یا علی، مشایی
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
دور دوم انتخابات ریاست جمهوری خاتمی 10 سالم بود و تو کوچه با بچه ها بازی میکردم . بابام جلو در نشسته بود و هرکی رد میشد، بهش میگفت : آقای … ( اسم بابام ) «خاتمیه رای ورجگی ده؟» ( به خاتمی رای میدی دیگه ؟) بابامم میگفت :«هه اله خاتمی دی» (آره صد در صد خاتمیه). داداشم اومد و با بابام رفتن رای دادن و برگشتن. فرداش به دادشم گفتم :«مگه نمیگفتی آخوندا مملکت رو خراب کردن و ما رو بدبخت کردن و … پس خاتمی هم که آخونده. چرا طرفداریش رو میکنی؟» با لحنی که با بچه صحبت میکنن، گفت :«این خوبشونه عزیزم. باید به این رای بدیم تا راه برای آدمای بهتر باز بشه.»
بعد از اون دوره تا همین پارسال دنبال تیله بازیم بودم و فقط گهگاهی از ترهایی که احمدینژاد میزد با خبر میشدم و با دوستام فیلمش رو میدیدیم و میخندیدم. تا اینکه انتخابات از راه رسید و منم مثل خیلی از جوونهای دیگه درگیرش شدم. شبها با دوستام بیرون میرفتیم و برای موسوی تبلیغ میکردیم. مناظرهها رو با دقت نگاه میکردم و تمام حوادث انتخابات رو دنبال میکردم و خلاصه ظرف یکماه از یک آدم بیخیال به یک آدم بهشدت سیاسی تبدیل شدم. اما در تمام این مدت خلایی رو حس میکردم. خلا یک چهره سیاستمدار که مثل سیاستمدارهای خارجی حرف زدن بلد باشه. بدونه مردم چی میخوان و حرف دل اونها رو بزنه . باسواد و باهوش در حد ریاستجمهوری باشه و … اما هرچقدر دور و و برم رو نگاه میکردم، هیچکس رو نمیدیدم. همین موسوی هم که کلی براش تبلیغ میکردم، همچین آش دهنسوزی به نظر نمیومد، فقط از بقیه بهتر بود.
خلاصه رفتم که ببینم کسی رو تو ایران در حد و اندازههای ریاست جمهوری داریم یا نه. یه مدت از این و اون پرسیدم و تو اینترنت گشتم تا به اسمهایی رسیدم که آخریشون که مرده بود، بختیار بود . تو ویکیپدیا داشتم راجع بهش میخوندم که تیتراژ برنامه «پرگار» از بیبیسی پخش میشد . یهو جملهای از کسی که نمیشناختم پخش شد که میگفت :«به نظر من نسل جدید چهره های خودش رو به وجود نیاورده» (نقل به مضمون). حرفش برای من که داشتم اون مطلب رو میخوندم، خیلی معنی داشت. به عقب برگشتم و یاد رفتارهای برادرم وقتی که به خاتمی رای میداد، افتادم . متوجه شدم از بیچارگی بوده. بعد دیدم از همون موقع که دور، دور برادرم بوده تا حالا که رسیده به من همین وضع بوده. فهمیدم منم چون کس بهتری نیست، از موسوی حمایت میکنم. وگرنه احساسم بهم میگفت از کسی که از خمینی و اسلام رحمانی و … حرف میزنه، دفاع نکن. ولی من از بیچارگی این احساسم رو نادیده میگرفتم. همونجا بود که درک کردم چرا باید جمهوری اسلامی اینهمه هزینه کنه و بختیار رو اون ور مرزها بکشه. چون برای منی که دنبال چهره میگردم، کسی رو باقی نذاشته باشه.
اما الان بعد از کلی فکر کردن میبینم ما چهره های زیادی رو داشتیم که ازشون استفاده نکردیم. از صد سال پیش تا حالا پشت رهبران ملیمون رو به هر دلیلی خالی کردیم و بعد از مدتی دست به دامن یکی بدتر از قبلی شدیم. و از این میترسم که ما چهرههای نهچندان کامل خودمون رو ول کنیم (و اونها کاری کنن که ما ولشون کنیم). و مجبور بشیم بعد از مدتی به جای «یاحسین، میرحسیـن»، فقط بهخاطر اینکه مثلا مشایی حرف از مکتب ایرانی میزنه، بگیم «یا علی، مشایی».
پس بیایید حتی اگر موسوی دستگیر شد، سفت و محکم پشت موسوی بایستیم، به امید اینکه نسل جدید هم بتونه چهرههای خودش رو در فضای آزاد بهوجود بیاره. چهرههایی که درخور ریاستجمهوری باشند، نه انتخاب بد ما در مقابل بدتر.
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید