسوی است»....ناگفتههای دستیار عالی خامنهای از ۱۸ تیر؛ بین و من وزیر کشور برخورد پیش آمد
یحیی رحیم صفوی با بیان اینکه در ماجراهای مربوط به ۱۸ تیر سال ۷۸ نیروی انتظامی درمانده شده بود و میگفت «کار دیگری نمیتوانیم بکنیم» گفت آن حوادث هنگامی حل شد که سپاه و بسیج وارد عمل شدند....حدادعادل سخنان منسوب به خودش را تکذیب کرد
در حالی که روز گذشته اکثر رسانههای خارج از کشور، اظهاراتی کمسابقه و حملات منسوب به غلامعلی حدادعادل به هاشمی رفسنجانی را منتشر کردند که در آن آقای حداد، خمینی را بهدلیل «پیر و زود باور بودن» دارای یاران آلودهای معرفی میکرد؛ وی سخنان نقل شده را تکذیب کرد....رییس دفتر رهبری: همه از هوش و توانایی خامنهای متحیر هستند
محمد محمدی گلپایگانی، رییس دفتر رهبر جمهوری اسلامی در سخنانی گفت هرگاه فردی با خامنهای دیدار میکند، از هوش و تواناییهای وی متحیر میشود....دیگر مطالب سیاست
- ماهنامه «آیین گفت و گو»ی سیدمحمد خاتمی لغو امتیاز شد
- از آزادیهای به دست آمده در مصر: اذان گفتن در صحن علنی مجلس!
- مجتبی واحدی: شرکت در راهپیمایی ۲۵ بهمن، اجابت درخواست خانوادههای کروبی و موسوی است
- ناگفتههای دستیار عالی خامنهای از ۱۸ تیر؛ بین و من وزیر کشور برخورد پیش آمد
- حدادعادل سخنان منسوب به خودش را تکذیب کرد

نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید