جرا از گلدن گلوب فرهادي مغرور نيستم؟
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
فيلم «جدايي نادر و سيمين» با بدست آوردن جوايز متعدد باعث خوشحالي ايرانيان زيادي شده، اما آيا بايد واقعا به اين فيلم مغرور بود؟
صداي جيغ و ويق تو دادسرا و بيمارستان، كتك زدن زنها، تهمت زدن، غلط كردم غلط كردم از زبون زنها، حرف كشيدن از يك بچه، دروغ، تحجر، لجبازي، بيعاطفگي ... تمام اينها توسط كسايي اتفاق ميافته كه پيانو ميزنن، معلمن، وضع مالي خوب دارن، كارگر زحمت كشن يا كارمند بانك، مادرن و حامله يا حتي بيشتر از اون اتاق كارشون استوديو ضبط موسيقيه (كه تمام اينها بايد نمادي باشه از آرامترين و متينترين و منطقيترين شخصيتهاي يك جامعه)!!! يعني زحمات جناب فرهادي در به ... كشيدن جامعه ايراني به اين هنرمندي، واقعا لايق جوايز عديده ست. اسكار هم بگيره، حقشه ...
البته موضوع جديدي نيست، برمیگرده به دوران مخملباف و جليلي و مجیدی، اون ها که چهارتا آدم بدبخت رو جلوی دوربین نشون میدادن و خارجیها هم کیف میکردن و فرت و فرت جایزه میدادن به اینها ... نه فقط ايران! فيلمهاي اون تيپي از هر كشور آسيايي، لاتين يا آفريقايي چند تا جايزه ميگرفت. اونوقت میگین چرا تصویرمون تو دنیا خرابه! هرکاری کنین این فیلم تو کَت من نمیره، حالا با آنجلینا جولی عکس بگیره یا مدونا من کاری ندارم، فیلمی که نه قصه داشت نه هیچی، فقط چهارتا آدم بدبخت رو ریخته بود روی کاغذ، بعد نویسنده هی با خودش فکر کرده بود «حالا چیکار کنم اینها پليدتر و بدبخت تر جلوه كنن؟» .... «آها، بذار بزنم دست پيرمرده رو هم كبود كنم! یا زنه رو از پله ها پرتش کنم پایین يا بذار شهاب حسيني زن اون يكي رو هم يه كتكي بزنه» ... آخه این که نشد هنر! این همه اتفاق بد تو این فیلم افتاد، اما یه درس اخلاقی نه، اما هم محض رضای خدا يه كار مثبت نبايد از شخصيتهاي اين فيلم سر ميزد!
تازه اواخر فيلم جالب تر هم مي شه! جناب فرهادي با خودش ميگه: اي بابا، اين شخصيت هاي خردسال فيلم كه دارن معصوم در ميرن! چي كار كنيم؟ اونها هم بايد دروغ بگن كه تو اين فيلم كسي ناپليد نمونه خداي ناكرده!!! حتي موقعي كه مثلا فكر ميكنيم چند تا آدم خير پيدا شدن كه اون آخر فيلم دارن با پول و صلوات قضيه رو جمع ميكنن، مطرح ميشه كه اينا طلبكاراي جناب شهاب حسيني هستن و نشستن تا پولشون نقد شه: دي جهت اضافه نمودن ادويه، بيدليل شيشه ماشين نادر رو هم يكي ميشكونه ...
حتما لازم بوده كه پدر نادر كلا ۴ جمله صحبت كنه و ۲ بارش از نسرين بپرسه و نسرين كاملا بي عاطفه نسبت بهش نشون داده بشه يا حتي نسرين با بچهاش تهديد آميز صحبت كنه!!!
و علاوه بر همه اينها لازم بوده جناب فرهادي هنرمند، در مصاحبههاشون و تكنيكهاي فيلمبرداري تمام تلاش رو مبذول اين كنن كه فيلم مستند و نمايانگر جامعه ايراني جلوه كنه، وگرنه كه اين همه جايزه نصيب جامعه ايراني نميشد! جامعهاي كه گويا دوست داشت بگه من پليدم اما كارگردانش بره با هاليووديها عكس بگيره ...
------------
مطالب بلاگستان و کلیه مطالب رسیده از اعضا، معرف دیدگاه شخصی نویسندگان است نه سایت خودنویس.
Subscribe to comments feed نظرات (7 نوشته شد):
به نظر بنده دقیقا وضع اکثریت جامعه ما همینی هست که فرهادی به تصویر کشیده، و باید این تحجر و این افکار موجود رو قبول کنیم تا بتونیم تغییر رو ایجاد کنیم
ممنون
جای شما بودم، سری به دادگاه های خانواده می زدم.
پیش از آن توصیه می کنم که شب قبل را راحت بخوابید، پیش از عازم شدن قرس ،آرام بخش بخورید و یکی دوتا را هم در جیب نگه دارید. بعد از یکی دوساعت ماندن در آنجا و چرخیدن در راهروهای آن، هرکسی را محتاج به این قرص ها خواهد کرد.
تازه آنچه که می بینید، کسانی هستند که بالاخره کارشان در حد جدایی رسیده، می دانید چندین هزار نفر دیگر هستند که حتی جرات اعتراض به جفایی که به آنها می رود را ندارند؟
و مثال هایی متعدد از این دست...
تهران، محدوده ی جردن به بالا نیست.
راستي شما از كجا مي دانيد كه من تا حالا سري به دادگاه هاي خانواده نزده ام؟
در ساخت یه اثر هنری همیشه دو عنصر دخیل هستن ، یکی art و دیگری craft ... یعنی مثلا تو مجسمه یه آدم رو میبینی که با ظرافت هرچه تمامتر ساخته شده و همه جزئیات در اون لحاظ شدن، ما به اون هنر نمیگیم، به اون میگیم craft یا مهارت، اون مهارت زمانی تبدیل به هنر میشه که یه بعد دیگه هم پیدا کنه، مثلا اون مجسمه مال یه مادری باشه که فرزندش رو بقل کرده و حس محبت و عشق تووی چشمش دیده میشه، در غیر این صورت اون مجسمه میشه یه کار صنعتی، یه چیز بی پیام، یه سازه ای که ماشین هم میتونه بسازه.
فیلم زمانی فقط جنبه ی craft پیدا میکنه که شما همه ابزارهای لازم برای ساخت یه ژانر مشخص از فیلم رو دارین. مثلا موزیک و بازیگر و فضاسازی لازم برای ساخت یه فیلم ترسناک رو دارین، اما فقط فیلم پیش میره بدون اینکه حس یا پیامی داشته باشه یا قصه کاملی داشته باشه، فقط کارگردان با ابزاری که داره هر 5دقه یه بار یه صحنه دلهره آورد میاره جلوی دوربین که بعد از نیم ساعت ...
احتمالا فرهادی هم به یه همچین ابزاری دست پیدا کرده و دمش هم گرم، یعنی مثلا وقتی دو نفر دارن دعوا میکنن با درست انتخاب کردن بازیگر و زوایای دوربین و حرکت های دوربین و صدابرداری خاص و نورپردازی طبیعی، تونسته اون حس دعوا رو به بیننده القا کنه و به نظر من كه "اصلا نمي دانم سينما يعني چه" این اون چیزیه که ملت رو تحت تاثیر قرار داده!
اما در مورد نظرات شخصي شما در مورد بنده، اگر مشهد و اصفهان و تبريز و كرج و... كلان شهر هستند، بله كلان شهر نشين نام دارم. از ميزان تسلط به زبان انگليسي نيز همين بس كه 4 سال و تا دريافت مدرك كارشناسي ارشد، در خارج از كشور و به زبان انگليسي درس خوانده ام و بسياري پيش داوري هاي اشتباه ديگر از شما!!! به هر حال شما هم موفق باشيد ...
البته یک جنبهٔ خشونت علیه زن بستر اقتصادی دارد و هرچه وضعیت اقتصادی و اعتماد به آینده شکنندهتر باشد، مظاهر آن بیشتر نمایان میشود. اگر sia اشارهای به درجهٔ رفاه نویسنده کرده است به خاطر این است که به موضوع مربوط میشود. رفاه هم البته بر اساس معیار خاستگاه هر فرد تعریف میشود. در خانوادههای ظاهراً مرفه هم اگر ثبات اقتصادی -بر اساس معیار خودشان- شکننده شده باشد زمینهٔ بروز خشونت علیه زن بیشتر فراهم شده است.
سوء تفاهم نشود. نمیخواهم بگویم خشونت علیه زن همه جای دنیا وجود دارد و زمینههای اقتصادی دارد و غیره و غیره و به قول معروف قضیه را ماستمالی کنم. اقتدار فیزیکی مرد بر زن یک حق طبیعی در فرهنگ اسلامزدهٔ ایران است. و طبعاً با چنین پیش زمینهای، نیازی به فشار اقتصادی ندارد که بروز کند. در مورد این «حق طبیعی» خاطرهای دارم که بد نیست تعریف کنم.
در دهه شصت در خیابانی در یک منطقهٔ فقیر نشین تهران رانندگی میکردم که دیدم جلوی من راه بسته شده است و جمعیت انبوهی وسط خیابان جمع شدهاند. از ماشین پیاده شدم و به طرف جمعیت رفتم تا ببینم جریان چیست، دیدم جماعت دور یک مرد حلقه زده بودند که در وسط خیابان به شکل وحشیانهای زنی را کتک میزد. داشتم از میان جمعیت راهی باز میکردم که بروم و جلوی این مرد را بگیرم که مردم حق به جانبانه به من فریاد زدند «نه نه کاری نداشته باش زن خودشه».
در آن زمان من خودم تحت پیگرد سیاسی بودم و وضعیتی ناامن داشتم و نمیخواستم در مقابل پاسدارها «به چشم» بیایم. این است که در بهت و حیرت، آرام آرام به سوی ماشینم برگشتم و از آنجا دور شدم… من آدم کم حافظهای هستم ولی همانطور که میبینید هنوز این صحنه را نه فراموش کردهام… و نه خودم را بخشیده.
البته این شکایت معمول از تمام فیلمهایی هست که به اسکار و باقی فستیوالهای خارجی میرن. سر فیلم slum dog millionaire هم دوستان هندی من خیلی شاکی بودن که این چه شکلیه که این کارگردان از هند نشون داده!؟ :) تو روشون که نمیشد ولی بعدش کلی خندیدیم!
اينكه نوشته ام را اينجا گذاشتم و ميام كامنت ها رو جواب ميدم، براي اينه كه نقد رو دوست دارم. حيف كه گاهي اوقات نقد با اتهام زني، تمسخر، تحقير، توهين و ... قاطي ميشه.
ولي داستان خاصي نداشت ، نتيجه گيري خاصي نداشت ، داستان به يكباره رها شد و بازي ها هم چيز متفاوتي نبودند .
ولي داستان بزرگنمايي و خالي بندي نداشت و واقعي بود .
با همه اينها اگر هنگامي كه جايزه رو برد به چهره افرادي مثل ديكاپريو كه يحتمل فيلم رو ديدند نگاه كنيد ميفهميد كه داره از تعجب شاخ در مياره ! كه چه طور ين فيلم جايزه برد !
به نظر من بيشتر جايزه هاي اين فيلم دلايل سياسي داشته و اگر شرايط ايران به گونه اي ديگر بود و يا فرهادي همين فيلم را با نام كشور ديگري توليد ميكرد هرگز جايزه اي نميبرد .
با همه اينها من يكي كه خوشحالم كه حد اقل نام ايران رو با جايزه هاش اندكي از سياهي مطلق فاصله داد .
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید