پیامبران راستین و پیامبران دروغین
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
قرنهاست که انسانها، بهجای تمرکز بر روی قوانین منطقی و برخواسته از خرد در کل امورات خود، به دنبال پیامبران دروغین که چیزی جز نکبت و خفت و عقبماندگی برای بشریت نیاوردهاند، رفته اند! براستی چگونه میشود که پیامبر دروغین را از پیامبر راستین تشخیص داد؟
من فیلسوف نیستم و مسئله پیامبر و پیامبری را برای خودم سخت نمیکنم، لذا این داستان پیغمبر و پیغامبری را به دو دسته کلی تقسیم میکنم که فهمش، دستکم برای خودم و امثال خودم راحتتر بشود.
دسته اول که بنده آنها را پیامبران راستین میخوانم، آن گروهی هستند که منشاء خیر بودهاند و تعداد آنها نه ۱۲۴۰۰۰، بلکه به مراتب بیشتر است.
اسحاق نیوتون، توماس آلو ادیسون، گراهام بل، رامبراند، لئوناردو داوینچی، خیام، بتهون، شوپن و...و دیگر خدمتگذاران جامعه بشریت، از این گروهاند.
از نشانههای حقانیت آنها میتوان حاصل کار آنها، طریقه تفکر آنها و اتکای آنها به یکی از مهمترین قابلیتهای انسان، یعنی خرد و استدلال را نام برد. معجزات این پیامبران راستین هم، هر روز در جلوی چشمان ماست و همه بشریت از آن بهره میبرد.
پیامبران دروغین اما، کسانی هستند که یا برای منفعت و یا از سر توهم، یک جریان فکری را، که اغلب به یک جریان نظامی هم (بخوانید چماق) منتهی شده به راه انداختهاند.
از جمله نشانههای این پیامبران دروغین، ادعاهای گذاف، وعدههای دروغین و غیرعقلانی، ترساندن و بر حذر داشتن از تعقل، تشویق و ترغیب و تهدید به اطاعت محض، مغالطات و تناقضات گفتاری در افکار آنها، شیوههای آنان، و همچنین دستیازی آنها به زور به جای استدلال، آنهم به منظور نشاندن مقاصد خود بر کرسی است.
در این میان و در طول تاریخ ظهور و سقوط این دو دسته، بندرت دیده شده که دو پیامبر راستین و یا پیروان آنها، بر سر اثبات و یا ترویج «پیام»، بر روی یکدیگر شمشیر بکشند، حال آنکه تاریخ جهان مملو است از جدال میان پیامبران دروغین و پیروان آنان. چه در زمان حیاتشان و چه در بعد از مرگشان.
-------------
مطالب بلاگستان و کلیه مطالب رسیده از اعضا، معرف دیدگاه شخصی نویسندگان است نه سایت خودنویس.
Subscribe to comments feed نظرات (5 نوشته شد):
شهرام فریدونی
ممکن است بگوئیم دین و یا هر ایدوئولوژی که در حکومت و کشور داری دخالت داشته باشد ، آن جامعه را از نظر فرهنگی به تباهی میکشاند اما نمیتوان گفت که اساسا دینداری موجب فلاکت مردم میشود . به اعتقاد من دین و مذهب امریست شخصی که هر کسی میتواند به آن اعتقاد داشته باشد و در عین حال باعث و بانی پیشرفت جامعه اش هم باشد . مگر بد بختی مردم بسیاری از کشور های جهان سوم به اعتقادات مذهبی شان ربط دارد ؟ مگر پیشرفت بسیاری از کشور ها به اعتقادات مذهبی شان ربط دارد ؟ کشوری مانند ژاپن که مردمانش شدیدا به سنت ها و باور های مذهبی و دینی خودشان پایبند هستند ، به یک کشور موفق و جهان اولی تبدیل نگردید ؟ مگر بسیاری از کشور های آسیای جنوب شرقی و آفریقائی که چندان به دین و مذهب اعتقادی ندارند در زمره بد بخت ترین کشور های جهان قرار ندارند ؟ البته ده ها مثال دیگر میتوان در این حوزه به میان آورد که حتما خود شما مطلع هستید . بنابراین، موضوع اعتقادات مذهبی که امری شخصی است را نباید مورد استهزاء قرار داد اما میشود دخالت دین در سیاست و حکومت را محکوم نمود . هر چند که اگر سیاستمداران حکومت های ایدوئولوژیک از عقل سلیم برخوردار باشند میتوانند تا حدودی پیشرفت تکنولوژیک را برای کشور خود به ارمغان بیاورند . همانطوریکه حکومت ایدوئولوژیک شوروی سابق به این مهم دست یافت .
با احترام . رضا نگارش
تشکر از توضیحات شما . نظر شما را در زیر به نکاتی معطوف میکنم:
بنده در پاسخ به گفته های جناب کیا مطالبی معروض داشتم که فکر میکنم با توجه به نظرات ایشان، جوابی بی ربط نباشد . هر چند با برخی از گفته های شما موافق هستم لیکن برای تنویر افکار و همچنین مشخص نمودن موضع خود در قبال دین مطالبی را به استحضار شما میرسانم .
به باور من تمام ادیان و مکاتب اجتماعی و اخلاقی وبه طریق اولی ادیان الهی که تقریبا جامع تر( از نظر برنامه ریزی در تمام امور ) میباشند، برای رهنمون کردن بشریت به سوی انسانیت تدوین و یا نازل گردیده اند . به عبارتی دیگر مرسلین این مکاتب که ظاهرا بزعم شما فاقد پشتوانه متا فیزیکی میباشند، با دستورالعمل هائی در نظر داشته اند که مسیر ارتقا و تکامل بشریت را به ایمان آورندگانشان نشان دهند . برای روشنتر شدن این موضوع مثال های بسیاری در زندگی روزمره خودمان میتوانیم برشماریم .به عنوان نمونه اگر شما مدعی دانش در رشته بخصوصی هستید و بنده را در مسیر آن راهنمائی مینمائید ، دلیل بر آن نمیشود که ارشاد شما، جلوگیری از تعقل من نماید . بلکه پیشنهاد شما فقط جنبه راهنمائی داشته و میتواند در صورت تمایل به اجرای توصیه شما ، مسیر رسیدن به خواسته ام را بسیار نزدیک و محقق نماید . در این ماجرا نتنها شما را نباید مورد مواخذه قرار دهم بلکه باید بسیار سپاسگذار هم باشم . حال اگر نمیخواهم مسیر پیشنهادی شما را بکار ببندم ، امریست جداگانه !
به هر صورت جامعه بشری متشکل از فرد فرد انسان ها می توانند به توصیه پیامبران ( ادیان ) عمل نموده و یا از آن استنکاف کنند. قطعا هدف غائی و نهائی رسیدن به کمال انسانی میباشد . همینکه شما توصیه هائی و نظراتی را مرقوم فرموده اید نشان از رسالتیست انسانی که بزعم خود به آن مبادرت فرمودید . البته در این مورد سخن زیاد است اما به همین مقدار بسنده میکنم و چنانچه تمایل به ادامه این گفتگو داشته باشید میتوانیم آنرا مستدام نماییم .
با احترام . رضا نگارش
ظاهراً تعریف شما از دین با تعریفی که از دین به معنای مرسوم آن و آنچه که آورندگان ادیان (ادیان الهی) منظورشان بوده یک تفاوت عمده دارد. ادیان خواستار تبعیت بی چون و چرای پیروانشان هستند. اگر دین مطابق فرمایش شمابود اکنون دنیای ما تفریباً بهشت بود. ادیان از پیروانشان ایمان می خواهند. شما خود باید تعریف ایمان را به خوبی بدانید و همچنین الزاماتی که ایمان به شخص ایمان آورنده تحمیل می کند.
فکر میکنم آغاز گفتگوی ما بر اساس گفتمان حقیقت جویانه شکل گرفته باشد نه گفتگوی واقع گرایانه ! البته اگر خواسته باشیم آن چیزی که در تاریخ به وقوع پیوسته را مورد ارزیابی قرار دهیم قطعا فرمایش شما صحیح است . اما من فکر میکنم باید اول " حقیقت " کشف شود و سپس با اتکا به آن " واقعیت " های موجود را مورد نقد قرار داد .
حقیقت امر آنست که تا جائی که بنده برداشت میکنم ، هیچ مکتب و دینی ماهیتا انسان ها را وادار به پیروی از آئین خود وا نداشته است . اگر هم کسانی از پیروان آن مسلک و مکتب با زور و به صورت قهر آمیز دیگر مردمان را به پذیرش مطلوب خود وادار کرده باشند، ناشی از حس خود خواهی وسلطه گرایانه میباشد نه اینکه مبدع یا آورنده آن دین، چنین امری را مباح شمرده باشد .در ادیان و مکاتب مختلف نمیتوانیم شاهد چنین اعمال فشاری برای پذیرفتن آن مرام باشیم . در مورد دین اسلام هم نیز وضع به همین صورت است . اگر خاطیانی از پیروان این دین به اِعمال فشار برای ترویج آن مبادرت میورزند، امریست واقعی لیکن وقوع آن برگرفته از "حقیقت" نمی باشد. در ضمن ممکن است دلایل و اسنادی از قران آورده شود که ظاهرا پیروانش را به اِعمال فشار ترغیب میکند ! در این مورد هم باید بگویم که اولااحکام و دستورات قرآنی خود نیاز به تفسیر و تاویل دارد و ثانیابا توجه به قواعد و مقررات دوران جاهلیت و همچنین عدم درک و پذیرش کافی جامعه آنزمان، تصویب گردیده و ثالثا باید این موضوع را در نظر داشت که دستورات و احکام قرآن ، "مسیر" حرکت را نشان میدهد نه اینکه خواسته باشد ایمان آورندگانش را در زمان متوقف نموده و از حرکت بازدارد.همانطور که ممکن است شما با انگشت مسیری را به بنده نشان دهید. البته در صورتیکه بنده فقط به انگشت شما توجه کنم مطمئنا به مقصد نمیرسم و در همان مکان متوقف میشود . دقت فرمائید که باید به سمت و جهت مسیر حرکت کرد.
با احترام . رضا نگارش
اما از آنجا که تو کنجکاوی منطق منفی دادن به چنین مطلبی را بدانی، چیزی کلی به نظرم آمده که در میان میگذارم.
اشکال این نوشته در محتوای آن نیست. در «قطعیت» آن است. بهرحال تاریخ بشریت پیچیدهتر از ان است که به این سادگی «تعریف» شود. این یک snapshot از دنیای پیرامون است در میان تصاویر لحظهای بیشماری که هرکسی در هرجایی از دنیای پیرامون خود برمیدارد تا به قول خودت سامانی به اندیشههای درونی داده باشد. اگر آن لحن «قطعی» را این نوشته نداشت، به نظر من بهتر بود. اینکه در این اقیانوس زیست، هرکسی در جایی شنا میکند و از محیط خود snapshot میگیرد امری طبیعی است. ولی اگر تلویحاً ادعا شود که «اقیانوس» همان چیزی است که من از آن عکس گرفتهام، شاید رویکردی خام جلوه کند و به مذاق همه نچسبد.
نکتهٔ جالب این است که درست در آنجایی که روشنی و قطعیت لازم است، یعنی در عرصهٔ سیاسی و موضوع کسب قدرت، همه کلی بافی و مبهم گویی و فلسفه بافی میکنند!
اگر سستی در استدلال های این نوشته میبینید، برای بنده بنویسید که بنده هم بفهمم و چه بسا بخطا نروم
با مهر و با سپاس از توجه سرکار
شهرام
نه، نه با اما و اگر. اما با توجه به این امر که این به تجربه به تو ثابت شده است و نه به دیگری. مثلاً از تجربهٔ شخصی من این تفکیک پیامبران راستین و دروغین و اصولاً چنین تعبیری از «پیامبران» بیرون نمیآید چون من هیچوقت پیامبری نداشتهام که از نوع راستین باشد یا دروغین. خب این نقد نوشته را مشکل میکند چون برای این کار لازم است من بیوگرافی تو را مطالعه کنم تا ببینم با چه شکلی به تجربهٔ شخصی به این تعبیر رسیدهای!
پس شاید بهتر باشد به جای نقد، تعبیر خودم را مطرح کنم.
تاریخ بشریت با خشونت و مقابله و جنگ و خونریزی عجین شده است. تفکر مدرن که فردیت فرد را محترم میدارد، خود به خود نقش «پیامبری» را به فردیت فرد محول کرده است. امید -هنوز دوردست- این تفکر مدرن این است که خشونت و مقابله و جنگ و خونریزی جای خود را -در واقع نقش خود را- به دیالوگ و سازش و همزیستی آزادانه در چارچوب یک قرارداد اجتماعی بسپارد. قراردادی که میان شهروندان «پیامبر» بسته میشود. اما خود این سیستم مدرن «خودی و غیر خودی» دارد. غیر خودی، عاملان و پیروان اندیشههای تمامیت خواه هستند که در اولین فرصتی که به دست بیاورند -یا در دست داشته باشند- تمامی حقوق شهروندی را پایمال میکنند. سیستم مدرن، یا اندیشههایی که به چنین سیستمی منتهی میشوند، باید از خود در مقابل این مرتجعان دفاع کنند. این کشمکش از دیدگاه تاریخی چیزی جدا از خشونت و مقابله و جنگ و خونریزی همیشگی تاریخ بشریت نیست. نفی خشونت یک اندیشهٔ خام و پوپولیستی است، مگر اینکه به عنوان محملی برای ترویج اندیشههای مدرن به کار گرفته شود. به عنوان تاکتیک و نه استراتژی. بهرحال برای اِعمال خشونت لازم نیست که حتماً مسلح شد. اسلحهها هر روز در پادگانها روغنکاری میشوند. اما اِعمال قدرت -و نه لزوماً خونریزی- از حوزهٔ کنشهای اجتماعی کنونی ما خارج نشده است.
آلبرت انشتین در آستانهٔ به قدرت رسیدن هیتلر به امریکا رفت و در آنجا ماندگار شد. این پیامبر راستین با خشونت مخالف بود. ولی مخالفت با خشونت آسان است وقتی مشکل امنیت تو را کس دیگری رتق و فتق کرده باشد.
انشتین که خود از عوامل اصلی پیدایش پروژهٔ مانهاتان بود (با متقاعد کردن دولت امریکا که آلمان در صدد تولید بمب اتم است و قادر به این کار هم هست) در مورد «خشونت» همان بیمیلی و واقع بینی، همان دوگانگی را داشت که هرکسی که پوپولیست و «پیامبر دروغین» نباشد خواهد داشت.
اساس این تعارض (خشونت یا عدم خشونت و حد ومرز آن) در ساختار روانی انسان (روان به معنای نتیجه کارکرد بیولوژیک مغز, ترشح هورمونها و نوروترانسمیترهاو جریانات الکتریکی) نهفته است. تعارض در اینجاست که انسان بر اساس ساختار روانی خود یه زندگی اجتماعی گرایش فوق العاده شدید دارد اما به محض اینکه مسأله زندگی جمعی پیش می آید(حتی در مورد ساده ترین موجودات مانند باکتریها) موضوع تعارض بین خواستها و نیازهای فرد و جمع مطرح می شودو عملاً هنگامی که این تعارض اجتناب ناپذیر پیش می آید یک طرف (فرد یا جمع) باید قربانی شود. موضوع این است که نه زندگی سراسر جمعی و نه زندگی سراسر فردی برآورنده همه نیازهای انسان است بلکه انسان به هر دو نیاز دارد و این یعنی تعارض این یعنی اینکه هر گاه یک طرف (فرد یا جمع) موجودیت یا ارضای نیاز طرف مقابل را در حد خطرناکی مختل کرد (تعریف این دامنه خطر و شدت خطر هم خود محل عدم قطعیت بسیار است) طرف مقابل اعمال قدرت می کند. (اعمال فدرت هیچ تفاوتی با خشونت ندارد, هر عملی یا رفتاری که فرد یا جمع را از رسیدن به نیاز باز دارد خشونت محسوب می شود, اگر شما علی رغم میل بغل دستیتان صدای تلویزیون را کمی بلند کنید عملاً خشونت کرده اید! اگر هم بر خلاف میلتان این کار را نکنید به شما خشونت شده(نفس حضور طرف مقابل و این که شما می دانید او نمی خواهد صدا را بلندکنید و تبعیت شما از این خواست مطرح نشده اعمال قدرت و خشونت نسبت به شماست). لذا اساساً به نظر می رسد تعارضات و مشکلات زندگی بشری نتیجه تعارضاتی است که در طی فرآیند فرگشت در مغز او رخ داده, برخی از این تغییراتی به نفع او بوده و بعضی به ضرر او و البته رشته تغییرات فرگشتی مناسب سود آور و تغییرات فرگشتی مضر در ساختار موجودات زنده و بخصوص آدمی سری بسیار دراز دارد. نتیجه نهایی اینکه آنچه که می تواند بیش از هر چیز دیگری راهگشا و حل کننده مشکل بشری در سیاست و زندگی جمعی باشد شناخت ساختار روانی بشر است, مدارس به جای آنکه محل آموزش تاریخ جنگ و جغرافیای جایی باشد که هرگز به آنجا نخواهیم رفت باید محل آموزش روانشناسی و آموزش تکنیکهای مدرنی باشد که به وسیله آنها مشکلات روانی بشری حل می شود تا از دل آن انسانهایی سالم پدید آیند که بتوانند تغادل مناسبی بین زندگی فردی و اجتماعی برقرار کنند. روزی که گمان نمی کنم چندان دیر باشد به این مهم دست خواهیم یافت.
زمانی -که شاید هم سن و سال تو بودم- نوشتم اگر ما با دو گرایش متناقض برتری طلبی و برابری طلبی در درون خود میتوانیم همزیستی مسالمتآمیز ایجاد کنیم، مسلماً در سطح جامعه هم شدنی است.
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید