شما در یاد ما هستید، تا همیشه
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
فراموش که نکردهایم این سخن شهید باکری را؟ «آنها که رفتند کار حسینی کردند، آنها که ماندهاند باید کار زینبی کنند وگرنه یزیدی اند».
مسیح علینژاد در یادداشتی که در وبلاگش منتشر کرده، خواستار تولّد جنبشی برای یادکرد از شهدای گمنام جنبش سبز شده و به آن یادداشت، گزارشی را که در این رابطه در «جرس» نوشته ضمیمه کرده؛ گزارشی که به گفتوگو با خانوادهی چند تن از شهدای گمنام اختصاص دارد و اعلام این خبر که این، مشتی نمونهی خروار است و خیلیها ناشناس ماندهاند و خیلیها تمایلی به افشای نام شهیدشان ندارند. او در ادامه با مادر یک شهید دیگر که با آن وضعیت دلخراش -رد شدن خودروی نیروی انتظامی از روی بدنش (فیلم)- در عاشورای خونین سال گذشته به شهادت رسید گفتوگو کرده تا نشان دهد در این تصمیم جدّی ست؛ که باید از شهدای گمنام یاد کرد و از خانوادهیشان حمایت.
شعلهای را در نظر بگیرید. این شعله برای روشنماندن نیاز به سوخت دارد و برای جلوگیری از خاموششدن احتیاج به عدم وجود عوامل خاموشکنندهی آتش. جنبش سبز را میتوان به این شعله مانند کرد؛ شعلهای که در انبار بنزین خشم ملّت ایران برافروخت و آن را منفجر کرد. این انبار از بیعدالتی، استبداد و زخمهای دیگری که حاکمان این خاک بر صاحبانش زده بودند لبریز بود. پس از انتخابات و اعلام نتایج آن، خوب به یاد دارم، شوکه شده بودم و تمام اطرافیانم و با اطمینان خوبی درصد بالایی از ملّت ایران که با امید به تغییر رأیشان را به کسی غیر از آنی که خود را اکنون رییسجمهور میخواند داده بودند و اکنون میدیدند تمام امیدشان بر باد رفته نیز همین حال را داشتند. آتش روشن شده بود؛ همان هنگام که مردم از شوک بیرون آمدند و تظاهرات پراکندهای را ترتیب دادند، آتش اصلی را امّا همان موجود دروغگویی گفت که مست از بادهی قدرت در میدان ولیعصر در جمع چماقبهدستان و مزدوران با آن لحن تمسخرآمیز یک ملّت را ریشخند کرد و معترضان به نتیجهی انتخابات را خسوخاشاک نامید. از این جا بود که همه میدانیم چه شد، آتشی که نورش تا آن سوی دنیا میرفت روشن شد و تاریکیِ ستم این روشنایی را برنتابید؛ کُشت و زد و اسیر کرد و دروغ گفت و بهتان زد و تجاوز کرد و آبروی هرچه ستمگر در تاریخ بود، برد.
در برابر آتش سبزی که با قدرت شعله میکشید و هر جا به یک شکل؛ از تظاهرات در خیابان تا اللهاکبر، از تسخیر فضای مجازی تا نفوذ در رسانهی رسمی حکومت -به یاد بیاورید کنفرانس رسانهای همراهان جنبش سبز را، آن جا که در عنوانبندی پایان از یاران گمنام جنبش سبز در صداوسیما سپاسگزاری میشود-، از تبدیل شگفتانگیز هر انسانِ موبایلدار به یک خبرنگار و هر وبلاگنویس به یک گزارشگر تا حضور کهنسالانی که از جوانها سر پرشورتری داشتند، خود را عیان میکرد و دامان ستم را میسوزاند. استبداد که حیات خود را در معرض نابودی میدید دستبهکار شد و هر کاری میتوانست، کرد، تا بالأخره این آتش را کمفروغ کرد. خشم ما فروکش نکرد، که بیشتر هم شد، با این حال آن قدر آتشخاموشکن ریختند که شعله از پا نشست و فروغی از آن ماند.
فروغی که از جنبش سبز به جا مانده به حق مدیون شهدا و اسرا است؛ شهدا و اسرایی که گاه، در تندباد فرکانس جدید فارسیوان و پستانلرزه و لولویی که دستآویز شوخی با بیاخلاقترین رییس دولت تاریخ این مملکت شد و افتخاری و عشق سوزناکش به این برآمده از کودتا، فراموش میشوند. اینکه برای فرد/افرادی هزینه دادهای و اکنون یادی از تو نمیشود دردناک است، احساس بیکسی و تنهایی بزرگترین شکنجه است، اینکه فراموش شوی بیشتر از نبودن شهید/اسیر در کنار خانوادهاش آنها را عذاب میدهد، این حس ذرّهذرّه و از درون، وجود نزدیکان قهرمانان جنبش سبز را میخورد.
چه باید کرد؟
به جرئت، دغدغهی اصلی ما شهدا و اسرای گمنام هستند که در این یک سال و اندی هیچ از ایشان گفته نشده است. در گام نخست وظیفهی رسانههای کلان جنبش سبز است که هویت آنان را آشکار کنند؛ هر یک به سهم خود مسیری را که مسیح آغاز کرده است بپیمایند. پس از آنها وظیفهی رسانههای خرد نظیر وبلاگها و شبکههای اجتماعی ست که نام این شهدا را مطرح کنند و بنویسند؛ از مظلومیتشان، از بیگناهیشان و از ظلم عریان حکومت، آن قدر محتوا در مورد اسرای گمنام تولید شود که این میزان از قساوت از حکومت گرفته شود که سمّی به بدن یک زندانی گمنام به نام حسام ترمسی وارد کنند که پزشکان هنوز نتوانستهاند تشخیص دهند نوع آن چی است (خبر) و آن قدر از شهدای گمنام بنویسیم و طرح بسازیم و ویدیو درست کنیم و عکسشان را تکثیر کنیم که هر کدام یک «ندا» شوند، یک «سهراب».
پس تهدیدهای امنیتی چه میشود؟
واضح است که حکومت از هویت و جزئیات خانوادهگی شهدا و اسرا -از گمنام و غیر گمنام- مطلّع است، با این حال این خانوادهها تا زمانی که دست به اطّلاعرسانی نزنند تهدیدی برای حکومت محسوب نمیشوند. حکومت به نوبهی خود برای خنثی کردن این تهدید بالقوّه این خانوادهها را تهدید کرده است در صورت اطّلاعرسانی از شهدا و اسرایشان عواقب خوبی در انتظارشان نخواهد بود. با این تفاسیر شاید نامبردن از شهدا و اسرایی که تا کنون ناشناس ماندهاند برای خانوادهی این شهدا و اسرا خطرناک باشد، امّا این شناسایی ضمن این که از بار غم خانوادهها میکاهد، آنها متوجّه میشوند از یاد نرفتهاند و نخواهند رفت، همین موضوع تسکین غم آنها ست. تنهایی و حسّ فراموششدن را تنها یادکرد سایرین التیام میبخشد و آرام میکند. در مورد تهدیدات امنیتی نیز مطرحشدن نام این اسرا و خانوادهها آنها را در حفاظ امن آگاهی رسانهها قرار میدهد؛ هر رخدادی بخواهد برای ایشان اتّفاق بیافتد رسانههایی هستند که این رخدادها را به اطّلاع همه برسانند و در این عرصه حکومت به کلّی ناتوان است. وقتی یکی از دوستانم بازداشت و پس از مدّتی آزاد شده بود -و از قضا اندک شهرتی داشت که وبلاگ/وبسایتهایی از او بنویسند- به ملاقاتش رفتم او از نوشتههایی که برایش نوشته شده بود آگاهی داشت. برایم توضیح داد در یکی از جلسات بازجویی، بازجو با انبوهی از پرینت نوشتههای وبلاگ/وبسایتهای مختلف به جلسه آمده بود و پس از آن برخوردها با وی رو به نرمی گذاشته بود و پس از مدّتی آزاد شده بود. در مورد شهدا و اسرای گمنام اگر دو فاکتور اطّلاعرسانی رسانههای کلان و تولید محتوای رسانههای خرد -وبلاگها و شبکههای اجتماعی- رعایت شود خطر محتمل برای خانوادهی اسرا و زندانیان به کمترین میزان خود خواهد رسید. آن روز دور نیست که چندین شهید و اسیر گمنام را آنچنان مطرح کنیم که تن استبداد با دیدن نام و تصویر هر یک به خود بلرزد.
فراموش که نکردهایم این سخن شهید باکری را؟ «آنها که رفتند کار حسینی کردند، آنها که ماندهاند باید کار زینبی کنند وگرنه یزیدیاند».
Subscribe to comments feed نظرات (1 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید