روزنامهنگارانی برای همه فصول -۲
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
از روز بعد از انتخابات، با روزنامهنگاران زیادی در داخل در تماس بودهام. بسیاری از این دوستان که احتمال میدادند دستگیر شوند، از هر راهی که توانستند از مرزهای ایران گذشتند. اما برخی از یاران رسانهای که مطمئن نبودند اتفاقی برایشان میافتد، ماندند. من یک عادت بد دارم. فضای خارج از کشور را برای هر کسی که میخواهد بیاید ترسیم میکنم. میگویم که ممکن است کسی برای کارهایشان تره هم خرد نکند. کسی آنها را روی سر نمیگذارد و حلوا حلوا هم نمیکند...گرفتن کار در این فضا که بسیاری از روزنامهنگاران حرفهای غربی بیکار شدهاند، کار حضرت فیل است. ما روزنامهنگاریم، هیچ منتی بر سر کسی نداریم. اگر به جایی رسیدهایم، به خاطر لطف خوانندگان و خریداران روزنامهها بوده است. آنها هستند که سالها ما را تحمل کردهاند، در کنارمان بودهاند و با واقعیتها آشنایمان کردهاند. اینکه خودمان را برتر از آنها بپنداریم، باعث میشود مثل کسانی بشویم که از کشور خارج شدهاند و طلبکارند. از دولت فرانسه! از گزارشگران بدون مرز، از فلان فعال سیاسی...چرا فرش قرمز جلویشان پهن نکردهاند؟ چرا همه چیز برایشان آماده نشده! چرا جایی برایشان خانه گرفتهاند که از محل کارهای اداری دور است! به چه حقی به فرمایشات ایشان توجهی نمیشود!
دیروز نشسته بودم در یک قهوهخانه با محسن مخملباف حرف میزدم. مخملباف برای تعداد زیادی از آدمهایی که دردسر کشیدهاند، کارهای بزرگی کرده. حس کردم زخم طلبکاران به تن او هم خورده. البته من طلبکاران رسانهای را کمتر از ۲٪ میدانم. اما همین افراد کمشمار گاه باعث میشوند کسانی که میخواهند کمکی هم بکنند پا عقب بکشند.
یکی از مشکلات بزرگی که با آن روبرو هستیم، عدم شناخت واقعیتهای بسیاری پیش از خروج از کشور است. یادم میآید وقتی یکی از دوستان میخواست از کشور خارج شود، میگفت شنیدهام در فرانسه به ما خانه میدهند و حقوق. پرسیدم مگر فرانسه به روزنامهنگاران بیکار شده خودش چنین چیزی داده که بخواهد با شما نیز چنین کند!
مساله یادگیری زبان، اهمیت زیادی دارد. بعضی از دوستان را در فرانسه دیدم که با سرعتی زیاد دارند زبان جدید را فرا میگیرند. اینان برای من نمایه امید هستند. یعنی میدانند واقعیت چیست. میدانند که باید کار کنند، حتی کار گل، اما کشور میزبان هم کار به کسی که زبان فرانسه نمیداند نمیدهد!
با دوستانی نشستم که هنوز تاثیر بازجوییها را میشد رویشان دید. ترس، نگرانی، اضطراب...حق دارند! من البته چون مرتضوی اولین بازجویم بود، بقیه برایم سهل و آسان گذشت، اما هنوز هم گاهگاهی در کابوسهایم قیافهاش را میبینم. گاه میبینم که باز هم دارم روی برگه کارتون میکشم، و بعد بازجو میزند به سیم آخر...هر وقت فکرش را هم میکنم، سرم درد میگیرد...
مشکل بزرگتر، معطلیهای اداری است. به عنوان مثال برای تعدادی از دوستان منبعی برای کمک بابت کارهای رسانهای که انجام میدهند پیدا شده، اما مرخصی رفتن یک مسوول مالی باعث طولانی شدن پرداخت ناچیز چند نفری شده. معطلی اداری دیگر هم از نابلدی زبان کشور میزبان است. اگر فلان کارمند بهمان اداره معطلتان کند، نمیدانید با او چه کنید!
بعد هم البته چون خیلی از ما خیال میکنیم، به خاطر حرفهمان همه چیز را میدانیم، پس نیازی به پرسیدن و کمک گرفتن نداریم.
---
دوستی میگفت، اگر همکاران من بفهمند که اینجا در فرانسه وضع من خوب نیست، آبروی روزنامهنگاران پناهجو رفته است. میتوانستم بفهمم چه حسی دارد. اما نمیتوانم فراموش کنم که واقعیت چیز دیگری است. یکی دیگر میگفت یک ماه را با ۱۰۰ یورو سر کرده اما نمیخواهد چیز اضافهای طلب کند...اما دوست دارد کار کند نه اینکه پولی در اختیارش بگذارند. میگفت حاضر شده در رستوران کار کند، اما زبان بلد نیست.
یکی از همکاران میگفت ای کاش مغازهداران ایرانی پاریس حاضر بودند کار کوچکی به بعضی بچهها بدهند تا فعلا «امورات» بچهها بگذرد. اما مگر جماعت کار هم میدهند؟ به نظرم اینجاست که باید جامعه ایرانیان در کشورهای مختلف متشکل شوند تا بار مشکلات را از روی دوش پناهجویان بردارند. البته دیدم خانمی و آقایی که پرتلاشند و پیگیر کار بچههای تازه رسیده به فرانسه، اما بایدگروههای بیشتری برای یاری روزنامهنگاران را یافت.
ادامه دارد
Subscribe to comments feed نظرات (10 نوشته شد):
۱.سطح انتظارات را تا میتوانید پایین آورید ،من به چشمهای خودم دیدم ،و از درون اه بر آوردم ،و برای دلم گریه کردم ،خلبان شکاری ف ۵ ،با چهره مردانه اش ،و نجابت گونه اش ،تی میکشد ،امیر ارتش ایران زمین دیدم ،بقالی باز کرده ،متخصص قلب ،و عروق دیدم که تاکسی می راند .
۲.از کمترین امکانات ،بیشرین استفاده را ببرید ،در فرا گیری زبان بیشترین استفاده را نماید.
۳.مواظب گفتارتان با هم میهنان قدیمی باشید ،از گفتهای بر خی از آنها دلگیر نشوید
یادتان باشد شما ها نسلید خوشبخت ،که مشکل ارتباطات را ندارید .
۲.
دوست گرامی جناب آقای سجادی ،از قلب سکولارهای غرب ،آمریکای شمالی ،موشکی ،بدون مواد لازم تخریبی ،به مغز سکولارهای غربی ،و شرقی پرتاب نموده است .غافل از، این گونه دفاع ،از ارزشهای به اصطلاح اسلامی،دستاوردی به جای نخواهد داشت .نگاهی ساده ، به دو دهه مهاجرت ،از خاورمیانه ،و آفریقا ، مشکلات فراوانی برای سیستم بروکراسی جوامع غربی به ارمغان آورده .شاید دوست عزیز من ،آقای سجادی ،سعادت دیدن عشوه گریها ،و تنازی های ،این مهمانان ناخوانده مردان ،و زنان مسلمان ،مراکشی ،سومالی ،لبنانی ،در متروها ،و اتوبوسهای ،پاریس ،لندن ،استکهلم ،فرانکفورت ،کپنهاک ،و اسلو را نداشته ،و یا شاید هم شیوه عشوه گری ،این زنهای محجبه در مجامع عمومی که منجر به تحریک شدید شهروندان ،و واکنش شدید برخی با گرفتن بینی شان نشده باشد .شاید دوست گرامی من ،ناظر صحنه دل خراش ،ربودن دختران زیر ده سال ،و بردن به آفریقا، مراکش ،و مصر جهت ختنه نمودن .شاید دوست گرامی من به علت عدم اطلاعات کافی ،در مورد هزینه های بسیار سنگینی که این مسلمان مهاجر به سازمانهای تامین اجتماعی این کشورها،تحمیل مینمایند ،و متاسفانه قریب اکثریت شان هم آویزان سازمانهای تامین اجتماعی اند.دوست گرامی من آقای سجادی اگر یک شب شاهد صحنه های شنیعی دربخش زنان ،و حتی زایمان این کشورها میداشت ،هرگز این مطلب را نمینوشت .
عزیز جان ،از سرنوشت عزیزان ما خبری دارید یا نه ،از کدامی شان بگویم که هم چنان در بندندد ،زیدآبادی یک سال قلمش را به بند کشیدن ، و سحر خیز که دنداهایش را شکستند ،اموی و همسرش ،بهاره هدایت ،دهها وبلاگ نویس گمنام ،
به باور جناابلی ،غم و اندوه فرزندان زیدابدی را جناابلی میتوانی جبران کنی ،ای کاش احمد ما هم در غربت بود نه در چنگ سرداران سپاه مردم فریب .
شجاعت ،پایداری ،برخی از نویسندگان و نخبگان این کهنه دیار ،طی صد سال مبارزات بی امان ، بر هیچ وجدان بیداری پوشیده نیست .فرخی یزدی ،میرزاده عشقی ،دکتر فاطمی ،خسرو گلسرخی ،سعید سلطانپور سعیدی سیرجانی وخانم زهرا کاظمی ،و صدها نویسنده دیگر،فراموش نکنیم رژیم ،جهل حتی به وبلاگ نویسی جوان هم رحم نکرد.تصور این نکته بسیار ساده و پیش پا افتاده به نظر میرسد ،اگر ان دلیر مرد سیرجانی ،امروز در آمریکا ،نزد دوستان و همکاران سابقش ،احسان یار شاتر ،و دیگر افتخار آفریننان ایران زمین در ایرانیکا قلم میزد ،اشکالی دشت ؟اگر خانم کاظمی امروز در کانادا ماهی یه مقاله یک عکس ساده در درج مینمود ؟؟ اگر احمد زیدآبادی تحلیل گر بسیار زیرک ما و کم گو ، امروز در غرب بود خیلی زیباتر میبود .
واقعیت این است که سفر به خارج از ایران برای یک روزنامه نگار و یا یک هنرمند کلاسیک ایرانی یعنی آخر راه. البته چند سالی دست و پا می زند و بعد ذهنش تعدیل می شود و مشاعرش تحلیل می رود و باورهایش تلطیف می شود و در نهایت جوهر قلمش به رنگ آب هنوانه در می آید. آن مجیزی را که به یک نفر نگفته است و هزاران بدبختی کشیده است حال باید به هزاران نفر بگوید که یک بدبختی را که همان گرسنگی است از خود بزداید.
شاید هم بشود نام آن را خودکشی از ترس مرگ گذاشت.
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید