نصیحت های پدرانه 4
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
داداشم روزنامه رو برداشته و مشغول خوندنه.پدرم دراز کشیده و داره چرت میزنه.مادرم تو آشپزخونه مشغول پختن غذا.داداش کوچیکم داره PS2 بازی میکنه.منم مشغول کتاب خوندنم.صدای خنده ی داداشم بلند میشه. از ته دل و با تمام وجود میخنده. بلند بلند.خیلی وقته که من از ته دل نخندیدم.
مجتبی نریمیسا
داداشم روزنامه رو برداشته و مشغول خوندنه.پدرم دراز کشیده و داره چرت میزنه.مادرم تو آشپزخونه مشغول پختن غذا.داداش کوچیکم داره PS2بازی میکنه.منم مشغول کتاب خوندنم.صدای خندهی داداشم بلند میشه.از ته دل و با تمام وجود میخنده. بلند بلند.خیلی وقته که من از ته دل نخندیدم. پدرم از خواب میپره و شروع میکنه به بدوبیراه گفتن به برادرم.
حق داره.
برادر کوچیکم که میبینه اوضاع خرابه صدای تلوزیون رو کم میکنه. داداشم روش رو کرد به من: داداش اینجارو خوندی؟ دیدی فلانی چی گفته؟ مداد رو گذاشتم لای کتاب و کتاب رو بستم.
کجارو؟
چی گفته؟ گفته که من سند دارم آمریکا داره جلو ظهور امام زمان رو میگیره.
گفتم این کجاش خنده داره؟ بدبخت چرا میخندی باید گریه کنی!
پدرم گقت: بسه دیگه, این چرندیات چیه, کارتون به جایی رسیده که واسه امام زمان هم جوک میسازین!؟
داداشم گفت: جوک چیه پدر من, بیا بخون, اینو تو جمع مردم اصفهان گفته. تازه این روزنامه چند روز پیشه.
پدرم با نگرانی روزنامه رو برداشت و مشغول خوندن شد.تلفن خونه زنگ خورد.مادرم با سرعت تلفن رو برداشت.از نوع سلام کردن مادرم فهمیدم خالهام پشت خطه.
بعد از چند دقیقه پدرم روزنامه رو آروم گذاشت کنار و رفت تو حیاط شروع کرد به سیگار کشیدن .تلفن قطع شد و مادرم رو به من کرد و گفت: پسرم یه خبر بد, حیات نو توقیف شد !
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید