روزنامهنگارانی برای همه فصول
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
در هفتهای که گذشت، برای دیدار با همکاران روزنامهنگار که بعد از انتخابات ریاست جمهوری از مرزها گذشته بودند، به اروپا رفتم. همکاران سربلندی که هر یک به دلیلی از ایران خارج شده بودند. یکی از بیم جان، یکی از بیم شکسته شدن قلمش، دیگری از ترس شکسته شدن قلم پایش...با اینان خاطرهها را زنده کردیم، بحث کردیم، گفتیم و شنیدیم...میتوانستم در چشمانشان ببینم درد را. درد دوری را. ممکن است فامیلهایشان خیال کنند که جماعت در بهترین نقاط اروپا استراحت میکنند و از سر دلخوشی دست به سیاه و سفید نمیزنند...اما آنچه من دیدم، چنین نبود. وقتی آرام آرام بتوانند زبان کشور میزبان را بیاموزند، بختشان برای مبارزه جدیدشان، یعنی زندگی در اروپا بازتر میشود.
رضا معینی را دیدم. سالهاست میشناسمش. حق بزرگی گردن من و بسیاری از روزنامهنگارانی دارد که مرگ را در یک قدمی لمس کردهاند. یادم نمیرود بعد از تهدید «فرزندان نواب» در سال ۱۳۸۲، تمام تلاشش را کرد تا به جایی امن بروم.
دیدم که با امکاناتی محدود، پشت یک میز کوچک نشسته و با هزار و یک نفر سر و کله میزند. نگران وضع روزنامهنگاری در ترکیه است...به سفارتخانه فرانسه در فلان کشور تماس میگیرد تا کار را بر روزنامهنگاران سهلتر گیرند... خبر خوبی شنیده از امکاناتی که یک استاد ایرانی میخواهد در اختیار روزنامهنگاران پناهجو قرار دهد تا با توان بیشتری وارد بازار کار شوند.
برای بعضی از همکاران توضیح دادم که ورود به سرزمین جدید، وقتی آمادگیاش را نداشتهاند کار سختی است. افسردهگی...تنش...انتظار بیشتر...نا امیدی...تعارف ندارد. آدمی باشی با انرژی فراوان، آماده کار رسانهای و کسی توجهی به تو نداشته باشد.
اما این یک سر ماجرا است. گروههای سیاسی هم در کمین همین روزنامهنگاران دردکشیده هستند. کار کار است، و البته این همکاران نیازمند کاری که به غفلت نخورند...
سالها پیش وقتی به کانادا رفتم، خیلی سریع کاری پیدا شد، در یک خشکشویی. جامعه مهاجر را آنجا بهتر شناختم. هندیها، پاکستانیها، سریلانکاییها، اهالی اروپای شرقی، فلسطینیها، لبنانیها، ایتالیاییها، مجارها، لهستانیها...دیدم آدمهای نسبتا موفقی که برایم از سالهای سخت اولشان در کانادا حرف میزدند...سر وکله زدن با مشتریها نعمتی بود. زبان آدم راه میافتاد...با آنکه کمر درد من به خاطر وضع ستون مهرههایم است و کار فیزیکی چندان ساده نیست، اما حمالی لباس مردم از کارگاه میآمد و باید آویزانشان میکردم و روکش میکشیدم، تبدیل به تفریح شده بود.
زندگی نسبتا تنها، دور از زن و فرزند چیزی نیست که بخواهی تجربهاش کنی، اما برای من از داستانی که هرگز به آن فکر هم نکرده بودم، تبدیل به واقعیت شد. وجدانت عذابت میدهد که چرا کاری کردهای که پشیمان باشی...
بیخواب بودم. افسرده شدم. حافظهام یاریام نمیکرد. یکی دو بار در جاهایی که بلدشان بودم، گم شدم. بارها بی آنکه حواسم باشد، بدون کیف پول از خانه خارج شدم. یک بار که بیست کیلومتری خانه بودم، مجبور شدم کل مسافت را پیاده برگردم...نمیدانید چقدر به خودم و کارم بد و بیراه گفتم...
یک مشکل بزرگ، روبرو شدن با کسانی بود که درد مرا نمیفهمیدند. شاید من آمادگی مسخره شدن به خاطر از دست دادن هرچه در ایران داشتم و آنچه در کانادا به دست آورده بودم را نداشتم. زبان تلخ تحقیر آمیز بعضیها نیازمند پوستی بود کلفتتر از پوست کرگدن...من اینکاره نبودم.
میدانستم که برای رهایی از این مشکل، باید زودتر سراغ روانکاو میرفتم.
من پول کافی برای دیدن روانکاو نداشتم. از طریق دوستی بزرگوار که به «مًری» معروف است، با سازمان روزنامهنگاران کانادایی مدافع ازادی بیان آشنا شدم.
هزینه چند جلسه را تامین کردند. خیلی به موقع بود...
انتظارهای من از جای جدیدم زیاد بود. کار می خواستم، کاری درخور نامی که خیال میکردم دارم...راستش فهمیدم واقعیت چیز دیگری است. کسی در کانادا برایم تره خورد نمیکرد.
بله، من تا چند ماه قبلش، برای خودم دفتر و دستکی داشتم، مشاور چند جا بودم، برای سه روزنامه مختلف کار میکردم، چه چیزی بیشتر از آن میخواستم؟ اما وقتی قلمت و بعد خودت را می خواهند بشکنند، نمیتوانی قاعده تحمیلی را بپذیری...چاره نداری جز آنکه خطر کنی و هجرت و ...
ادامه دارد
Subscribe to comments feed نظرات (7 نوشته شد):
اگر خواستی ادامه بدی بنویس که چطور بعد از تحمل سختی و نیشخند و ... میشه منصف و مهربون باقی موند.
غربت جدای ،از دیار آشناست ،و دست برودت تنهای را در چنگ فشردن ،و رفتن .امان از رفتن ،و زمانی که دلت میگه نرو ،ولی خرد میگه برو عزیز جان ،دل بکن ،از این دل نکند نیها .منتهی می روی ،چون باید بروی .
تازه مشکلات آغاز شده ،این پدیده مسافرت نیست ،بلکه یه اسم خاصی هم داره ،مهاجرت ،تازه پیش از جناابلی فراوان بودن که تن به این کار دادند ،به قول نیک آهنگ پست کلفت شدن،شاید هم امروز بر خی از آنها ،خوش نشینهای پیشین ،احساس خاصی دارند .زخم زبان ،کنایه ،و گفته ای پوچ تعلق به یکی دو تا فرقه است ،شک و شبه را کنار بگذار ،اگر از کنش گران دو فرقه نبود ،حتمان به یک روان کاو معرفیش کن .
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید