از لوگوی اخراجی رقصان تا حصار زنان سرزمینم / نه تنها که تهران هر روز میرقصد، سرزمینم نیز هر روز میرقصد.
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
ابتدا یک مقدمه:
در روزهای اخیر، گویی که مملکت هیچ مشکلی ندارد جز لوگوی یک روزنامه. برخی جریان های سیاسی و فکری، جنجالی بپا کرده اند درباره لوگوی "تهران امروز" و مدعی اند که این لوگو ، طرحی از یک زن رقصان است!
این تفسیر عجیب و غریب برای اولین بار توسط نشریه "پرتو سخن" مطرح شد و مفسر گمنام آن که برای اثبات ادعایش حتی این را نوشت که انتهای حروف "ر - و - ز" به صورت کج طراحی شده است تا تداعی دست و پای زن رقاص را داشته باشد!
هر چند این تفسیر از سوی رسانه ها و محافل هنری، بیشتر به یک شوخی و کج فهمی تعبیر شد، اما عده ای آن را جدی گرفتند و با ادعای این که تهران امروز، با لوگوی خود در حال ترویج "بی ناموسی" است، به تابلوهای تبلیغی این روزنامه در سطح شهر تهران حمله کردند و آنها را پاره کردند!
معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد دولت بعد از نهم هم اعلام کرد که لوگوی روزنامه تهران امروز نشان دهنده رقص باله است و از مصادیق جنگ نرم است!!!
در انتهای این مقدمه،
مدیر مسئول روزنامه تهرانامروز در یادداشتی اعلام کرد که لوگوي تهرانامروز را همراه با حس غمانگيزي اصلاح خواهيم كرد تا انشاءالله بحثهاي پيرامون آن خاتمه يابد و ما هم به كارمان برسيم
------------------------------------------
چه می شود گفت...!!!
در این وانفسای شکنجه ها و دستگیری های شبانه و اعدام ها و محارب و گوساله و نفهم خوانده شدنمان، امیدوارم متهم نشوم به پرداختن این مطلب. گاهی دردها به بغض تبدیل میشه و ناچاری که بنویسی.
زن سرزمین من!
میبینی به کجا می رویم...! حال متوجه می شوی که از کدام درد سخن می گویم. هر چند می دانم سالیان سال است که درد را با تمام وجودت احساس می کنی.
از کودکی، تو با روسروی و چادر باید احساس بزرگی کنی و با آن حس کودکانه زیبایت روسری به سر کنی برای اینکه به دیگران بفهمانی که دیگر بزرگ شده ای و به تو "خانم" گفته شود.
کمی بزرگ تر که شدی وسن تو نزدیک به عددی دو رقمی رسید، چادرهای گل گلی سفید رنگی را بهت می دهند و تو باید در جشنی شرکت کنی که اسمش "جشن تکلیف" است. آری، می دانم که هنوز همه چیز برای تو زیباست. هر چند داری گسترده تر در تنگنا قرار می گیری، اما هر چه باشد اسمش جشن است و برای حس کودکانه ات شاید حال هوای خوشایندی باشد. هر چند در این جشن از رقصیدن خبری نیست. تو داری برای تکلیفت آماده می شوی، برایت جشن گرفته اند. اگر حوصله می کنی بگذار برایت کوتاه بگویم که چه می شود بعد از این جشن.
باز بزرگتر می شوی و دیگر به لباس های یک شکل مدرسه عادت کرده ای، اگر پنجره مدرسه، به خیابان دید واضحی نداشته باشد و معلم و مدیر مدرسه از ناراحتی های پوستی شکل گرفته بر سر و گردنت کمی خوانده باشند و دل رحمی داشته باشند، به تو اجازه می دهند که روسری (مغنعه) خود را برای ساعاتی در مدرسه ای که همه هم جنست هستند در آوری تا موهای در حصارت، در باد رقصان نوازش شوند. هر چند در آن فضای بسته هم از باد رقصان خبری نیست. گویا موهایت نباید تماسی با وزش باد داشته باشند.
وقت آن شده است که در موقع خروج از مدرسه، مزاحمت های پسران شروع شود. شاید برایت تجربه ای جالب باشد در بین این همه محدودیت ها و شاید رضایتت از مزاحمت ناخوداگاه عکس العملی باشد به تمام محدودیت های پیش رو.
به منزل که می رسی، باید هزار سوال را جواب دهی، باید ازسر یک ساعتی دیرتر به منزل نرسی. به وضوح می بینی برادرت چقدر از تو آزادتر است، اما اگر زبان به اعتراض هم بگشایی با صدها توجیه بزرگترانت روبرو می شوی که بیرون برای تو امن نیست و این به نفع خودت هست و... گاه نمی دانند که درون هم امنیتی را ضامن نمی شود.
کم کم زمان آن می رسد که با دوستانت جشن ها و مهمانی ها را تجربه کنی. برایت تازگی دارد. آنجا کمی آزاد تری، هر چند به مانند تمام عمر گذشته ات، نگاه ها و کلام های هرزه گونه رهایت نمی کنند.
وقت آن است که رها شوی، برقصی... می دانی که در بسیاری کشورها این عمل تو وجه هنری دارد و در اینجا مصداق جنگ نرم لقب گرفته است. وقت آن است که چشمان خود را ببندی و با سرعت در فضای حتی تاریک، خود را رها کنی. وقت آن است که برای موهایت با حرکاتت، باد به وجود آوری. هر چند نوازش باد را تا حالا احساس نکرده اند، اما خودت برایش باد را درست می کنی. وقت آن است بر انگشت های پایت باله را احساس کنی و جنگ نرم را آغاز کنی!
در این میان چه بدانی و چه ندانی و چه بخواهی و چه نخواهی دست رد زده ای بر همه کج فهمان. می دانی که با ایستادن بر انگشت های پایت، پایه های محکم ظلمی را لرزانده ای و چه نرم و رقصان این کار را انجام می دهی. می دانی که از ذهن آنان تو عبور کرده ای و چه زیبا برگزیدی مسیرت را. آری، تو آزادی.
برقص، با تمام وجودت برقص ... هر چند لوگوی یک روزنامه را به جرم رقصاندن به تبعید گاه می فرستند. تو این روزها هر ثانیه در حال رقص هستی و همین نوازش بادهاست که طوفانی خواهد شد بر سر آن ها...
برقص، حتی اگر در یک کادر لوگو، محصوری و حتی اگر تاب دیدن آن هم نمی رود.
تو برقص که از رقص توست جنب و جوش من. از رقص توست فریاد پیروزی من.
که از رقص توست خواسته برابری من، که از توست حقیقت بیشمار بودنمان.
نه تنها که تهران هر روز می رقصد. سرزمینم نیز هر روز می رقصد.
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید