از نقد تا اتهامزنی
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
کثيف ترين نوع «نقد» آن است که مخالفت خود با عقايد يک شخص، و يا تشخيص مان از مضر بودن عقايد او را، با نسبت دادن نياتی به او همراه کنيم که میتوانند فقط از تخیل ما برخاسته و ربطی با هدف یا نیتهای آن شخص نداشته باشند. يعنی اشخاص را میتوان بخاطر اشتباه و خطای محاسبه و نتايج نامطلوب به دست آمده از عملکردشان سرزنش و حتی محاکمه و محکوم کرد، اما هيچ محکمهای نمیتواند بدون ارائهء ادلهء کافی اشخاص را بخاطر نيات بيان نشده شان محکوم کرده و بکوشد تا آزادی بيان عقايدشان را در تيرگی اتهاماتی آغشته به نفرتی نابجا محدود سازد.
کثيف ترين نوع «نقد» آن است که مخالفت خود با عقايد يک شخص، و يا تشخيص مان از مضر بودن عقايد او را، با نسبت دادن نياتی به او همراه کنيم که میتوانند فقط از تخیل ما برخاسته و ربطی با هدف یا نیتهای آن شخص نداشته باشند. يعنی اشخاص را میتوان بخاطر اشتباه و خطای محاسبه و نتايج نامطلوب به دست آمده از عملکردشان سرزنش و حتی محاکمه و محکوم کرد، اما هيچ محکمهای نمیتواند بدون ارائهء ادلهء کافی اشخاص را بخاطر نيات بيان نشده شان محکوم کرده و بکوشد تا آزادی بيان عقايدشان را در تيرگی اتهاماتی آغشته به نفرتی نابجا محدود سازد.
اما، متأسفانه، بنظرم میرسد که روش ناجوانمردانهء اتهام زنی ببر اساس حدسی که پيرامون نيات اشخاص میزنيم ديگر ملکهء ضمير بسياری شده که آن را تبديل به شيوهای از بحث و کار سياسی خود کرده اند. شايد بد نباشد در اين مورد نمونه هائی را بياورم تا مقصودم روشنتر شود.
من حدود چهار سال پيش، در مجموعهء جمعه گردی هايم، نوشتن دربارهء ضرورت ايجاد يک آلترناتيو سکولار ـ دموکرات را آغاز کردم و، در طول يک سال بعد، حتی از ضرورت ايجاد «آلترناتيو»ی سکولار ـ دموکرات، با عناوينی همچون «دولت در تبعيد» يا «دولت سايه» و نظاير آن، نام بردم. استدلال من آن بود که حکومت اسلامی در ايران به اين دليل عمده سه دهه پا بر جا مانده است که، از يکسو، بديل و حريفی قدر را در پيش رو نداشته و، از سوی ديگر، خود قادر بوده تا «شبه بديل هائی خودی» را در داخل سيستم خويش (در قامت انواع اصلاح طلبی) بوجود آورده و، از طريق سرگرم کردن و اميدوار نمودن مردم، برای خود وقت بخرد. لذا، برای منحل ساختن اين دستگاه حکومتی، ايجاد بديلی که در همهء صفات و مشخصات خود با آن متفاوت باشد (معنای واقعی آلترناتيو) ضروری است و از آنجا که، مثل هر حکومت استبدادی ديگر، ايجاد يک چنين بديلی در داخل قلمرو قدرت يک حکومت استبدادی ممکن نيست، عموماً اينگونه آلترناتيوها در خارج از مرزهای حکومتی که خواهان انحلال آنيم بوجود میآيند.
مجموعهء اين فکرها بصورت طرحی تقديم شورای هماهنگی شبکهء سکولارهای سبز شده و پس از تصويب بعنوان برنامهء کار اين شبکه مورد توافق قرار گرفت. طبيعی بود که طرح مزبور دارای نواقص متعددی باشد و لازم بود که ديگران در مورد نقائض و خطاهای آن به ارزيابی و انتقاد بپردازند. اين گونه برخورد میتوانست بسيار راهنما و سازنده باشد و ما نمونههای تکميل کننده و منتقدانهای را به دست اورديم. مثلاً، آقای محمد امينی در مقالهای با عنوان «ای بسا آرزو که خاک شده!»، نوشتند:
«من باور ندارم که دوستان نویسندهء "طرح آلترناتیو سازی" در سودای فریب مردم اند و یا انگیزهای جز رهیافت یک راهکار برای برون رفت ایران از این بحران سیاسی و پایان دادن به بختک جمهوری اسلامی داشته باشند. با شناختی که از تنی چند از ایشان دارم، جز این هم نمیتوانم گمانه زنم که با انگیزهء پاکی به این کوشش برخاسته اند. اما شوربختا که راهی نادرست برگزیده و در پیگیری راهی که برگزیده اند، به خود و به جنبش نیرومند دموکراسی خواهی ایران زیان میرسانند».
ايشان سپس به بيان نظرات خود در مورد اين طرح پرداخته و، در پی ارائهء استدلالاتی چند، نتيجه گرفتند که: «نگاهی ژرف تر به این "سند"، روشن میسازد که پیشنهاد کنندگان "طرح آلترناتیو سازی" نه از روی آشفته فکری، که با اندیشه و برنامه، به کاری برخاسته اند. گرفتاری این پروژهء سیاسی، تنها در کژاندیشی نویسندگان اش نیست؛ در این است که هرآینه چنین راهکاری پا بگیرد، زیانی جبران ناپذیر و ماندگار به جنبش سکولار دموکراسی نوپای ایران خواهد رساند و سوداگری سیاسی گروهی را به نام یکی از نیرومندترین جریانهای سیاسی – اجتماعی امروز ایران رقم خواهد زد».
دلايل ايشان برای اين نتيجه گيری، و قضاوت در مورد صحت و سقم آن دلايل (بخصوص در همين کمتر از يک سالی که از نگارش آن گذشته)، بر عهدهء خوانندگان است و، در اينجا، غرض من نشان دادن اين نکته است که میتوان با نظری مخالف بود، آن را سخت مضر يافت، اما کوشيد تا، با توضيح نتايج زيانبار آن فکر و عمل، ديگران ِ «نابينا» را از افتادن در «چاه» بر حذر داشت.
اما يکی دو تن ار کنشگران سياسی ديگر، که همين سند داخلی شبکه را به دست آورده بودند، طی مقالات و برنامههای تلويزيونی متعددی به توضيح «نيات پشت پردهء طرح» پرداختند. مثلاً، يکی از اين «معبران» چنين اظهار نظر میکرد که «با بلند شدن بوی الرحمان حکومت اسلامی اينها میخواهند خود را برای "چلبی شدن" آماده کرده و سوار بر تانکهای امريکائی و هواپيماهای اسرائيلی برای حکومت کردن به ايران ويران شده از جنگ بروند».
می بينيد که اين فقط يک اتهام است و آن را میتوان در مورد هرکس که اظهار نظری سياسی کند بکار برد. اتهام زننده هيچ دليلی جز استباط شخصی خود را ارائه نمیدهد و، بی آنکه نيات خودش را آشکار سازد، مشغول تخريب چهره و ماهيت و نيت ديگران میشود.
هم اکنون نيز میبينم که همين روش اتهام زنی نامستدل ديگربراه براه افتاده، اين بار در مورد کوشش من در راستای توضيح اينکه چرا «فدراليسم» علاج يکپارچه نگاه داشتن ايران، و جلوگيری از باز توليد استبداد است.
من نوشتن در مورد فدراليسم را نيز از پنج سال پيش (يعنی قبل از انتشار نشريهء سکولاريسم نو) آغاز کرده و در اين مدت کوشيده ام تا طی مقالات متعددی نشان دهم که چرا فقط در بين نيروهای سياسی غيرمنطقهای ايرانی است که مفهوم «فدراليسم» با مفهوم «تجزيه طلبی» يکی شده است؛ حال آنکه در همهء کشورهای ديگر دنيا اين مفهوم «اتحاد» و «يکپارچگی» را تداعی میکند. کوشيده ام توضيح دهم که چرا تنها ايجاد رضايت و آرامش خاطر در ميان مردمان سراسر ايران، و يکسان بودن حقوق شهروندی، فرهنگی و اجتماعی آنها میتواند، در صورت ضعيف شدن حکومتی متمرکز، که جز زبان سرکوب با زبان ديگری آشنا نيست، يکپارچگی کشورمان را حفظ کند؛ اتفاقی که به غريب احتمال، و بر خلاف آنچه در دوران سقوط سلطنت پيش نيامد، در پی سقوط حکومت اسلامی پيش خواهد آمد و اگر ما آلترناتيوی متحد و متشکل و معطوف به حفظ حقوق اقوام و مليت ها و مردمان ايران نساخته باشيم کار کشورمان به جنگ داخلی و تجزيه خواهد کشيد.
نيز کوشيده ام تا نشان دهم که مشکل اصلی در اين مورد، عدم توافق بر سر يک کلمه است و آن اينکه احزاب و نيروهای منطقهای خواهان آنند که در ايران حکومتی فدرال برقرار شود و احزاب سراسری (هنوز نام بهتر و مبين تری برای آنها نيافته ام، هرچند که تعداد اعضاء شان بسيار کمتر از احزاب منطقهای است) با استفاده از واژهء «فدرال» مخالف بوده و خواهان استفاده از واژهء «عدم تمرکز» يا «تمرکز زدائی» هستند. من نه تنها کوشيده ام نشان دهم که «تمرکز زدائی» (decentralization) نام بخشی از روند وسيع تر فدراليسم (و نه عين آن) است بلکه در اين مورد منابعی تحقيقی را نيز در اختيار خوانندگانم گذاشتهام:
در تمام اين پنج سال هدف و منظور من يافتن راهی برای ايجاد رضايتمندی و گسترش حس تعلق داشتن به ايران در بين مردمان مرزنشين میهن مان، و نيز جلوگيری از بازتوليد استبداد هر دم فزاينده در کشورمان، بوده است. من در همان مقالهء پنج سال پيش خود نيز نوشته بودم که:
«فراتر از سکولاريسم، دموکراسی و حقوق بشر، که بعنوان آرمانهای اپوزيسيون از جانب همهء احزاب و تشکلهای سياسی ايرانی مطرح میشوند، اين تشکلات عاقبت ناگزير خواهند بود که به مفهوم فدراليسم و راههای تحقق آن در ايران بيانديشند. چرا که، بدون برقراری چنين نظامی، کشورمان همواره دستخوش بازسازی حکومت متمرکز مستبد خودکامه خواهد بود و، در نتيجهء پيدايش آن، در راستای کارا شدن نيروهای گريز از مرکز و تجزيه طلب، تنشی مستمر را بر کشورمان سايه افکن خواهد کرد. به کلامی ديگر، پادزهر استبداد و تجزيه طلبی در ايران، که راه رشد و پرورش سکولاريسم و دموکراسی را نيز هموار میکند، چيزی جز توجه به سياستهای عدم تمرکز و ايجاد "ايالات متحده ايران" نيست. البته تعريف نوع اتحاد، شکل عدم تمرکز، چگونگی تقسيمات کشوری، و حدود اختيارات و توانائیهای دولت فدرال فقط در بحثهای گستردهای میتواند تعيين شود که نيروهای سياسی ما آنها را، بعنوان اولويت برتر، در برنامهء کار خود قرار دهند».
اما امروز میبينيم که حتی بکار بردن واژهء «فدراليسم» مورد حملهء کسانی است که معتقدند بجای آن بايد از واژهء «عدم تمرکز» استفاده کرد، بی آنکه بدانند، يا بخواهند بدانند، که اين دو مفهوم در ذات خود يکی هستند و، در واقع، دومی جزئی از روندی است که اولی معرف آن محسوب میشود.
به اعتقاد من اين صاجب نظران نيز میتوانسته اند به بحثهای هرچند نامستدل خود ادامه دهند بی آنکه از اين بابت آسيبی به کسی وارد شود. اما، آنچه به مقالهء کنونی من مربوط میشود همچنان به نحوهء برخورد اينگونه مخالفان در جنگ با اندیشه افراد است.
بديهی است که در مورد فدراليسم نيز میتوان، حتی در يک سطح عمومی و غير تشکيلاتی، به انتقاد و توضيح پرداخت؛ اما دست زدن به «نيت خوانی» و لجن پراکنی به جانب فکر و صاحب فکر چيزی بيش از لمپنيسم سياسی نيست. بگذاريد در اين مورد نيز فقط به يک نمونه بسنده کنم. يکی از دوستداران «عدم تمرکز» و مخالفان «فدراليسم» ـ که بطرز اعجاب آوری اظهار نگرانی میکند که «فدراليسم موجب ضعيف شدن حکومت مرکزی میشود!» ـ در مورد من و عقايدم در اين مورد مینويسد:
«عدم تمرکز از فدرالیسم فرمایشی سکولارهای سبز فراتر میرود و تضمین کنندهء حقوق شهروندی تمامی اقوام ایرانی میباشد. حقوق شهروندی در فدرالیسم به تعریف کشیده شدهء آقای نوریعلا جایگاهی ندارد و فقط برای از بین بردن ملت و کشور واحد ایران مطرح شده تا گروههای مسلح و وابسته به غرب (وابسته به شرق سابق) میدان عمل بیشتری داشته باشند. در این چند مدت که مقالات آقای نوریعلا را دنبال میکنم به این نتیجه رسیدهام که سکولاریزم نو تنها پوششی برای نهادینه کردن واژهء فدرالیسم میباشد و آنان به سکولاریزم اعتقادی نداشته و ندارند. در واقع سکولاریزم نو آقای نوریعلا سپر دفاعی فدارلیسم فرمایشی ایشان شده است».
بدينسان من، بجای شنيدن انتقادی مستدل در مورد خطا بودن افکارم، تبديل به آدمی میشوم که هيچ اعتقادی به سکولاريزم (حتی در شکل «نو»ی آن) ندارم و اين همه سال قلمزنی در مورد آن را پوششی کرده ام برای تکه پاره کردن کشورم، و موذيانه میخواهم که ملت و کشور واحد ایران را از بین ببرم، میدان عمل بیشتری به گروههای مسلح و وابسته به غرب (وابسته به شرق سابق) بدهم و حقوق شهروندی تمامی اقوام ايرانی را از آنان دريغ کنم!
من البته اين مطلب را برای روشن شدن ديدگان اينگونه نابينايان مادرزاد نمینويسم، چرا که هنوز علوم مختلف برای اينگونه نابينائی علاجی نيافته اسند. خطاب من با جوانانی است که قرار است نسل ما تربيت شان کند و وای از آيندهای که چنين گونه انديشه و کار سياسی قرار است برای آنان فراهم سازد. صراحتاً بگويم که من اغلب نسبت به صحت عقل و شرافت وجدان برخی از نابخردانی دچار ترديد میشوم که قلم ناتوان خود را به جوهر کينه میآلايند تا بر چهرهء کسانی که بی هيچ پاداشی در پی ارائهء خدمتی ـ هر چند ناچيز ـ به سرزمين خويش اند خطی از لجن ذهنی بکشند.
------------
مطالب بلاگستان و کلیه مطالب رسیده از اعضا، معرف دیدگاه شخصی نویسندگان است نه سایت خودنویس.
Subscribe to comments feed نظرات (6 نوشته شد):
نوشتهاید: کوشيدهام توضيح دهم که چرا تنها ايجاد رضايت و آرامش خاطر در ميان مردمان سراسر ايران، و يکسان بودن حقوق شهروندی، فرهنگی و اجتماعی آنها می تواند، در صورت ضعيف شدن حکومتی متمرکز، که جز زبان سرکوب با زبان ديگری آشنا نيست، يکپارچگی کشورمان را حفظ کند؛ اتفاقی که به غريب احتمال، و بر خلاف آنچه در دوران سقوط سلطنت پيش نيامد، در پی سقوط حکومت اسلامی پيش خواهد آمد و اگر ما آلترناتيوی متحد و متشکل و معطوف به حفظ حقوق اقوام و مليت ها و مردمان ايران نساخته باشيم کار کشورمان به جنگ داخلی و تجزيه خواهد کشيد.
من فقط یک ملت و یک کشور ایران را میشناسم. ملیتها و کشورهای که شما از آنان نام میبرید برای من موجودیت مجازی هم ندارند چه برسد واقعی.
نوشتهاید: هم اکنون نيز میبينم که همين روش اتهام زنی نامستدل ديگر براه افتاده، اين بار در مورد کوشش من در راستای توضيح اينکه چرا «فدراليسم» علاج يکپارچه نگاه داشتن ايران، و جلوگيری از باز توليد استبداد است.
تقسیم استبداد روش خوبی برای از بین بردن استبداد نیست.
نوشتهاید: نيز کوشيدهام تا نشان دهم که مشکل اصلی در اين مورد، عدم توافق بر سر يک کلمه است و آن اينکه احزاب و نيروهای منطقهای خواهان آنند که در ايران حکومتی فدرال برقرار شود و احزاب سراسری (هنوز نام بهتر و مبينتری برای آنها نيافته ام، هرچند که تعداد اعضاء شان بسيار کمتر از احزاب منطقه ای است) با استفاده از واژهء «فدرال» مخالف بوده و خواهان استفاده از واژهء «عدم تمرکز» يا «تمرکز زدائی» هستند.
میتوانید توصیح دهید هزینه پیشمرگان کُرد را چه کسی تامین میکند؟ آیا اگر مردم گلپایگان هم اسحله بدست گیرند. شما با آنان هم برای تقسیم استبداد همکاری میکنید؟ آیا داشتن اسلحه مهمتر است یا اندیشه؟ اگر ما هم منابع مالی ملیت سازان را داشتیم بیشتر از اینها میتوانسیم اثر گذار باشیم. ولی هیچ کشور برای آزادی مردم ایران سرمایهگذاری نمیکند.
نوشتهاید: در تمام اين پنج سال هدف و منظور من يافتن راهی برای ايجاد رضايتمندی و گسترش حس تعلق داشتن به ايران در بين مردمان مرزنشين میهن مان، و نيز جلوگيری از بازتوليد استبداد هر دم فزاينده در کشورمان، بوده است.
اگر شما پنچ سال است که به ایران میاندیشید، ما در سی و سه سال گذشته به این رسیدهایم که قدرت اسلحه میزان سنجش قدرت سیاسی نیست.
آقای اسماعیل نوری علا برای من کشورم مهمتر از چند حزب مسلح منطقهای میباشد که برای ایران ارزشی قائل نیستند. من با شما این اختلاف نظر را دارم که «فدرالیسم» دوای درد ایران نیست.
آقای اسماعیل نوریعلا نابينای مادرزادی ندارد ولی در زمان جنگ با عراق کمی قدرت شنوایی خود را از دست دادهام و هنوز هم اگر کشور بیگانهای بخواهد به ایران حمله نظامی کند، باز هم از کشورم در کنار جمهوریاسلامی (اگر جمهوریاسلامی هم از ایران دفاع نکرد من کار خودم را خواهم کرد) دفاع خواهم کرد. اگر هم در این راه کور شدم مسئلهای نیست. ایران بماند بهتر است تا من بمانم.
تاریج، ما را آنگونه که امروز هستیم به آیندگان معرفی خواهد کرد. در آن زمان قضاوت تاریخ، شما را نمیخواهم در کنار دشمنان ایران ببینم. در کنار ایرانیانی مانند «ستارخان» و «باقر خان» بودن بهتر است یا کنار «شیخ خزعل» جای گرفتن؟
ارادتمند
بهمن زاهدی
چقدر بما گفتند کمون یعنی خدا و نیست هم یعنی نیست، پس کمونیست یعنی خدا نیست؟
حالا من نه دل خوشی از کمونیست دارم و نه میخوام ایران رو یکپارچه نبینم، اما حرفم اینه که قبل از اینکه در خصوص یک مفهوم تصمیم بگیریم، بیایم و معنای وازه رو بفهمیم
آیا کانادا فدرال نیست؟
آیا آمریکا فدرال نیست؟
آیا نروژ و سوئد و همه کشورهای دمکراتیک با قواعد فدرال گردانده نمیشند؟
حقوق مردم در کانادا و یا سوئد رعایت میشه یا ایران و یا ترکیه که گل سرسبد اینهاست؟
این سوالها خوبه که بهش فکر بشه
زنده باید ایرانی آزاد و یکپارچه با قوانینی عادلانه، حالا هر چی میخواید اسمش رو بگذارید
شهرام فریدونی
آقای اسماعیل نوریعلا نابينای مادرزادی ندارد
را به لطفا به
آقای اسماعیل نوریعلا نابينای مادرزادی ندارم
تغییر دهید
ارادتمند
بهمن زاهدی
نخست باید ساده بگویم ،از مرحمت ،و مدیریت امام زمانی کمتر سالخورده امروزی را میتوان یافت ،که آثار شوم جنگ بر پیکرش به یادگر نمانده است .اتفاقآن یکی از دغده های پیشین نسل ما هم این بود بگذار که با بیگانه بجنگم .نه در گیر جنگ خانگی در کردستان .
متاسفانه من متوجه نشدم ،که دلیل مخالفت جناابلی با فدارلیسم چیست ؟؟ ، مکانیسم فدرالیستی در جمهوری آلمان چه اشکالاتی را در خود دارد .
سه کشور پادشاهی اسکاندینوی به شیوه فدرالی اداره میشوند ،حتی سیسیتم مالیاتی استانی آنها هم با یکدیگر فرق دارد،و جالب اینجاست حتی یکی از آنها در قرن بیست یکم ،به شتوه دمکراتیک مستعمر خود را حفظ نموده است ، ´(دانمارک ،گریلند )
به باور من فدارلیسم شتری است ،که دهه آینده ،نخست در عراق و سپس در افغانستان زانو زند ،روشفکران و دلسوزان ایران از هم اکنون باید آمده باشند شیوه و راه کاری اساسی بنیان نهند .با شیوهای منسوخ گذشته راه به جای نخواهیم برد .
فدرالیسم از کشورهای جداگانهای که میخواهند متحد شوند تشکیل میشود. آلمان قبلا از کشورهای کوچکی تشکیل شده بود که با هم متحد شده و کشور جدیدی را بوجود آوردند. آیا باید اول کشورمان را پاره پاره کنیم و کشورهای کوچکتری بوجود آوریم تا بعد سران آن کشورها بیایند و کشورهای خود را متحد کنند و ایران را نوزایی کنند؟
فدرالیسم عراق و افغانستان آیا به دموکراسی رسیدهاند؟ با فدرالیسم به عدمتمرکز نمیرسیم بلکه مانند عراق سران قبیلهها مادامالمعر پادشاهان مناطق مختلف ایران میشوند.
فدرالیسم، عدمتمرکز و تاریخچه تضعیف دولتمرکزی ( تعریف فدارلیسم امروزین ) را در نوشته خودم توضیح دادهام و لزومی ندارد در اینجا تکرار کنم.
شاد و پیروز باشید
ارادتمند
بهمن زاهدی
فدرالیسم از کشورهای جداگانهای که میخواهند متحد شوند تشکیل میشود
سوئد و نروژ و دانمارک و تمام کشورهای دمکراتبک، با قوائد فدرالی اداره میشند! کانادا و آمریکا هم همینطور و هیچ کدام هم قبلا چند تا کشور نبوده اند!
متاسفانه آخوند از هر واژه خوبی یک هیولا ساخته که ما ازش بترسیم. وازه فدرالیسم و دمکراسی و سکولاریسم هم همینطور
فدرالیسم از کشورهای جداگانهای که میخواهند متحد شوند تشکیل میشود
اشتباه نیست.
بلکه کسانی که می خواهند واژه فدرالیسم را نهادینه کنند فراموش می کند که یادآوری کنند
جنگ های داخلی امریکا برای چه بود؟
احتیاجی نیست من را با آخوند مقایسه کنید. کمی تاریخ جهان را مطالعه کردن پاسخگو خواهد بود
شاید حق داشته باشید! چون معنی کشور و ملت را دوستاران فدرالزیسم تغییر داده اند. ملت ایران را در فدرالیسم به تعریف کشیده شده آقای نوری علا موجودیتی ندارد.
ارادتمند
بهمن زاهدی
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید