دیکتاتورها، من اما اصلا خوشحال نیستم!
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
دیکتاتورها یکی یکی به دست مردم سقوط میکنند. بن علی و مبارک و قذافی و ... همه خوشحالند اما من اصلا خوشحال نیستم.
آخر به چه دلیل باید مخالفان این دیکتاتور بعد از چهل سال بدبختی و زندان و تحمل دیکتاتوری این دیوانه، خودشان را از دست چهارصد سال دیگهای که قرار بود این دیکتاتور را تحمل کنند، رها کنند؟ این چهارصد سال میتوانست پر از کشفیات علمی و نظریات عالی درباره مبارزات مدنی و گفتگو و اصلاحات باشد که مردمان هشتصد سال بعد بتوانند با آنها راحتتر سرنوشت محتوم خود، یعنی دیکتاتوری نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و ...قذافی عزیز، را تحمل کنند و هی بگویند: بعله! مردم را باید آگاه کرد و باید کار علمی کرد و استبداد و دیکتاتوری را باید با روشنگری از بین برد و مبارزات مدنی و گفتگو.
اما دریغا که هشتصد سال دیگه روشنگری معنای دیگری خواهد داشت و آن خو گرفتن به زندگی در تاریکی دیکتاتورها خواهد بود.
اصلا چرا همه ما طرفداران مبارزات مدنی و غیرخشونت آمیز و خیرخواهان خوب و طرفداران سکوت و گاهی نجوا و گاهی غرغر، از سقوط قذافی خوشحال بشویم؟ چرا باید از سقوط مبارک لبخند بر لبانمان بنشیند؟ مگر ما مخالف هرگونه برخورد و حرکت غیر مدنی نیستیم؟ این سوال دو جواب میتواند داشته باشد. یا ما "ما" را گیر آوردهایم و یا خوش هستیم و باز هم "ما" را گیر آوردهایم؟
نمیدانم چرا ما باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. اما مطمئنم که اصلا چیزی نداریم که به چیز دیگرمان بخواهد بیاید یا نیاید. نه مبارزه امان و نه مقاومت ما! مقاومت و مبارزه هر کدام تعریف خود را دارند. ساده لوحانه است در برابر شلیک گلولههای دیکتاتور بخواهیم مقاومت خودمان را بسنجیم که مثلا با ده گلوله کشته میشویم یا با یازده گلوله!
اصلا شاید خود زیدآبادی دلش میخواهد دائم برود زندان والا مگه دو کلمه عذرخواهی آدم را میکشد که ایشان زورشان میآید؟ گیرم این عذرخواهی از یک دیکتاتور باشد. چرا آقای منتظری سکوت نکرد و یه عذرخواهی نکرد تا آزادانه زندگی کند؟ عیبی دارد که همه زندانیان بگویند غلط کرده و اشتباه کردهاند؟ مگر قرآن خدا غلط میشود؟ تازه اینجوری میدانید که چه تعداد جوان دیگر در آینده میتوانند از دانش و تجربه منتشر شده این دوستان در پنجاه سال آینده، که البته دیکتاتوری هنوز برقرار است، استفاده کنند و بعد هم به به و چه چه و اینکه چه لذتی بردیم و چه نکتهها که کشف نکردیم و بعد هم در سکوت گوشه منزل خود به نقد (!) کسانی بپردازیم که میگویند با حکومتی که در حال اعدام توست صحبت از گفتگو و رفتار مدنی بیهوده است. و در آخر هی بپرسیم از هم که "چه باید کرد؟"
همه ما از روشنگری و ... صحبت میکنیم و به مبارزات مدنی معتقد. این بسیار خوب است و عالی اما به این فکر کردهایم که اگر بخشش (!!) اقای رهبر نبود هنوز همین تعداد زندانی آزاد شده در چند روز گذشته هم هنوز در زندان بودند؟ راستی گویا به ما ربطی ندارد که بهروز جاوید تهرانیها و سحرخیزها در زندانند و کلید این زندان در دست حکومتی است که جز خشونت هیچ چیز دیگری نمیشناسد و جز به قدرت به هیچ چیز دیگری پایبند نیست. دوستانی دارم که مثل من همیشه به مبارزات مدنی و غیرخشونت آمیز و روشنگری معتقدند. منهم معتقدم. اما نمیدانم ما چرا نمیدانیم که این تنها ما نیستیم که کتب و راهکارهای مبارزات مدنی را میخوانیم! این فقط ما نیستیم که جین شارپ میخوانیم. بلکه بیشتر از ما (و شاید هم دقیقتر از ما)، این دیکتاتورها هستند که شیوهها و راهکارها و کتب مبارزات مدنی را میخوانند. آنها مانند ما مبارزان پاره وقت نیستند. مثل ما از خارج داد نمیزنند که لنگش کن و تئوریهای تروایی برای راهپیماییهای غیرخشونت آمیز تجویز نمیکنند. برعکس آنها اصلا کارشان و شغل شان این است. حقوق میگیرند که با باطوم بر سر مردم بزنند و حلقههای طناب دار را بر گردن ما بیاندازند. فکر میکنم که چرا این حکومت عزیز اسلامی اینهمه با کانون نویسندگان و شکل گیری آن مخالف بوده و هست. آخه نویسندهای که حتی اگر غم نان مجالش بدهد که بنویسد مگر توان چاپ آنچه را که نوشته، دارد؟ پس چرا با کانون نویسندگان مخالفند؟ کانون وکلا چطور؟ وکلا حتی اگر اجازه کامل دسترسی به پرونده متهم را داشته باشند و اتفاقا بتوانند در جلسهای علنی از متهم دفاع کنند مگر توان تعغییر نظر مبارک قاضی را دارند؟ گیرم که همه مدافعان دانشجویی و فعالان دانشجویی اجازه کار داشته باشند ، وقتی توانایی تعغییری نباشد، پس چرا با تشکلهای دانشجویی که توان اجرایی ندارند مخالف هستند؟
یادم به سخن گلشیری عزیز افتاد که میگفت اگر بتوان حلقههای کوچک دوستانه ایجاد کرد میتوان امید داشت که بتوان به قدرت جمعی رسید و این خوب است (نقل به مضمون کردم). این همان حرفیست که تقریبا جین شارپ هم گویا میزند که ایجاد شبکه و حلقههایی که کم کم با ارتباط با یکدیگر بتواند پتانسیل اثرگذاری و یا مبارزه مدنی را در مقابل دیکتاتور ایجاد کند. اما آیا ما هنوز متوجه نشدهایم که این حکومت، حکومتی نیست که بتوان با آن اینگونه برخورد کرد؟
پس دلیل اینهمه بگیر و ببندهایی ضد تشکیل حلقهها شاید این باشد که ما فقط خوانندههای شیوههای مبارزات مدنی نیستیم (آنهم به طور پاره وقت) اصلا چه فرقی میکند که آنها بخوانند یا نخوانند! مهم اینست که آنها قواعد خودشان را دنبال میکنند و یک قاعده بیشتر ندارند: خشونت و میتوانند ما را بکشند و ما باید با لبخند کشته شویم. شاید برای همین بوده و هست که همیشه لحن شریعتمداری و نوک پیکان حمله بیمارگونه و توهمش به مثلا حلقه کیان و روزنامههای زنجیرهای و ... بوده و تئورسین بزرگ سعید امامی هم کسانی را از بین برد که به نوعی داشتند محفل و زنجیرهها و شبکههایی ایجاد میکردند و یا موضوعاتی تا با آن بتوان شبکهای را دور یک محور مشترک (مثلا با تکیه بر حقوق بشر توسط مرحوم پوینده) گرد هم نشاند. و جالبه که بعد از این حادثه باز هم حکومت دیکتاتور قتلها را منتسب به " قتلهای محفلی" کرد. یعنی در واقع این محفل و حلقهها هستند که مخرب و مشکوک و نتیجههای بد دارند و مهم نیست که این محفلی روشنفکری باشد یا پارتی یا جشن تولد و یا خزبازی و یا آب بازی. حکومت هم همه را به یک نوع دادگاه و با یک اتهام میگیرد و میزند و زندانی و اعدام میکند! و همه اینها البته قاعده مند است و حقوق بشری و البته بر مبنای قواعد و حقوق بشر خودش!
یک صد و نود و چند روز پیشتر یادمان هست فریادها را؟ حالا یکصد و نود و چند روز میگذرد از حبس موسوی و کروبی و فاطمه کروبی و زهرا رهنورد؟ چه کردهایم؟ آیا اگر خدای نکرده اتفاقی برایشان بیافتد ما باز هم کاری خواهیم کرد؟ نه! ما معتقد به عدم خشونت هستیم حتی اگر دیکتاتور همه ما را مستقیما به رگبار بسته باشد. اشتباهی که هم موسوی و هم کروبی کردند و مردم را توصیه به خانه نشینی کردند تا دیکتاتور راحتتر تک تک مردم را بگیرد و تمام انرژی و پتانسیل جنبش را خفه کند.
یادمان باشد که با اختاپوس نمیتوان گفتگو کرد و پای میز نشست. اصلا بازی وقتی معنا دارد که زمین بازی و قواعد بازی رعایت شود نه اینکه طرف مقابل با اسلحهای بر شقیقه ما و طناب داری بر گردن ما و پا بر سبد غذایی ما نشسته باشد و ما هم که معتقد به گفتگو هستیم! نتیجه بازی را حتی کودکانی که بازیهای کامپیوتری میکنند میدانند!
من دوستدار عدم خشونت هستم. و برای همین جرات کرده میگویم از رفتن قذافی دیکتاتور به این شیوه اصلا خوشحال نیستم و دلم میخواست هشتصد سال دیگر هم این دیکتاتور برجا میماند و روزنامهها و رسانههای مجیز گویش بودند و مردم و مخالفین را در محل کار و خانه و تخت خوابشان دستگیر و زندانی و شکنجه و اعدام میکرد اما اینجوری سرنگون نمیشد. من بازهم عدم خوشحالی خود را از سقوط یک دیکتاتور اعلام میکنم و تبریکم را از مردم مصر پس میگیرم و به مردم سوریه هم میگویم کارتان اشتباه است و باید بنشینید و با جناب اسد به گفتگو بپردازید تا قلمها و دستانشان مثل "فرزت" شکسته شود البته به نوبت و ایشان هم قول بدهد که عادلانه نوبت را رعایت کند مگر آنجاییکه مصلحتی در کار باشد که با تانک از روی مردم عبور کند.
اگر دوستان دیگر هم نمیخواهند عدم خوشحالیشان را اعلام کنند، حرجی نیست.
زنده باد دیکتاتور
--------------------
مطالب بلاگستان و کلیه مطالب رسیده از اعضا، معرف دیدگاه شخصی نویسندگان است نه سایت خودنویس.
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید