خاکستری؛ خاطرات دختری ۴ ساله از اوین- قسمت چهارم | بلاگستان | صفحه اصلی
نظرات (0)
نسخه چاپی نسخه ساده لینک دایمی

خاکستری؛ خاطرات دختری ۴ ساله از اوین- قسمت چهارم

۱۵ بهمن ۱۳۹۰ کژال بهرنگی
image

کژال امروز و در روز تولدش از زندان اوین آزاد می‌شود. خاکستری اما تنها رنگ اوین نیست. کژال یا من چهارساله که دیگر پنج ساله است، تنها از زندانی کوچک به زندانی بزرگ تر پرت می‌شود، زندان بی درپیکرتر و خاکستری‌تر. اوین شاید یک جورهایی برای کژال امن تر بود. بیرون از اوین روزهای روشنی در انتظار کژال نیست. پایان اوین، پایان خاطرات خاکستری نیست.




........
«قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی.....
من درد مشترکم
مرا فریاد کن»*
...........

در سالنی منتظریم. مادر چشم بند دارد و روی صندلی نشسته است. من ایستاده‌ام و به پای مادرم تکیه داده‌ام و دستانم احتمالا روی زانوهای مادر است. مادرم در حال خودش است. اینجا یک بخش اداری است انگار و من نمی‌دانم که کجاست. احساسم، حس غریبگی است. اما سرزبان دارتر از این حرف ها هستم که غریبگی چیره بماند. این جا هم با همه دوست می‌شوم. یکی از کارکنان روی ورقی کوچک نامم را می‌نویسد و با سنجاق قفلی آن را به سین ه‌ام می‌زنم: خواهر کژال بهرنگی. سریع شدم از خودشان!!!


نمی‌دانم چرا اصرار داشتم که بروم بالای میز و برایشان جوک تعریف کنم، سرود بخوانم یا دکلمه کنم! کلی مجلس گرم کن بوده‌ام. کارکنان از فضایی جدی، پر از کاغذ و نوشتن و «ژست برادر خواهری» به دنیای کژال چهارساله پرحرف پرت شده‌اند. رنگ غالب همچنان خاکستری است با این تفاوت که تعجب آنها و خنده هایشان خاکستری را کمی روشن کرده است.


"یه فیله داشته شنا می‌کرده، یه گنجشکه اومد بهش گفت یه دقیقه بیا بیرون، کارت دارم! فیله می‌گه خوب همین جا بگو........
اِاِاِ......یادم رفت! صبر کنین برم از مامانم بپرسم!!!!!......"


اصرار داشتم  خودم از میز بیایم پایین! صندلی برایم گذاشتند تا راحت بالا و پایین بروم! می‌دویدم می‌رفتم در سالن. از مادرم بقیه جوک را می‌پرسیدم و برمی گشتم دوباره بالای میز.


«فیله که می‌یاد بیرون، گنجشکه بهش می‌گه، می‌خواستم ببینم، مایو منو پوشیدی!!!!!!……»


رسما نمی‌دانم به کجای این جوک می‌خندیدند. اما می‌خندیدند!


بعد شروع می‌کردم به دکلمه که:

«تو که ماه بلند آسمونی ( و دستهایی که در هوا تاب می‌خورد و ادا در می‌آورد) منم ستاره می‌شم دورتُ می‌گیرم
اگر ستاره بشی دورم رو بگیری ......منم ابر می‌شم  روتُ می‌گیرم
اگر ابر بشی رومو بگیری.....منم بارون می‌شم چیک چیک می‌بارم.......(و دستانی که مثل باران می‌شود و می‌بارد)»….


و دوباره یادم می‌رفت و دوباره از میز می‌آمدم پایین و دوباره سراغ مادرم می‌رفتم...... یک خواهری آنجا بود که من تنها مقعنه اش یادم هست....سیاهِ سیاه و بلندِ بلند.... با هر حرکت من، نیم خیز می‌شد روی صندلی اش، نگران بود که این بلبل زبان بیافتد و بشکند دستی را شاید هم پایی را( حواسم بهش بود زیرچشمی اما به روی خودم نمی‌آوردم)….داشتم از اتاق می‌رفتم بیرون که یکی از آقایان با خنده گفت که: «ای بابا....کاش مامانه منم اینجا بود».....نگاهش کردم و خندیدم. احساس غرورم را یادم هست اما چراییش را نمی دانم!!!!


نمی‌دانم چطور پدر به این تصویرها اضافه شد. اما رنگ‌ها تغییر کرد. اینجا پر است از رنگ سفید و احساس امنیت. از هیجان روی پایم بند نبودم انگار. دور و بر مامان و بابا شده بودم پروانه....خلاصه یکی از آن کارکنان به داد مامان و بابا رسید! شاید هم به داد آنها که می‌خواستند از حرف‌های پدر و مادر من چیزی نصیب‌شان بشود و احتمالا صدای من نمی‌گذاشت که صدای پدر و مادرم به درستی ضبط شود!.....آن کارمند من را بغل کرد و گذاشت بالای میزی، صندلی، چیزی....یک بسته آدامس خروس به من داد و گفت که دختری هم سن و سال من دارد.....گفتم: «تولدمه امروز، تولدمه من امروزه»……خندید و گفت: «قول می‌دهم که امروز آزادت بشی. هیچ حسی یادم نمی آید از شنیدن این جمله!معنی حرفش را انگار نفهمیده بودم.گفت:« بیا بریم برای تولدت گل بچینیم».این یکی را فهمیدم و بال درآوردم!


فضا عوض می‌شود. رنگ ها عوض می‌شود. آبی، سفی، قرمز. منی که بالا و پایین می‌پرم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که آن گل‌ها، گل‌های لاله بود. در این جا هوا هم جریان دارد....انگار نفس کشیدن را حس می‌کنم. برای اولین بار از بالا خودم را می‌بینم. در برابر دنیا من واقعا کوچک هستم. و من پنج ساله می‌شوم!


دوباره به اتاق سفید برمی گردیم.


بعدها اولین بار که عکس ..... را در روزنامه ها دیدم، اولین حسم این بود که او، همان کارمند است. می‌دانم که چنین چیزی امکان ندارد. اما تیپ و قیافه‌اش، مرا یاد آن کارمند انداخت! حسش خیلی عجیب بود. یعنی آن کارمند، من را یادش می‌آید؟

.................

حالا، مامان و من داریم ازسربالایی تندی بالا می‌رویم. مامان جلو است و دست من را سفت گرفته و دنبال خودش می‌کشد. پاهای کوچکم یاری همراهی با قدمهای تند و عصبی ماردم را ندارد اما جرات اعتراض هم ندارم. حس کرد‌ه‌ام که اوضاع مناسب نیست.


نمی دانم، اشک مادر است این یا باران....همه جا خیس است! به بالای سربالایی می‌رسیم. همه چیز برای من انگار تازه است.....غم هم رنگش خاکستری است....آسمان دیگر آبی نیست....از رنگ سفید خبری نیست......همه چیز باز هم خاکستری است. هوا سرد است. بارانی است؟! سیل آمده؟! یا مادر می‌گرید؟! نمی دانم! اما فضا پر از گریه است.


در روزهای بعد مادرم همه اش دارد می‌دود و من را هم دنبال خودش می‌کشد. خانه کم کم خالی از اثاثیه می‌شود. وسط این بدو بدوها، گاهی می‌رویم خانه یکی از همسایه و مادر گریه می‌کند. باز هم می‌پرسد چه کسی راهشان داد، و باز هم و باز هم.....دارم با پسر همسایه بازی می‌کنم اما همه حواسم پیش حرفهایش است.....گریه که می‌کند، از بازی دست برمی دارم و می‌روم کنارش و خودم را به او می‌چسبانم. او نشسته، شانه‌هایش می‌لرزد، من کنارش ایستاده به او تکیه می‌کنم. اشکش که قطع می‌شود، می‌روم سراغ بازی‌ام. قرار است از تهران برویم. خانه خالی شده است. مادرم الاغ سبزم را بخشید به پسر همسایه!


هموز هم مادرم را برای این کار نبخشیدم. آخر بدون الاغ سبزم چطور به جنگ جادوگر بروم؟! الاغ سبزم که بخشیده شد، من دیگر نتوانستم جادوگر را بکشم. شاید هم همه جادوگرهای شهر قصه مثل پدر نقش بازی نمی کردند، واقعا جادوگر بودند و اجازه نمی‌دادند که من با شمشیری پلاستیکی و الاغ سبزم بکشمشان. جادوگرها چشمان مادرم را هی بارانی می‌کردند و من ناتوان بودم. جادوگرها به شدت زیاد شده بودند. کارکنان اوین، دیگر مانند زندان بان هایم نبودند، فامیل دیگر فامیل قدیم نبود، غریبه هم که بماند. همه دست به دست هم، اشک مادرم را درمی آوردند و من از اشک مادرم و دوری از پدر، بیمار می‌شدم.


اوین زندان بود که دیوار داشت، محدوده داشت. این زندان بی درو دیوار اطراف اوین را که ساخته است؟
ادامه دارد.....

................
«درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دست های من آشناست.
در خلوت روشن برای تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.»*
...........
*احمد شاملو

ارزیابی این خبر:

4.67

Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):

مجموعه نتایج: | نمایش:

نظرات

برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید

عضو شوید

مطلب شما!

داستان‌ها‌، خبر‌ها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.

به خودنویس بپیوندید »

اخبار

سید حسن از همه خوشتیپ‌تر است، بنابراین به دنبال ریاست جمهوری نیست

سید حسن از همه خوشتیپ‌تر است، بنابراین به دنبال ریاست جمهوری نیست
محمدعلی انصاری دبیر ستاد مرکزی مراسم بزرگداشت آیت‌الله خمینی، کاندیداتوری سیدحسن خمینی برای انتخابات ریاست جمهوری را تکذیب و همچنین طرح این که هرم‌های مقبره رهبر سابق ایران نماد شیطانی و یهودی است را یکی از القائات شیطانی عنوان کرد. ...
سیاست | امید کشتکار

دورخیز موتلفه برای ریاست جمهوری

دورخیز موتلفه برای ریاست جمهوری
حبیب الله عسگر اولادی از اعضای شاخص تشکل محافظه کار موتلفه از احتمال شرکت یکی از اعضای برجسته این حزب وابسته به بازار در انتخابات ریاست جمهوری آینده خبر داد. ...
سیاست | امید کشتکار

ژیلا بنی‌یعقوب: باز هم تولد بهمن، بی او

ژیلا بنی‌یعقوب: باز هم تولد بهمن، بی او
بهمن احمد امویی از نخستین روزنامه‌نگارانی بود که پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ به زندان افتاد. همسرش ژیلا بنی‌یعقوب تولدی دیگر را بی او گرامی می‌دارد. بنی یعقوب می‌نویسد: «چند هفته است که با مأموران زندان کلنجار می‌روم که بتوانم برایت در روز تولدت هدیه‌ای کوچک بیاورم، گلی یا کتابی یا ادوکلنی شاید... اما همچنان از من اصرار و از آن‌ها بهانه: نه! نمی‌شود.»...
حقوق بشر | خودنویس

اعتراض منتشر کننده سخنان خاتمی به «عوام‌فریبی» حامیان رئیس سابق جمهوری

اعتراض منتشر کننده سخنان خاتمی به «عوام‌فریبی» حامیان رئیس سابق جمهوری
حامد صالح آبادی، روزنامه‌نگاری* که دیروز در دیدار با سید محمد خاتمی حاضر بود و سخنان خاتمی در باره پشیمانی تلویحی‌اش از شرکت در انتخابات را در فیسبوک منتشر کرده بود، از برخوردهای نیروهای نزدیک به خاتمی علیه خودش خبر می‌دهد. او می‌نویسد: «سخنانی بود که خودم درفاصله چند متری از آقای خاتمی شنیدم و حالا اگر دوستان عوام فریب می‌خواهند طور دیگری جلوه دهند مشکلی پیش نخواهد آمد، شما راحت باشید و تراوشات ذهنی خودتان را با جهت گیری حزب‌تان منتشر کنید»....
سیاست | خودنویس

مذاکرات بغداد و تاثیر آن بر نرخ ارز

مذاکرات بغداد و تاثیر آن بر نرخ ارز
بخش تحلیل خودنویس: اگر توافقی در مذاکرات «هسته‌ای» بغداد حاصل شد، نرخ ارز ناگهان سقوط می‌کند و وابستگان نظام به «خرید» خواهند پرداخت و بعد از دوره‌ای بسیار کوتاه مدت نرخ ارز با شیب زیاد به قیمت‌های اواخر سال قبل و بالاتر خواهد رسید. ...
چرتکه | عباس هرندی

ما را دنبال کنید