قطع اینترنت و مداخله بشردوستانه | بلاگستان | صفحه اصلی
نظرات (38)
نسخه چاپی نسخه ساده لینک دایمی

قطع اینترنت و مداخله بشردوستانه

۱۳ دی ۱۳۹۰ ف.م. سخن

شاید این تیتر برای یک مطلب طنز مناسب‌تر باشد ولی موضوع آن‌قدر جدی‌ست که کوچک‌ترین لبخندی بر لب نمی‌آورد. ارتباط وب‌نویسان و شهروندخبرنگاران و مراجعان سایت‌ها در ایران به‌زودی با جهان قطع خواهد شد. اگر روزهای بعد از انتخابات در ایران بوده باشید و قطع تلفن‌های همراه و اینترنت را دیده باشید، متوجه ابعاد فاجعه‌انگیز آن‌چه اینترنت ملی نام گرفته است خواهید شد. قطع ارتباط اینترنتی به معنای قطع شریان اطلاعاتی است. تنها یک مورد از صدها موردی که با قطع این شریان از به‌دست آوردن آن محروم خواهیم شد، آگاهی از اتفاقاتی‌ست که در جامعه می‌افتد. در روز تظاهرات میلیونی ۲۵ خرداد، از فلکه صادقیه پیاده به طرف میدان آزادی می‌رفتم که پدر و مادر سالخورده‌ای را دیدم که برای خبر گرفتن از فرزندشان از خانه بیرون زده بودند. می‌گفتند به خاطر قطع شدن خط‌ها، نمی‌توانند موبایل فرزندشان را بگیرند و از حال او بی‌خبرند و چون نگران مانده‌اند می‌خواهند ببینند آیا او را در میدان آزادی پیدا می‌کنند. این ساده‌ترین نوع بی‌خبری‌ست. ولی آیا برای با خبر شدن از اوضاع ایران و جهان، می‌توان به همین سادگی کفش و کلاه کرد و تمام اطلاعاتی را که اینترنت در اختیار ما قرار می‌دهد، از طرق دیگر به دست آورد؟ پاسخ قطعاً منفی‌ست. حال در مقابل این پروژه‌ی امنیتی که قصد دارد اختناق را در ایران کامل کند چه باید کرد؟ ما تا به امروز به فیلترشکن‌های طراحی شده توسط برنامه‌نویسان چینی -که عده‌ای از آن‌ها در غرب زندگی می‌کنند- متکی بوده‌ایم. به احتمال قوی، راه‌هایی برای عبور از دیواری که حکومت اسلامی به دور اینترنت می‌کشد (و این دیوار بی‌شباهت به دیوار برلین نیست) به کمک همین برنامه‌نویسان پیدا خواهد شد، چرا که هیچ دیوار حقیقی یا مجازی بدون منفذ و شکاف نیست. اما دردسرهای عبور از این دیوار شاید آن‌قدر زیاد باشد که بخشی از جامعه‌ی مجازی ما را از گردونه‌ی ارتباط خارج کند.


من شش هفت سال پیش از طریق کافی‌نت‌ها به اینترنت وصل می‌شدم، ولی به تدریج کنترل آن‌قدر زیاد شد و احتمال ثبت اطلاعات رد و بدل شده آن‌قدر فزونی گرفت که مجبور شدم راه‌های مطمئن دیگری برای اتصال به اینترنت پیدا کنم. راندمان کار تا پیدا شدن راه حلی مطمئن پایین می‌آمد ولی چاره‌ای نبود. اگر اینترنت سراسری قطع شود، و پیش از وقوع این رویداد راه حلی پیدا نشود، دوران فترت طولانی مدتی را در پیش خواهیم داشت. پس اگر قرار است در خارج از کشور کاری کنیم، بهتر است از همین امروز باشد.

آقایان محترم اپوزیسیون که از شدت استقلال‌طلبی، هرگونه مداخله‌ی بشردوستانه خارجی را نفی می‌کنند، بهتر است در مقابل این اتفاق، واکنشی در خور نشان دهند و اگر امکانی ملی برای شکستن سد اختناق اطلاعاتی وجود دارد آن را مطرح نمایند. در غیر این صورت، حداقل در این زمینه، راه‌های مذاکره با خارجی‌ها را به منظور دست‌یابی به فن‌آوری گذر از سد اینترنت حکومتی بررسی کنند و به این کار اقدام نمایند. مداخله‌ی بشردوستانه در این زمینه، قطعاً به نفع همگی ما خواهد بود.

ارزیابی این خبر:

4.00

Subscribe to comments feed نظرات (12 نوشته شد):

قضیه بسیار جدی است، البته من انتظار قطع اینترنت در آذر و دی 88 را داشتم ولی از آنجا که جمهوری اسلامی از پیگیری هر نوع برنامه زمانبندی حتی اگر به مرگ و زندگی اش وابسته باشد عاجز است، اینکار هم برایشان چندین برابر آنچه می خواستند طول کشید!
اما حرفی هم که شما می زنید نامعقول است، ما یک مشکل بزرگ به نام جمهوری اسلامی داریم که باید بصورت کلی آن را با کمک خواستن از دنیا حل کنیم و فقط نمی توان با علایم آن مبارزه کرد! مثل آن می ماند که شخصی گرفتار آپاندیسیت شده باشد و شما بخواهید بی توجه به معالجه آپاندیسیت با پاشویه کردن تب او را پایین بیاورید، که کاری است مضحک و در عین حال کشنده! طاعون جمهوری اسلامی چه بخواهیم چه نخواهیم از همان راه قدیمی"آتش" قابل پاکسازی است و هر روز تاخیر فقط دامنه خسارت ها را وسیع تر می کند.
اگر این کنگره ملی تشکیل شده بود (که در حال حاضر گرهی است که از نگر من فقط محتمل است به دست آقای پهلوی باز شود)می توانست شروع به اعمال حاکمیت ملی کرده و مجازات هایی را مشخصا برای افراد درگیر در این پروژه ضد ملی اعلام نماید تا لااقل فکر نکنند که در فردای آزادی فقط جنایتکاران و شکنجه گران به دست عدالت سپرده خواهند شد و بدانند شبکه های پشتیبان آن ها نیز در هر رده بی نصیب نخواهند ماند!
الزاما مجازات ها نباید از نوع زندان قطعی باشد، می تواند بسیار ساده به همان نحوی که در کشورهای غربی بر هم زنندگان امنیت در فضای مجازی را تنبیه می کنند، جنس مجازات از نوع آزادی مشروط با محرومیت 5 یا 10 ساله در استفاده از هر نوع ابزار الکترونیکی-ارتباطی (از موبایل تا کامپیوتر و اینترنت)باشد، که اتفاقا در این مورد کاملا متناسب با جرم صورت پذیرفته (محروم کردن مردم از دسترسی آزاد) است. اگر هم که هر کدامشان از ممنوعیت سرپیچی کرد که تکلیف معلوم است و آزادی مشروط اش را از دست خواهد داد.
sia***********@yahoo.com در ۱۴ دی ۱۳۹۰
-2
من که شبها خواب تشکیل کنگره ملی را میبینم. دارم به این نتیجه میرسم که اپوزیسیون خیلی کثیف تر از تصور اولیه من است که به خاطر منافع تک تک فردی خود و حسادتها و هر زهرمار دیگری که دارند از خودبزرگ بینی و توخالی بودن و ریاکاری تا ....... نمیتوانند یک کنگره ملی تشکیل دهند.
ای تف بر این این مملکت که اپوزیسیونش هم نمیتونه دور هم به خاطر هدف مشترکی که همه دارند جمع بشه.
zed در ۱۴ دی ۱۳۹۰
-2
گرامی ،عجب گفتی مریض تب ۴۱ درجه دارد این آقا نگران تب خالش است !
بنظر خنده دار می اید پهلوی را با چه بدبختی سرنگون کردیم.حالا تنها گزینه قابل اعتماد که ساخته و پرداخته ج.ا نباشد پهلوی است.ظاهرا درطالع این ملت هیچ گزینه دیگری جز بدو بدتر وجودندارد.واقعا تنها کسی که امید متحد کردن جمع قابل توجهی رادارد رضا پهلوی است.
مرادی عزیز! نا امید افسرده نباشید!
اینکه گفتم گره این کار محتمل است که به دست آقای رضا پهلوی باز شود بر اساس این منطق است:
1- د رتاریخ اخیر ما (کمی دورتر از معاصر تا کنون در مقیاس های ملت کهنی چون ایرانیان) ما دو گروه سیاستمدار وطن پرست داشته ایم با دو رویکرد متفاوت یکی اقتدارگرا مثل نادرشاه، رضا شاه فقید و محمدرضاشاه فقید و شاید مردانی چون میرزا تقی خان امیرکبیر و قوام السلطنه، مرحوم هویدا و گروه دوم مردمگرا همچون کریمخان زند، رهبران مشروطه و تا حدودی مرحوم مصدق (اگر قضیه انحلال مجلس را نادیده بگیریم) و بختیار فقید، که هر دوگروه در زمان خود در میان دریایی از آشوب داخلی و حمله و توطئه خارجی سعی می کردند به نحوی مملکت را حفظ کنند و جلو ببرند. فراموش نکنید که چپ ها به دلیل وابستگی به ایدئولوژی جهان وطنی و مذهبیون هم به دلیل ارجحیت دادن اسلام به ایران هرگز سیاستمداران وطنپرست یا بهتر بگویم مربوط به مردم ایران نبوده اند و از جنگ ایران و روس به فتوی علما تا غائله آذربایجان و انقلاب 57 بیشترین خسارت ها را عمدی یا از سر حماقت به کشور وارد کرده اند. از نگر من هیچ یک از سیاسیون تاریخ معاصر که در جمهوری اسلامی بعد از 30 خرداد شصت یا 3 خرداد 61 (هرکدام که دوست دارید) فعالیت کرده اند در زمره میهن پرستان جای نداشته و ندارند.
2- هرگاه کار به دست گروه اول بود ما چند سالی رونق وشکوفایی و قدرتمندی را تجربه کردیم که به سرعت راه به دیکتاتوری و سیاه روزی و تا حدودی قساوت می رسید. هرگاه هم که کار به دست گروه دوم بود ما آزادی را در شرایط بی رونقی، آشوب و ضعف تجربه کردیم که منجر به گرفتن سر رشته کار توسط فردی از گروه اول شد. روزهای خوش ما همیشه آن روزهایی بوده است که این دو گروه به نوعی به مصالحه با هم می رسیدندو ناگهان مملکت پیشرفت چشمگیری می کرد.
3- واقعه 28 مرداد (که از نگر من به جهت قانونی با توجه به قانون اساسی مشروطه نمی توانست کودتا نام داشته باشد) گسستی بین این دو گروه ایجاد کرده که تاکنون حل و فصل نشده است. علت حل و فصل نشدن آن را هم من بیشتر جنگ تبلیغاتی، سعایت و دو به همزنی چپ ها و اسلامیست ها می دانم، وگرنه میهن پرستان در روز سختی به راحتی زبان مشترکی را با هم پیدا می کنند و این ایدئولوگ ها هستند که کوتاه نمی آیند.
4- آقای رضا پهلوی در موقعیتی بی همتا برای پایان بخشیدن به این دعوا قرار دارند. چرا که موقعیت خانوادگی- تاریخی شان ایشان را در گروه اول و مواضع دموکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر بسیار شفاف و بلورین ایشان درباره مسایل روز (که تقریبا نزد هیچ سیاستمداری یافت نمی شود) ایشان را در گروه دوم جای می دهد. از این رو نقشی تاریخی دارند که این پل شکسته را که روزی مرحوم بختیار سعی به ترمیم آن داشت از نو بسازند تا به فردا عبور کنیم.
5- من خودم نظام سلطنتی همچون سوئد یا اسپانیا را به جمهوری همچون فرانسه و ایتالیا برای ایران ترجیح می دهم، چون وجود نماد وحدت ملی حداقل برای مدت طولانی پس از گذار از این تاریکی ضروری است. بویژه که فرزندان ایشان دختر هستند و این لا اقل می تواند در آینده دورتر هم ما را چند پله جلو بیاندازد. فراموش نکنید که اگر جمهوری فرانسه امروز به ثبات رسیده با دادن قدرت بسیار زیاد و دوره طولانی هفت ساله به رییس جمهور در دوره دوم دوگل از آشوب و بلوا در آمد تا دوباره مدت ریاست جمهوری در قرن 21 کاهش یافت. ولی من هم فقط یک رای دارم، اگر در کنگره ملی میهن پرستان به نظر دیگری همدیگر را قانع کردند که مثلا دولت موقت آتی جمهوری باشد و رهبر کنگره شخص دیگری(ترجیحا یک خانم مثلا خانم الهه بقراط) و به آقای رضا پهلوی هم هر مسوولیتی (مثلا امور خارجی) را واگذار کنند باز هم ایرادی در آن نمی بینم و به قولی بنده و شما هم با افتخار یک سرباز پیاده در خدمت نمایندگان شورا و حکومت ملی و در فردای پس از حکومت اسلامی در خدمت نمایندگان منتخب مردم خواهیم بود، اگر به آن سمت دیگر هم رفت بازهم فرقی نمی کند و من نه تنها بدتر بلکه بد هم در آن نمی بینم و به قولی خیلی هم خوب است!
sam********@ymail.com در ۱۵ دی ۱۳۹۰
آقای محمدیان
فارغ از پیامی که شما میخواستید در کامنتتان بدهید، لازم میدانم که مطلبی چند را متذکر شوم.
۱- عنوان کردن انحلال مجلس توسط مرحوم دکتر مصدق به عنوان برهانی بر دیکتاتور بودن مرحوم دکتر مصدق و بدتر از ان توجیه کودتای ۲۸ مرداد برخورد قشری و سطحی است با مساله دیکتاتوری. انحلال مجلس در یک نظام مشروطه از اختیارات یک نخست وزیر است و این مساله در نظامهای مشروطه مساله جدیدی نیست. مثلا انحلال مجلس انگلستان توسط نخست وزیر لیبرال انگلیس هنری کمپبل-بنرمن (Henry Campbell -Bannerman) بود (en.wikipedia.org /wiki /Bonar _Law ) این به هیچ عنوان مشروعیت نخست وزیر مشروطه را زیر سوال نمیبرد. در چنین شرایطی دولت باید زمینه انتخابات بعدی را فراهم نماید. دولت مصدق در ان زمان رای اعتماد خود را از رفراندوم عمومی از مردم گرفت و با این کار مشروعیت برای دولت خود بدست آورد. این مسائل با تفصیل در کتاب "تالمات دکتر مصدق" تشریح گردیده اند و مصدق به عنوان یک حقوقدان این مساله را باز کرده است. دفاعیات وی هم در دادگاه کودتاچیان منبع بسیار خوبی از اطلاعات است. بنابر این لطفا توجه داشته باشید که اینگونه خلط مبحث ها، نه دولت ملی دکتر مصدق را غیر مشروع میکنند و نه مدال آزادیخواهی به مشتی کودتاچی میدهد بالاخص با توجه به این مطلب که کودتاچیان ۲۵ سال حکومت بعدی خود را با سرکوب و خفقان حفظ کردند و در نهایت هم با خشم و انزجار مردم و با انقلاب توده ای مردم از بین رفتند.
۲- در مورد اطلاق کلمه "کودتا" به واقعه ۲۸ مرداد تشکیک نموده اید. کودتا در لغت به معنای سرنگونی ناگهانی حکومت به وسیله واحدهای نظامی است. از آنجا که دولت دکتر مصدق نخست وزیر مشروطه بود و هرگز هم قدمی خارج از چهارچوب قانون اساسی مشروطه برنداشته بود، سرنگونی دولتش، انهم با استفاده از اوباش و گروهی از نیروهای نظامی غیر قانونی بوده و نامی جز کودتا نداشت که در اسناد رسمی سیا از ان بدرستی به همین عنوان یاد شده است. همانطور که اسناد سیا نشان میدهند عملیات کودتا توسط سفارت آمریکا سازماندهی شده و هزینه اش برداخت گشته بود. این عملیات که بطور پنهانی بر علیه کابینه قانونی و دموکراتیک دکتر مصدق در ایران طرح ریزی شده بود، نامی جز خیانت به کشور ندارد.
۳- به نظر من جماعتی که امروز و پس از پنجاه سال از کودتا و سی سال از رو شدن اسناد سیا از ان کودتا هنوز از پذیرش ماهیت "کودتایی" سرنگونی نخست وزیر دموکراتیک ایران دکتر مصدق طفره میروند و ان کودتا را با "انحلال مجلس" توجیه میکنند، نه درک درستی از آزادی دارند که شعارش را میدهند و نه درک درستی از مشروطه که وعده اش را میدهند و شنونده نمیداند که به قسمهای حضرت عباس این آقایان و خانمها اعتماد کند که "تغییر کرده اند " یا به اینهمه دم خروسهایی که از لای قبایشان بیرون زده.
در تعریف کودتا آمده است: برکناری ناگهانی و "غیرقانونی" دولت توسط گروهی از حکومت فعلی برای نصب دولت جدید. پس برای اطلاق لفظ کودتا باید حتما آن عمل غیرقانونی باشد. اول قانون است و بعد تخطی از آن و رابطه این دو بالعکس نمی شود.
1- نگاهی بیاندازید به اصل 42 قانون اساسی مشروطه که می گوید: اصل چهل و ششم: عزل و نصب وزراء به موجب فرمان همایون پادشاه است. که قطعا شامل نخست وزیر هم می شود. متاسفانه رسما در آن قانون اساسی قوه مجریه به پادشاه سپرده شده بود و حتی درباب تفکیک قوا در اصل سوم یا به قول آن دوران سیم می بینید که نوشته شده است: سیم- قوه اجراییه که مخصوص پادشاه است یعنی قوانین و احکام به توسط وزراء و مامورین دولت به نام نامی اعلیحضرت همایونی اجراء می‌شود به ترتیبی که قانون معین می‌کند. و علیرغم آنکه پادشاه در اصل 44 از مسولیت مبری شده است در اصل بیست و هشتم چنین آمده است :اصل بیست و هشتم- هرگاه وزیری برخلاف یکی از قوانین موضوعه که به صحه همایونی رسیده‌اند به اشتباه کاری احکام کتبی یا شفاهی از پیشگاه مقدس ملوکانه صادر نماید و مستمسک مساهله و عدم مواظبت خود قرار دهد به حکم قانون مسئول ذات مقدس همایون خواهد بود. که مستقیما اشاره به مسوولیت پادشاه می کند. یا این یکی : اصل پنجاهم: فرمانفرمایی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است. پس در این باب که پادشاه حق برکناری نخست وزیر را طبق قانون اساسی داراست هیچ بحثی نیست. آن قانون دارای هزار و یک ایراد بوده است ولی تا زمانی که اصلاح نمی شده قانون همان بوده و شاه حق برکناری مصدق را داشته است. پس چون عمل شاه غیرقانونی نبوده است نمی توان به آن واقعه لفظ "کودتا" را داد. امیدوارم موضوع روشن شده باشد. اگر برکناری با زور یا چیزی مشابه آن می شود گفتگو کرد ولی کودتا لفظی نادرست است.
2- در همان قانون اساسی حق انحلال مجلس صرفا به پادشاه اعطا شده بود. اصل چهل و هشتم: اعلیحضرت همایون شاهنشاهی می‌تواند هریک از مجلس شورای ملی و مجلس سنا را جداگانه و یا هردو مجلس را درآن واحد منحل نماید. این هم یکی از ایرادات آن بوده است ولی این حقی برای مصدق جهت انحلال مجلس و ابقای دولت فراهم نمی کرد. حداکثر کاری که می توانست بکند تقاضا برای اصلاح قانون اساسی یا تقاضای برگزاری مجدد انتخابات مجلس بود. این بحث غیر قانونی بودن انحلال مجلس و سایر موارد را من امروز از خودم اختراع نکرده ام و برای اولین بار هم بعد از 28 مرداد مطرح نشده است. نمایندگان مردم در آن زمان همین را می گفتند: تصميم دكتر مصدق براي انحلال مجلس و ابقای دولت از طريق مراجعه به همه پرسی در حالي كه كمتر از يك سال از عمر آن مانده بود، باعث مخالفت جمعي از برجسته ترين مشاوران و هواداران دكتر مصدق از جمله دكتر معظمي، دكتر شايگان، دكتر كريم سنجابي، دكتر غلامحسين صديقي، مهندس احمد رضوي، خليل ملكي و محمود نريمان شد. آنها تلاش كردند كه مصدق را از تصميم خود منصرف كنند اما او بر سر راي خود باقي ماند. رضوي (نایب رئیس مجلس) در اعتراض به دكتر مصدق در جلسه فراكسيون نهضت ملي كه صبح روز ۲۳ تيرماه ۱۳۳۲ در منزل نخست‌وزير تشكيل شد، گفت:" آقاي دكتر مصدق شما تا به حال هرچه خواستيد به ما تحميل كرديد و ما حرفي نزديم... شما بر خلاف قانون اساسي از مجلس اختيار گرفتيد و بر خلاف قانون ۲سال است كه حكومت غيرقانوني نظامي اعلام فرموده‌ايد و برخلاف قانون در انتخاب رئيس مجلس دخالت نموديد و با تمام اين جريانات ما چيزي نگفتيم ولي ديگر در مورد رفراندوم سكوت نمي‌كنيم".دكتر معظمي رئيس مجلس شوراي ملي نيز در جلسه‌اي كه در مجلس برگزار شد، ضمن مخالفت با رفراندوم انحلال مجلس به دكتر مصدق گفت: در قوانين، رفراندوم سابقه ندارد و اكثريت قريب به اتفاق نمايندگان با آن مخالف هستند و بهتر است كه اين مطلب با ميانجيگري حل شود و اين كدورت برطرف گردد". نمی شود که هر کسی برای خودش تفسیری از قانون اختراع کند.
3- خود آن رفراندم کذایی هم از آن پدیده هاست که شاید در جمهوری اسلامی هم نظیر آن پیدا نشود. از قول یک فعال کارگری آلمان شرقی می خواندم طولانی ترین فاصله ای که پیاده راه رفته است، چند قدم فاصله بین صندوق موافقان و مخالفان در سالن رای گیری بوده است: " این همه‌پرسی به خاطر هم‌زمان نبودن رای‌گیری در تهران و شهرستان‌ها و جدا بودن صندوق‌های مخالفان و موافقان مورد انتقاد بسیاری قرار گرفت. در تهران براي موافقان صندوق ­هايي در ميدان­ هاي سپه و راه‌آهن و براي مخالفان صندوق­ هايي در ميدان‌هاي بهارستان و محمديه قرار داده شده بود. طرفداران مصدق در ميدان بهارستان، الاغي را كه بر گردنش قطعه مقوايي به مضمون «مخالفم» نوشته بود جلوي چادر اخذ آراي مخالفين بسته بودند" روزنامه چپگرای لوموند فرانسه از تهران چنین گزارش میدهد: « ... نحوه اخذ رأی، مخفی نیست زیرا نه فقط یک محل جداگانه برای کسانی که می خواهند رأی منفی بدهند در نظر گرفته شده بلکه هر یک از شرکت کنندگان در این رفراندوم باید ورقه ای را پُر کنند که اسم و آدرس خود را روی آن بنویسند. محلّی که برای اخذ رأی طرفداران مجلس در نظر گرفته شده، مقابل مجلس است و روی یک پلاکاردِ بزرگ این جمله بچشم می خورَد: کسانی که اینجا رأی می دهند، طرفدار انحلال مجلس هستند. تا ساعت ۹ به وقت محلّی، فقط سه نفر برای اعلام رأی «نــــه» در این صندوق حضور یافتند و از این سه نفر، تعداد زیادی عکس گرفته شد و از آنها فیلمبرداری شد و مورد اهانت و آزار قرار گرفتند.
باور بفرمایید جمهوری اسلامی هم تاکنون چنین رای گیری ای (به جز در پادگان ها) برگزار نکرده است.
4- از آن جالب تر نتایج آن رفراندوم است: در این همه‌پرسی در حدود دو میلیون ایرانی (از جمعیت حدود ۱۸ میلیونی ایران) شرکت کرده و ۹۹٫۹٪ از شرکت کنندگان به «انحلال مجلس و ابقای دولت» رای مثبت دادند. و شمار آرای مخالف آنگونه دولت اعلام کرد در تهران ۱۱۵ نفر و در کل شهرستانها فقط ۷۱۰ نفر بود. در ۲۱ مرداد ۱۳۳۲ مصدق، رسما نتیجه یعنی «ابقای دولت و انحلال مجلس ۱۷» را اعلام کرده و از شاه خواست فرمان برگزاری انتخابات جدید را امضا کند. ولی او هیچ توجهی به این درخواست نکرد." . باور می فرمایید در تهران فقط 115 نفر رای مخالف داده اند و این 99.9 درصد (از الکل مرک هم خالص تر!) از 98.2 رفراندوم جمهوری اسلامی هم بیشتر است! کار ایشان نه در فرم و نه در محتوی قانونی نبوده است.
5- انصافا کلاهتان را قاضی کنید، آیا اگر نتایج چنین رفراندومی اعلام شود، فهمیدن آنکه جایی از کار ایراد بزرگی دارد خیلی دشوار است؟ اگر من امروز رفراندومی به این شکل برگزار کنم زیر بار آن می روید که از قانونی بودن کار مصدق صحبت می کنید و به نتایج چنین رفراندومی گردن می نهید؟ پاسخ به همین یک سوال برای من کافی است!
sam********@ymail.com در ۱۶ دی ۱۳۹۰
جناب محمدیان
اجازه بدهید که در اینجا به دنباله کامنتی بپردازم که در پاسخ به من گذاشته اید. شما در توجیه چرایی غیر قانونی بودن رفراندم دکتر مصدق و تصمیماتی که در شرایط اضطراری کشور گرفته است به مخالفت جمعی از فرهیختگان از جمله دکتر شایگان و دکتر معظمی پرداخته اید، که صد البته چنین اختلاف نظرهایی در هر کابینه ای و بهنگام هر تصمیم گیری مهمی بسیار عادی بوده و در همه نقاط دنیا مرسوم است. اینها به الزاما به معنای درستی این نظرات به معنای غیر قانونی بودن این تصمیمات نبوده، چه رسد به آنکه کودتایی را بخواهد توجیه کند. جالب آنکه خودتان در ادامه از قول دکتر معظمی گفته اید که:
"دكتر معظمي رئيس مجلس شوراي ملي نيز در جلسه‌اي كه در مجلس برگزار شد، ضمن مخالفت با رفراندوم انحلال مجلس به دكتر مصدق گفت: در قوانين، رفراندوم سابقه ندارد و........"
این فقط نشان میدهد که دکتر معظمی هم مثل بقیه منتقدین اصولی دکتر مصدق، تنها صحبت از "بی سابقه" بودن چنین اقداماتی میکند و نه "غیر قانونی" بودن آنها. دکتر معظمی سپس اضافه مینماید که :

"........اكثريت قريب به اتفاق نمايندگان با آن مخالف هستند و بهتر است كه اين مطلب با ميانجيگري حل شود و اين كدورت برطرف گردد نمی شود که هر کسی برای خودش تفسیری از قانون اختراع کند. ......."

که نشان میدهد که دکتر معظمی نگران ادامه کدورتها و خواستار حل کدخدا منشانه اختلافات بوده است. تمام مساله اینست که اگر اقدامات دکتر مصدق در واقع موافق با روح قانون بوده باشد و در محدوده اختیاراتش باشد، حل کدخدا منشانه این اختلاف "ماهیتا حقوقی"، مثل گدایی "حق و حقوق" می ماند. اختلاف حقوقی را باید در یک دادگاه صالحه حل کرد، نه در یک جلسه مصالحه به سبک لویی جرگه افغانی که تنها بکار حل اختلافات قبیله ای میاید و نه حل اختلافات یک جامعه شهری با نیازهای پیچیده حقوقی.
جالب اینست که ایشان اضافه میکنند که "..... نمیشود که هر کس برای خودش تفسیری از قانون اختراع کند...." ایشان گویا متوجه نیستند که اتفاقا کار یک وکیل دقیقا همینست که با تفسیر از قانون، برای کارهای جاری، راه حل قانونی پیدا کند. به این میگویند محافظه کاری که از مشخصات رجال دور و بر دکتر مصدق بود و ربطی به قانون گرایی ندارد.

یکی از موارد اختلافی که شما ذکر کرده اید مساله "مخدوش " بودن رفراندوم مرحوم دکتر مصدق و نتایج ان بود. گر چه چنین شبهاتی کم و بیش در تمام انتخابات ان دوران وجود داشت، اما حتی اگر چنین هم باشد، راه مقابله با ان، بردن شکایت به دادگستری و حل قانونی آنست و چنین شبهاتی "کودتا" بر علیه دولت را توجیه نمیکند. واقعیت اینست که بازیگران اصلی این کودتا هر یک منافعی داشتند که ادامه آنها با وجود دولت دکتر مصدق به خطر میفتاد. همانطور که وقایع پس از کودتا از جمله برچیدن آزادیهای قانونی مردم و تشکیل مجالس فرمایشی پس از کودتا نشان داد، مساله کودتاچیان اصلا رعایت قانون اساسی مشروطه نبود. از آنجا که غیر قانونی بودن اقدامات دولت دکتر مصدق در هیچ دادگاه صالحه ای ثابت نشد، کودتای ۲۸ مرداد حتی همان "برگ توت" حفظ قانون اساسی مشروطه را هم ندارد.
sam********@ymail.com در ۱۶ دی ۱۳۹۰
جناب محمدیان
از پاسخی که دادید متشکرم. با پاسخی که دادید موافق نیستم و نظرم را در زیر بیان میکنم. اما قبل ان به بند دومتان اشاره میکنم که در ان اشاره به اصل چهل و هشتم قانون اساسی جمهوری اسلامی مینماید که در ان حق انحلال مجلس به شاه داده شده است. از آنجا که صحبت من مربوط به این حق غیر دموکراتیک نیست، از پاسخگویی به ان میگذرم.
جنابعالی در پاسختان اشاره به فرمان پادشاه در عزل و نصب وزرا کرده اید. این ماده مربوط به امضای عزل و نصب و رسمی شدن آنست که البته تنها پس از استیضاح مجلس (در مورد عزل) و یا رای اعتماد از مجلس (در صورت نصب) انجام میشود و تنها حالت تشریفاتی دارد. تفسیر شما از قانون اساسی مشروطه تفسیری غیر دموکراتیک است که قدرت شاه مشروطه را تا حد قدرت یک سلطان مستبد مطلقه بالا میبرد. به عبارت بهتر توشیح احکام و فرامین قوانین یا عزل و نصبها حالت "تشریفاتی" صرف دارد. برای تایید سخنم نظر شما را به اصل چهل و نهم قانون اساسی جلب میکنم که به صراحت صدور احکام و فرامین را برای اجرای قوانین از حقوق پادشاه میداند. منتهی چنین بندی به معنای تعطیلی مجلس قانون گذاری نیست و تایید شاه هم تنها حالت تشریفاتی دارد و سمبل سنت حمایت پادشاه از قوانین است. اگر غیر از این باشد که پس انقلاب مشروطه کلا بی محل میشود و آنهمه خونهایی که ریخته شده، خونهایی است که هدر رفته و استبداد پادشاهی مطلقه، این بار با نام "مشروطه" حاکم شده است.
به نظر من تمامی استدلال شما هول محور "غیر قانونی بودن "انحلال" مجلس توسط مصدق میچرخد. برهان شما هم در اثبات غیر قانونی بودن انحلال مجلس توسط دکتر مصدق، نبودن چنین بندی در قانون اساسی است. به نظر من چنین استدلالی از اساس باطل است، چه اگر چنین باشد دیگر نه نیازی به دادگاه ها وجود دارد و نه نیازی به مجلس. عدم وجود یک راه کار در قانون که الزاما به معنای "غیر قانونی" بودن ان نیست. اساسا یکی از کارهای قضات و وکلای دادگاه ها (و همینطور مجالس قانون گذاری) تفسیر قانون بر اساس شرایط روز است و کار وکلا تطبیق مساله روز با قوانین موجود و ارائه راه حلی است که یا در قانون آمده باشد، یا اگر هم نیامده باشد، حد اقل با قانون "تضادی" نداشته باشد. به عبارت حقوقی ان، وکلا بدنبال راه حلی هستند که با "روح قانون" در تضاد نباشد. این عبارتی است که وکلا بسیار بکار میبرند و شما از جمله همین را در دفاعیات دکتر مصدق در دادگاه کودتاچیان میشنوید یا در کتاب خودش به نام "تالمات دکتر مصدق" در پاسخ به مخالفان بسیار میبینید. وگر نه که اگر شما انتظار دارید که پاسخ هر مساله ای را در یکی از بندهای قانون اساسی پیدا کنید که چنین چیزی اصلا امکان ندارد چرا که هر روز که از زندگی بشر میگذرد، مسائل و مشکلات جدیدی بوجود میایند که راه حل های تازه میطلبند. توجه کنید که حتی کتاب خدا هم کلیه مسائل مبتلا به مومنین را ندارد و از جمله به همین دلیل هم هست که مؤمنین یک کتاب "توضیح المسائل" کنار دستشان دارند. متاسفانه انتظار شما، مثل تمام ما ایرانیها از قانون، یک توضیح المسائل است که راه حلی و بندی قانونی برای همه مسائل داشته باشد که متاسفانه انتظار نابجایی است. چنین تصور ایستایی از قانون در ایران، هم با جامعه ایستای ایران کمابیش تطبیق دارد و هم با ذات جامعه استبدادی ما که در ان قانون نه وسیله حل مشکلات مردم و مسائل مبتلا به جامعه، بلکه وسیله ای برای سرکوب مردم و مشکل تراشی بوده است.
آیا شما فکر میکنید که اگر قانون براستی یک کتاب توضیح المسائلی بود که برای تمام مشکلات، راه حلی قانونی داشت، آیا اصلا ما نیازی به وکلا و قضات داشتیم؟ آیا اساسا نیازی به مجالس قانونگذاری داشتیم؟
من متخصص قانون نیستم، اما همینقدر میدانم که در انگلستان و کشورهای مشترک المنافع کار تا آنجا پیش رفته که حتی احکامی که از دادگاه ها در میایند، تبدیل به قانون میشوند و در هر دادگاه آتی قابل استنادند.
به نظر من، برای آنکه عزل مصدق حالت قانونی داشته باشد، ابتدا باید در یک دادگاه صالحه ثابت میشد که عمل وی " خلاف قانون" بوده است. چنین چیزی در هیچ دادگاهی به اثبات نرسید. آنگاه است که بر اساس حکم قانون باید با مصدق برخورد میشد. بنابر این حتی اگر عمل دکتر مصدق غیر قانونی هم باشد، تا زمان اثبات ان در دادگاه، عزل وی غیر قانونی است. بنابر این، استفاده از ارتش و پلیس و چماقداران هم برای سرنگونی مصدق غیر قانونی بود.
من با اجازه پاسخ بسیار طولانی به شما را در پایین همین صفحه می دهم، چون این نوار پاسخ در پاسخ در حال باریک شدن است!
zed در ۱۶ دی ۱۳۹۰
-1
آقای محمدیان ، برسر خوب نوشتید ولی اینها اصلان به قانون اساسی از زمان و منطق کاری ندارند . می گویند چون مصدق پستوانه مردمی داشته پس عزل وی کودتا است ،وقتی هم که از آنها می پرسی در کجای ان قانون اساسی اصلن اسم رفراندوم آمده آنهم برای مهم ترین رکن مشروطیت یعنی مجلس شانهایشان را بالا می اندازند و می گویند امریکا و اینگلیس به کودتا اعتراف کردند حالا شما حرف از قانون اساسی می زنی .
باتشکر فراوان از راهنمایی شما . واقعا اگر هر ایرانی در حد یک سرباز ساده حس مسئولیت کند وامیدداشته باشد بدون شک وطن را دوباره میسازیم.... به امید آنروز
aar****@msn.com در ۱۴ دی ۱۳۹۰
قطع نمودن اینترنت در ایران جدی است !!
با توجه به شکست تمامی برنا مه های اقتصادی،فرهنگی و سیاسی رژیم با جهان خارج به بن بست رسیده است ،ارتباط با جهان خارج از رده اولویت خارج میشود ،بهترین آلترناتیو رژیم همانا انتخاب نمودن شیوه کره شمالی است .
من تردید ندارم ،که رژیم جمهوری اسلامی حتی کلیه ارتباطات تلفنی را هم مسدود نماید.
aar****@msn.com در ۱۴ دی ۱۳۹۰
ضد گرامی .
توانای نداشتن جمهوری اسلامی ،و مقایسه این با کره شمالی هم سخنی درست است ،منتهی رژیم در وضعیت ای قرآر گرفته است ،که دیگی که برای آنها نجوشد ،میخواد کله سگ در ان بجوشد .
هم اکنون در مورد مناسک انتخابات دوازدهم اسفند ماه ،،شرایط اش بسیار پر التهاب تر از خرداد هشتاد هشت میباشد ،رژیم از هم اکنون تصمیم به کشیدن فتیله اینترنت شده است .
بدون تردید ارتباط داخل و خارج در صورتی قطع شود ،مشکل فراوانی را بین ماها به وجود خواهد آورد .
zed در ۱۵ دی ۱۳۹۰
-1
اروند خان ،این دیگ برای پاسداران و سران رژیم خیلی هم خوب می جوشد ! اینها به چندین زن و صیغه و خانه چند میلیاردی عادت کرده اند و خانواده اینها هم همینطور هستند . این سناریو که می فرمایید ، یعنی محدود شدن این چیزها و غیر ممکن شدن سفر خارج برای خانوم والده و آقا زاده ها .
zed در ۱۴ دی ۱۳۹۰
اروند گرامی ،اینها توانایی اینرا ندارند که ایران را به کره شمالی تبدیل کنند . اول اینکه مرزهای کره شمالی بسیار محدود است و به کره جنوبی که راهی نیست و چین هم که خود یک حکومت فاشیستی است . اینها زمانی که ان خمینی خونخوار و نوچه اش موسوی سر کار بود تقریبا یک نیمچه کره شمالی درست کردند ولی الان خامنه ای ، کاریزمای خمینی را ندارد و سران سپاه هم در قصر زندگی می کنند و پنج میلیون ایرانی هم در خارج در حالی که شاید پنجاه نفر از کره شمالی بغیر از چین خارج نیستند .
جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعت اش سرمایه گذاری سنگین روی عوامل و روزنامه نگاران و لابی های خارج از کشور کرده که تا به حال آنرا سر و پا نگاه داشته اند و فکر نکنم با قطع ارتباط این بانگ برنده را به سوزاند .
شمس علی میرزا در ۱۶ دی ۱۳۹۰
-1
جناب محمدیان،
متاسفانه ما ایرانیان اغلب از واژه ها اشتباه استفاده میکنیم. جریانات اعتراضات مردمی خرداد ۸۸ هم به اشتباه توسط برخی کودتا نام گرفته که به اشتباه وارد تاریخ میشود. نسلها بر سر این موضوع هم حتما میخوان تو سر هم بزنند.فقط جهت اطلاع آندسته که فکر نکنند من طرفدار ا. ن. هستم. نه خیر، ولی کودتایی در کار نبوده، بلکه تقلب بوده است و تقلب هنر تمام سردمداران این رژیم است. چه اصلاح طلب، چه اصولگرا.
sam********@ymail.com در ۱۶ دی ۱۳۹۰
جناب شمس علی میرزا
واژه کودتا برای اطلاق به انتخابات کذایی رژیم در سال ۸۸، برای اولین بار توسط اصلاح طلبان حکومتی شرکت کننده در انتخابات بکار برده شد. گر چه جریان اعتراضات مردمی به این انتخابات بر سر "تقلب" آغاز شد، معذلک اگر از جایگاه اصلاح طلبان به سرکوبها نگاه کنید، میبینید که آنها بسیار بجا از چنین واژه ای استفاده میبرند، چرا که ولی فقیه در واقع با این "انتخابات"، اصلاح طلبان را برای همیشه از ساخت قدرت در جمهوری اسلامی بیرون کرد. بنابر این، این سرکوبها در واقع کودتایی بر علیه اصلاح طلبان هم بوده است.
در واقع با سرکوبهای پس از انتخابات، اصلاح طلبان موقعیت شان را به عنوان "اپوزیسیون قانونی" کشور از دست دادند. میبینید که همین اخراج اینها از حاکمیت، به این جماعت صراحت لهجه عجیبی داده و حال که چیز دیگری را برای از دست دادن نمیبینند، زبانشان بر علیه "خامنه ای" بسیار تند و تیز تر شده است.
اما در بخش دوم:
1- از روزی که در مدرسه پاگذاشتم و سر کلاس تاریخ رفته ام (در جمهوری اسلامی) یا به صحبت های بزرگترها گوش کرده ام این "کربلای 28 مرداد" در گوشم زمزمه که نه، بلکه فریاد زده شده است. همه مصیبت ها از زمان کورش تاکنون به گردن "خیــــــــــــــــــــــــــــانت شاه مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزدور آمریکا" و به قولی دیگر " امپریالیسم و سگ های زنجیری اش" بوده است. آنچه در کودکی در ما پر کردند از تاریخ کشورمان شکست و درماندگی و خیانت و به مانند آن است. از شخصی کردن بحث امتناع نمی کنم، چون حدس می زنم سن شما از بنده بیش از یکی دو پیراهن پاره کردن بزرگتر باشد: سالها شما و همفکرانتان در گوش همه خواندید که ای جماعت! اگر دولت مصدق توسط شاه سرنگون نمی شد ما الان در بهشت برین بودیم و همه مصیبت ها از آنجا آغاز شد. فرقی هم نمی کند سه تا از نیروی اصلی سیاسی کشور ما شامل اسلامیستها، چپ ها و آنچه به عنوان جبهه ملی و امثالهم نام دارد، 60 سال است دارند این داستان را با روایت خودشان تکرار می کنند. از من دلگیر نشوید ولی من در زندگی از مصدقیست ها متعصب تر ندیدم (از حزب اللهی ها هم گاهی بدترند) و حتی یک جمله را هم بر نمی تابند. همینجا را نگاه کنید: ببینید من شما چند صفحه داریم بر سر یک جمله من که داخل پرانتز هم بود سیاه می کنیم، آن هم بر سر اختلافی که دیگر امروز قطعا مساله ایست غیر جاری و تاریخی.
2- یک روز چشم باز کردم تا ببینم در عالم واقع چه اتفاقی افتاد، چه چیزی واقعا عملی بود و محمدرضاشاه چقدر جنایتکار ، خائن و جیره خوار سیا بود و در آن زمان ما چه چیزی را می توانستیم داشته باشیم. خوب اولین قدم آن بود که به بقیه دنیا نگاه کنم. اولین قدم همان بود که فهمیدم که نمی شود بدون در نظر گرفتن جنگ سرد آن داستان را بررسی کرد. کمونیست ها بسیار تهاجمی عمل می کردند، نگاهی به سقوط دولت های دموکرات در قلمرو کشورهای اروپای شرقی مثل لهستان و رومانی و بلغارستان که همگی ظرف 2 تا 3 سال زیر پرده آهنین رفتند نشانگر مشی آنان است. روش هایشان هم اصلا اخلاقی نبود، مثلا در همان سال 1945 نمایندگان محلی دولت لهستان آزاد را برای مذاکره دعوت کردند و ان.کا.و.د (که بعدتر شد کا.گ.ب) در همانجا همه را دستگیر کرد و در تاریخ می خوانیم که چرچیل با توجه به آنکه تاکید داشت کل این جنگ بر سر مردم لهستان شروع شد، آنچنان از این موضوع برآشفت که از ستاد کل ارتش انگلستان تقاضا بررسی مساله جنگ با شوروی یا همان "عملیات غیر قابل تصور" را نمود. نمونه دیگر روایت (البته مورد بحث) گروگانگیری مستقیم یا غیر مستقیم پادشاه رومانی در سال 1948 برای الغای سلطنت بود که جواب هم داد. این روش ها ی کمونیست ها باعث شد که طرف مقابل هم که تجربه باج دادن در مقابل هیتلر جلوی چشمش بود تصمیم بگیرد به هیچ وجه کوتاه نیاید و در این راه گهگاه به زیرپا گذاشتن اصول اخلاقی متوسل شود. اما اینکه در مجموع کدام یک بهتر بود را گذر زمان معلوم می کند. جنگ کره که با حمله کمونیست ها به کره جنوبی آغاز شد مثال و نماد خوبی است: در همان زمان تقریبا همه روشنفکران دنیا شامل روشنفکران ایران آن را به عنوان نماد سلطه جویی و امپریالیسم محکوم کردند، فکر می کنم حتی شاملو هم شعری برای رزمنده کره ای دارد البته که شما صدایی از این روشنفکران ایرانی در باب حمله شوروی به مجارستان و اعدام ایمره ناگی نخست وزیر آن کشور در همان سال ها نمی شنوید. . امروز است که سرنوشت مردم کره شمالی و ویتنام و مقایسه آن با همسایگان جنوبی شان مسایل را برای ما روشن می کند. راهی که برای مقابله با کمونیسم در پیش گرفته شده بود، حکومت مرکزی مقتدر، مماشات نکردن و به نوعی سرکوب بود. خوب و اخلاقی نبود و از اتاق گرم امروز من و شما محکوم کردن آن ساده است ولی در آن زمان روش بهتری را نتوانسته بودند برای حل این مشکل اختراع کنند، شاید الان ما بتوانیم.
3- یاد گرفتم که باید واقع بین بود: خوب که نگاه بکنید از کل جمعیت دنیا در آن دوره به دلیل شرایط چیزی شاید بیش از 5 تا 10 درصد جمعیت کره زمین در زیر نوعی از دموکراسی زندگی نمی کردند. از ترکیه و پاکستان در همجواری خودمان بگیرید تا اندونزی و کره جنوبی در شرق و آمریکای لاتین در غرب. خوب این به من می گوید اگر در آن سال ها به دنیا می آمدم به احتمال 90 تا 95 درصد در یک کشور با آزادی بیان محدود بود. حال سوال این است که چقدر این "شاه خائن و جنایتکار" بد بود. کودتای 1980 ترکیه قریب 40 هزار کشته و ناپدید به جا گذاشت، دوره جنگ کثیف در آرژانتین با مرگ و ناپدید شدن بیش از 30 هزار نفر در هفت سال همراه بود، کودتای 1973 شیلی ( این آن چیزی است که اسمش کودتا است!) بیش 3 هزار کشته و 27000 هزار زندانی شکنجه شده در یک کشور 9 میلیونی ظرف 17 سال به جای گذاشت، در اندونزی ظرف چند هفته دو میلیون چینی تبار قتل عام شدند، این در حالی است که به نقل از منابع جمهوری اسلامی (عماالدین باقی) با حذف کشته شدگان 12 تا 22 بهمن تعداد قربانیان 37 سال حکومت محمدرضا شاه به زحمت به 400 نفر می رسد که سهم قابل توجهی از آنها چریک هایی بودند که در درگیری های مسلحانه کشته شدند. در پاکستان و ترکیه نخست وزیر را بعد از برکناری اعدام کردند ولی در همین کشور با مشی مدارا او را به تبعید فرستادیم. خوب همین ها معیار خوبی است که بگوییم در مقایسه اوضاع آنقدر هم بد نبوده است.
4- سوال بعدی این بود: آیا "محمد رضا شاه خائن مزدور امپریالیسم" مملکت را حراج کرد؟ آیا سیاست های او در اداره امور جاری کشور زیانبار بود؟ این یکی را که همه به خوبی می دانیم که مصنفانه نیست اداره مملکت را در آن دوره اینگونه قضاوت کنیم. حق رای به زنان دستاورد اوست که بعدا همین سیاستمداران چپ و اسلامی و جبهه ملی از کیانوری و بنی صدر و سنجابی به دنبال خمینی ای افتادند که اولین اختلافش با شاه سر همین موضوع بود. آیا تقسیم اراضی بد بود؟ حتی سختگیرترین منتقدان منصف نمی توانند با قاطعیت پاسخ مثبت بدهند و ....
5- سوال دیگر آن است که آیا دغدغه اصلی نیروهای سیاسی عمده مخالف در آن زمان آزادی سیاسی بود؟ پاسخ من منفی است. نه به صورت نظری و نه به صورت عملی اینطور نبود. محور اصلی همه غرب ستیزی بود. از ایدئولوگ هایی چون شریعتی و آل احمد بگیرید، تا امیرپرویز پویان و جزنی، تا سامان هایی همچون حزب توده و سازمان های چریک های فدایی خلق و مجاهدین که تکلیفشان معلوم بود. دغدغه بقایای جریان مرحوم مصدق هم کماکان تحت تاثیر جو موجود و قضیه کربلای 28 مرداد همراهی با جریان غرب ستیزی بود. اسلامیست ها هم که 33 سال است دارند آزادی اسلامی را به ما نشان می دهند.
6- آخرین و مهمترین موضوع تاریخی: آیا محمدرضا شاه اشتباه کرد. پاسخ قطعا مثبت است. آیا سهم او در فاجعه امروز کشور ما از مخالفانش بیشتر است؟ پاسخ من منفی است. شاه اندیشه های مائوئیستی لنینیستی را بین اعضای کنفدراسیون دانشجویان تبلیغ نمی کرد، شاه عقاید مذهبی را بین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان تبلیغ نمی کرد، شاه به کسی پول نداد و او را مجبور نکرد که در فرانسه اقتصاد توحیدی سر هم کند، شاه حقوق اعضای حزب توده و پول چاپ کتاب های جلد سفید را در آلمان شرقی نمی داد، شاه اسپانسر تالیف کتاب ولایت فقیه در نجف نبود، شاه مشوق شریعتی و آل احمد در توسعه آن مزخرفات نبود. بیشتر به ایرانیان خارج از کشور اشاره کردم که نگویید در داخل نمی شد حرف زد! آیا می توان شاه را برای نبود آزادی های سیاسی سرزنش کرد؟ صد البته! آیا باید او را بابت یک تنه در همه امور دخالت کردن در سال های آخر سلطنت اش سرزنش کرد؟ حتما! این یکی آخری نظر شخصی من است: آیا او نسبت به مصالح همه مردم ایران (نه یک قشر و طبقه خاص) از بخش عمده ای مخالفانش دور اندیش تر بود: فکر می کنم با کمی درنگ بتوان گفت بله! اگر آگاهی دوراندیشی اکثریت مخالفان از او بیشتر بود، ندای مرحوم بختیار را پاسخ می گفتند.
7- اما امروز: اینها همه اش یک سری مسایل تاریخی است و درس بزرگ همه آنها این است که همه اشتباه می کنند، باید مدارا کرد و مجموع کارنامه افراد را نگریست و از همه مهمتر از بت سازی اجتناب کرد. مصدق اشتباهات خود را داشت ( که از مهمترین آن ها در اینجا من سخنی نیاورده ام) و همینطور محمد رضا شاه و حتی همه ما. اما اینها مسایلی تاریخی هستند ومهمترین مطلب آن است که ما باید امروز در جایگاهی قرار گرفته باشیم که هم از مصدق و هم از محمدرضا شاه خردمندتر باشیم و به فردا بنگریم به جای آنکه در گل در حال کشتی گرفتن بر سر موضوعی باشیم که دیگر وارد حوزه ی آکادمیک شده و از مسایل جاری خارج است.
sam********@ymail.com در ۱۷ دی ۱۳۹۰
جناب محمدیان
حالا میرسیم به بخش دوم از کامنت شما:
بند ۱- از گلایه نسل قبل نسبت به کودتای ۲۸ مرداد شکوه و شکایت کرده اید و به سبک سلطنت طلبان آنرا به "کربلای ۲۸ مرداد" تشبیه نموده اید. شما ظاهرا نه "کربلای فتنه بهمن ۵۷" سلطنت طلبان به گوشتان خورده است و نه پای صحبتهای قربانیان فجایع و قتل عامها و کودتاها نشسته اید. بد نیست سری به کتابخانه بزنید تا کتب متعددی را که در باب "هولوکاست" نوشته شده ببینید. هنوز هم از هولوکاست فیلم میسازند و هنوز هم آنرا تقبیح مکنند و با اینحال بشریت میفهمد که برای جلوگیری از تکرار فاجعه باید آنرا انقدر گفت تا ملکه ذهنها شود نه آنکه به سبک کودتاچیان وطنی با وقاحت مدال افتخار "۲۸ مرداد" بر گردن آویخت و با وقاحت ان واقعه ننگین و شوم و ارتجاع ساخته را "قیام ملی" خواند و آنگاه یاداوری آنرا با لودگی "سینه زنی" یا "کربلای" ۲۸ مرداد خواند.
شما خاطره ای را از دوران مدرسه گفتید. اجازه دهید که من هم خاطره ای را از دوران مدرسه خود بگویم. از شخصی کردن انهم پیشاپیش عذر میخواهم منتهی تصور میکنم که شما با شخصی کردن اختلاف، این اجازه ر اپیشاپیش به من داده اید.
یادم میاید که برنامه ای را راجع به کودتای ۲۸ مرداد از تلویزیون میدیدم که در ان افسران و کادرهای درگیر در ان کودتا به شرح خاطرات خود از کودتای ۲۸ مرداد پرداختند. یکی از آنها، که هنوز هم سخنش در گوش من باقی است گفت، ما پس از جنگ جهانی دوم اصلا سابقه دخالت و نفوذ و استعمار در کشورها و عملیات برون مرزی را نداشتیم. کودتای ۲۸ مرداد اولین نمونه موفق از عملیات برون مرزی سازمان سیا بود که کودتاهای دیگر از قبیل کودتای شیلی بر اساس ان الگو صورت پذیرفت. من نمیتوانم احساس تحقیری را که از شنیدن این حرف به من دست داد و احساس نفرت از وجود چنین خائنینی را که با مزدوری کشور ما را تبدیل به اولین قربانی موفق عملیات استعماری آمریکا نمود، برای شما بیان کنم. من شاهد کودتای ۲۸ مرداد نبودم، اما میتوانم احساس غبن مردم را درک کنم. میتوانم تصور کنم که مردم آنزمان هم کمابیش چنین احساسی داشتند.
بیل کلینتون رییس جمهور اسبق آمریکا در یک سخنرانی اذعان داشت که کودتای ۲۸ مرداد، روند دموکراسی را در ایران منحرف کرده و به بیراهه ارتجاع و بنیادگرایی کشانده است و آمریکا را شریک در چنین بیراهه ای معرفی نمود. بنابر این من نمیدانم که راجع به "بهشت شدن ایران" با وجود دکتر مصدق به شما چه گفته اند. من اعتقاد ندارم که یک حادثه تاریخی میتواند کشوری را به "بهشت" ببرد، اما کودتای ۲۸ مرداد قطعا کشور ما را از جاده دموکراسی و آزادی منحرف نمود.
من به عنوان یک ایرانی هرگز حاضر نیستم که چنین خائنینی سرنوشت کشور مرا دوباره بدست گیرند. کسانی که چنین کارنامه کثیفی از خیانت و فساد و تجاوز به قانون و حقوق بشر از خود بجا گذاشته اند، و الان هم با وقاحت ان کودتا را "قیام ملی " میخوانند یا آنرا توجیه میکنند، اگر دوباره قدرت را بدست گیرند، از انجام دوباره ان کودتا هیچ ابایی ندارند. این کودتا نشان داد که دربار شاه تا آنجا از مردم دور شده است که عملا در هر منازعه ای بین مردم ایران و استعمار، خود را به کمپ استعمار و ارتجاع نزدیکتر میداند، تا به منافع مردم و هیچ ابایی از فدا کردن منافع ملی ایران در ازا اخذ حمایت استعمار ندارند.
کشور ما اگر آلترناتیو آزادیخواهی برای جایگزینی با شاه نداشت، که به نظر من چنین چیزی هم نبود، جای تعجب ندارد. مگر هر کشوری چند تا دکتر مصدق دارد؟ مگر هر کشوری چند تا دکتر فاطمی دارد؟ مگر هر کشوری چند تا فرخی یزدی یا کریمپور شیرازی دارد؟ مگر آمریکا چند تا بنجامین فرانکلین و آبراهام لینکلن داشت؟ منتهی این که به رژیم کودتا مشروعیت نمیدهد. آخر هر چه باشد، همین قحط الرجال از نتایج ۵۰ سال سرکوب آزادیخواهان است.

فرموده اید که از مصدقی ها جز تعصب ندیده اید. سوال من اینست که راجع به چه چیز تعصب دارند؟ راجع به منافع ملی؟ راجع به حق حاکمیت ملی؟ راجع به جلوگیری از تحریف تاریخ یا توجیه کودتا، توسط بقایای کودتا تا فرصتی دوباره بدست آورند و خنجری دیگر از پشت به کتف ملت فرو کنند؟ اینها که چیز بدی نیست. صرف تعصب داشتن نه مثبت است و نه منفی. باید دید بر سر چه مطلبی تعصب دارند و ان مطلب چه نسبت و فاصله ای با "حقوق بشر" دارد. این ان چیزی است که مثبت یا منفی بودن یک تعصب را مشخص میکند. هنوز که هنوز است هیچ یهودی اسم فرزندش را آدولف یا آیشمن نمیگذارد. هنوز که هنوز است یهودیان از خرید بنز خودداری میکنند، هنوز که هنوز است از قربانیان هولوکاست یاد میکنند. چنین تعصبی بسیار هم مثبت است و با تعصب فلان خشک مغز مذهبی که در پی تحمیل ارتجاع و زورگویی است خیلی فرق دارد.
برای اثبات متعصب بودن من، به تعداد صفحاتی اشاره کرده اید که من و شما بر سر حرفمان سیاه کرده ایم. بد نیست به تعداد صفحاتی که در باب هولوکاست نوشته شده نگاه کنید. برنتافتن حرف هم اگر نشانه تعصب باشد، در این مساله شما هم مقصرید. منتهی اگر تعصب بر سر حقیقت گویی و جلوگیر از تحریف باشد، نه تنها من با چنین تعصبی مشکلی ندارم، بلکه آنرا برای پیشرفت ایران لازم میدانم.
گلایه کرده اید که چرا بر سر مطلبی بحث میکنیم که به تاریخ پیوسته اند. بر خلاف جنابعالی من تصور نمیکنم که این مسائل به تاریخ پیوسته باشند. مصلی را برای شما میاورم که از آقای مشیری در مورد جنگ ویتنام شنیدم. ایشان گفت که در زمان جنگ ویتنام جمهوریخواهان سر کار بودند و این جنگ هم خسارات بسیار به وجهه آمریکا در جهان وارد نمود. منتهی در همان زمان راجع به این جنگ صحبتها شد و حزب حاکم در ان زمان یعنی جمهوری خواهان هم خطاهایشان را پذیرفتند، و به این ترتیب بود که مساله جنگ ویتنام به تاریخ پیوست و امروز دیگر در سطح رهبری سیاسی احزاب آمریکا صحبتی از ان نیست. در مورد کودتای ۲۸ مرداد اما تا آنجا که من خبر دارم، هیچکس مسولیت این کودتا را که نپذیرفته که هیچ، با کمال وقاحت آنرا "قیام ملی" هم میخوانند و یا آنکه مثل جنابعالی با تعصب تمام برای کودتا، که بهیچ عنوان قابل توجیه نبود، محمل حقوقی میتراشند. تا زمانی که مسولیت اشتباهات توسط شاهزاده رضا پهلوی پذیرفته نشده باشد، البته به عنوان وارث دربار و خاندان پهلوی، نه البته به عنوان شخص خودش خودشلا در ان زمان متولدشده بود، ۲۸ مرداد هنوز به تاریخ نپیوسته است. بخصوص کسانی که امروز کودتا را توجیه میکنند، در فردایی که دستشان به قدرت برسد از تکرار همان خطاها ابا نخواهند کرد و آنها را هم همانگونه توجیه خواهند کرد، که امروز خطاهای کودتای ۲۸ مرداد را.
خلاصه کنم، این جریان تا زمان پذیرش مسولیت توسط دربار پهلوی که آقای رضا پهلوی سخنگو و مسئول آنست و برای حفظ ان سوگند هم خورده اند، و تا زمانی که یک انتقاد از خود توسط ایشان در مورد ۲۸ مرداد انجام نشود، به تاریخ نمیپیوندد و همچنان مساله روز است.

۲- فرموده اید که "یک روز چشم باز کردم تا ببینم در عالم واقع چه اتفاقی افتاد، چه چیزی واقعا عملی بود و محمدرضاشاه چقدر جنایتکار ، خائن و جیره خوار سیا بود و در آن زمان ما چه چیزی را می توانستیم داشته باشیم. خوب اولین قدم آن بود که به بقیه دنیا نگاه کنم. اولین قدم همان بود که فهمیدم که نمی شود بدون در نظر گرفتن جنگ سرد آن داستان را بررسی کرد. کمونیست ها بسیار تهاجمی عمل می کردند، نگاهی به سقوط دولت های دموکرات در قلمرو کشورهای اروپای شرقی مثل لهستان و رومانی و بلغارستان که همگی ظرف 2 تا 3 سال زیر پرده آهنین رفتن........"

باز هم قیاس مع الفارق نموده اید. کودتای ۲۸ مرداد یک حکومت استالینی طرفدار شوروی را سرنگون نکرد، بلکه یک حکومت ملی را سرنگون کرد. شما اگر میخواهید نگاه درست و همه جانبه ای داشته باشید، بد نبود به جریان ورود هری ترومن به ایران نگاه میکردید و میدیدید که آمریکا تا زمانی که از رخنه شوروی وحشت داشت، از دولت دکتر مصدق حمایت میکرد. به مجرد آنکه انگلستان به آمریکا اطمینان خاطر داد که ایران بخاطر آنکه جامعه ای مذهبی (عقب مانده) است، آرمان ها و تبلیغات شوروی در ان اثر ندارد و کمونیستی نمیشود، آمریکا دست به کار کودتا بر علیه دکتر مصدق شد. خلاصه آنکه کودتا بر علیه دکتر مصدق نه محصول ترس آمریکا از شوروی که برعکس نتیجه راحتی خیال آمریکا از نفوذ شوروی در ایران بود.
اما اگر باز هم میخواهید به مقایسه ایران بپردازید و ببینید چه چیز را از دست داده اید، کافی است که به نمونه های موفق مبارزه با نفوذ شوروی نگاهی بیندازید، مثل فرانسه، انگلستان، کانادا، آلمان ،....که برخی از این کشورها با شوروی و اقمارش هم مرز هم بودند. ببینید که آزادی احزاب و رعایت حقوق بشر نه تنها جلوی نفوذ شوروی راگرفت، بلکه هیولای بنیادگرایی را هم از شیشه درنیاورد. این کشورها هیچکدام تازه تاسیس نیستند و همگی هم در زمان جنگ سرد همین مسائل را داشتند. ما که نوبرش را نیاورده ایم. این گونه استدلالها را کشورهای استعمارگر برای ما جهان سومی ها میکنند چه میدانند که ما به حقوقمان آگاه نیستیم و بر ان پافشاری نمینماییم. میدانند که با گردوی توخالی جنگ سرد و نفوذ شوروی میتوانند مروارید ناب و خالص آزادی را از کف کودکانه ما بگیرند و ما هم کودکانه سر، تن به چنین تعویضی میدهیم. از آبراهام لینکلن نقل است که گفت که ملتی که آزادی را با امنیت تاخت بزند، نه لیاقت آزادی را دارد و نه لیاقت امنیت را و هیچیک را نیز نخواهد یافت. این دقیقا داستان ماست.

۳- فرموده اید که : "...... یاد گرفتم که باید واقع بین بود: خوب که نگاه بکنید از کل جمعیت دنیا در آن دوره به دلیل شرایط چیزی شاید بیش از 5 تا 10 درصد جمعیت کره زمین در زیر نوعی از دموکراسی زندگی نمی کردند. از ترکیه و پاکستان در همجواری خودمان بگیرید تا اندونزی و کره جنوبی در شرق و آمریکای لاتین در غرب. خوب این به من می گوید اگر در آن سال ها به دنیا می آمد....."
متاسفانه به این نمیگویند "واقع بینی" به این میگویند "پاسیفیسم و تسلیم طلبی". شما به بخشی از واقعیت نگاه کرده اید که اصلا ربطی هم به کشور ما ندارند. هیچیک از این کشورها نه مثل ما از اولین کشورهایی بودند که قدم در راه انقلاب مشروطه گذاشتند و نه در طی یک قرن، سه بار برای آزادی انقلاب نمودند. شما چرا ما را با فرانسه و انگلستان و آمریکا مقایسه نمیکنید. کسی که خودش را با بدتر از خود مقایسه کند صد البته دچار چنان رضایت تخدیر آمیزی میشود که اصلا توان حرکت و پیشرفت را از وی میگیرد. کسی که خود را با افغانستانیا سومالی و یا بیافرا مقایسه کند که چه دلیلی برای پیشرفت و حرکت دارد؟ بله در ان زمان ۱۰ تا ۱۵ درصد از جمعیت زمین در زیر لوای دموکراسی زندگی میکردند. اما کجا نوشته که ما نباید جز ان جمعیت ۱۰ تا ۱۵ درصدی باشیم؟ من به شما میگویم چرا. به این دلیل که دربار ارتجاعی به همراه آخوندها و مافیایشان، دست به دست استعمار دادند و ما را به مدت ۲۵ سال از زندگی آزاد محروم کردن و بدتر از با پرورش دیو بنیادگرایی و ارتجاع و دادن همه گونه امکانات نهایتا ما را برای همیشه به قهقرا بردند. واقعیت آنست که کودتاچیان ۲۸ مردادی تنها بخشی از مشکلند و نه بخشی از راه حل آزادی ایران. واقعیت آنست که تا زمانی که گروه های ارتجاعی در جامعه باشند، ملت ما با هزار و یک توجیه، باید همیشه جز ان جمعیتی باشد که از دموکراسی محروم است. صد البته که راه حل انهم خلع ید از گروه های ارتجاعی است.
در ادامه تعداد کشته ها را مقایسه نموده اید که تنها و تنها ثابت میکند که شاه کمتر از بقیه آدم کشت. خوب برادر من، این که مشروعیت برای کسی نمیاورد. اصلا شاه کمتر از آخوندها آدم کشت، درست. اما شاه دیو بنیادگرایی را هم از شیشه خارج نمود که ان دیو تنها یک نمونه در سال ۶۷ در یک روز نزدیک ۳ هزار نفر را اعدام نمود. آخر اینگونه مقایسه ها شمشیر دو دم است. ضمنا مشروعیت شاه و دستگاه پهلوی را هم ثابت نمیکند. ضمنا بد نیست بدانید که دکتر مصدق به وساطت ملکه ثریا از اعدام رهایی یافت. اما دکتر فاطمی ها و دیگران به این اندازه خوش شانس نبودند.

۴- فرموده اید که : "......- سوال بعدی این بود: آیا "محمد رضا شاه خائن مزدور امپریالیسم" مملکت را حراج کرد؟ آیا سیاست های او در اداره امور جاری کشور زیانبار بود؟ این یکی را که همه به خوبی می دانیم که مصنفانه نیست اداره مملکت را در آن دوره اینگونه قضاوت کنیم. حق رای به زنان دستاورد اوست....."

نه تنها حق رای به زنان بلکه ساخت دانشگاه ها و بیمارستانها و غیره هم از کارهای اوست. منتهی اینها ربطی به غارت کشور توسط عوامل ریز و درشت حکومتی که هر یک هم این اموال را درنقطه ای از نقاط دنیا سرمایه گذاری کرده اند، ندارد. بد نیست به لیست اموالی که هر روزه توسط عوامل رژیم شاه از کشور خارج میشد و در اواخر رژیم شاه، در روزنامه ها هم منعکس میشد نگاهی میانداختید.
اما در باب سازندگی خدمتتان عرض کنم که استعمار انگلستان درهند به مراتب بیش از این سازندگی داشت. بهترین دانشگاه ها و بیمارستانهای هند ساخت انگلستان است. هند یک شبکه بزرگ راه آهن دارد که انهم توسط انگلستان کشیده شده. اصلا کلمه "استعمار" هم به معنای طلب عمران و سازندگی است. منتهی هیچیک از این سازندگیها انگلستان و حضورش را در هند مشروع نمیکند و آنرا تبدیل به یک آلترناتیو قابل قبول برای حضور در هند نمیکند. کسی هم منکر این حقیقت نیست که این "سازندگیها" در دوران استعمار هند، نه تنها سبب ارتقا سطح زندگی هندیان نشد، بلکه فقر و اختلاف تبقاتیرا بالا برد. بطوری که تصویری که تا مدتها از هند در اذهان وجود داشت تصویر کشوری فقیر و گرسنه بود، کشوری که تا قبل از استعمار انگلستان از کشورهای ثروتمند آسیا به شمار میرفت.
دوست عزیز، کسی با سازندگی مخالف نیست. منتهی سازندگی باید بدست دولت منتخب ملت و مسئول و پاسخگو به آحاد شهروندان انجام شود. تمام حرف دکتر مصدق به شاه هم همین بود که سازندگی استعماری علت العلل فقر و اختلاف طبقاتی از یک طرف و دزدی و فساد و غارت از طرف دیگر است. متولی سازندگی نباید شاه یا یک مقام غیر منتخب و غیر مسئول در برابر مردم باشد، بلکه باید دولت منتخب مردم باشد که باید بابت مخارجی که کرده به مجلس و نمایندگان مردم جواب دهد.به این ترتیب امکان حیف و میل اموال ملت هم از بین میرود. همین که شما شاه را مسئول سازندگی میدانید، خود نشانگر نقض قانون اساسی مشروطه است که شاه را مقامی "غیر مسئول" میداند. نتیجه اینگونه سازندگی هم افزایش فساد و دزدی و غارت و اختلاف طبقاتی میشود که در اواخر زمان شاه خود را نشان داده بود و سفیر آمریکا از شاه میخواست که برای مبارزه با ان قانون از کجا آورده ای را اجرا کند.
در مورد اقداماتی هم مثل دادن حق رای به زنان، که کار بسیار مثبتی بود، مثل اصلاحات ارضی، کاری توخالی بود و مصداق سر و صدای بسیار برای هیچ. در کشوری که انجمنهای آزاد وجود ندارند و حق تشکیل حزب و جمعیت به رسمیت شناخته نمیشود، و با چماق ساواک و عربده کشان "جاوید شاه " گو جلسه شان بهم ریخته میشود، "جمعیت زنان" هم مثل بقیه تشکلهای "قانونی" فرمایشی و دستوری بودند و تنها ظاهری و پوسته ای بی محتوا داشتند. چنین تشکلی هرگز نمیتواند کاری برای زنان انجام دهد. دیدیم که چگونه این تشکل فرمایشی در مقابل یورش خمینی مثل برف آب شد و هرگز از عهده متشکل کردن زنان برای دفاع از حقوقشان بر نیامد.حتی در زمان شاه هم این انجمن فرمایشی زنان کمترین اعتراضی به انتشار کتب و مقالات ضد زن از قبیل کتاب "نظام حقوق زن در اسلام" بر نیامد که در ان آخوند مطهری به کار توجیه چند همسری برای مردان میپرداخت. طرفه آنکه، همین آقای مطهری، در تنها مجله زنانه ان روز، یعنی مجله زن روز، که مثلا ارگان زنان مترقی بود، مقالات متعددی در دفاع از ارتجاع و تحمیل به زنان مینوشت.
دوست عزیز، بدون وجود گوهر آزادی، هر اقدام مثبتی به سرعت تبدیل به ضد خودش میگردد. تقسیم اراضی هم به همین دلیل با وجود آنکه طرحی مترقی بود، به جایی نرسید و در عمل سبب تخلیه روستاها و هجوم روستاییان به حاشیه شهرهای بزرگ شد که خود مشکلات دیگری را سبب شد که فعلا از ان میگذریم. ضمن آنکه در عمل هم تمامی زمینها بین کشاورزان تقسیم نشد و بیشتر زمینهاییکه رضا شاه به زور از کشاورزان گرفته بود و از زمینهای مرغوب کشاورزی بودند، هرگز بین کشاورزان تقسیم نشده و به عنوان "شکارگاه سلطنتی" از جمله زمینهای حفاظت شده بودند. میبینید که چطور تیغ استبداد، گلوی بهترین و مترقی ترین نوع اصلاحات را هم میبرد.

۵- پرسیده اید که : "..... آیا دغدغه اصلی نیروهای سیاسی عمده مخالف در آن زمان آزادی سیاسی بود؟ پاسخ من منفی است. نه به صورت نظری و نه به صورت عملی اینطور نبود. محور اصلی همه غرب ستیزی بود...."
اصلا چنین چیزی نیست. از گروه ملیونی از قبیل امیر انتظام ها که بگذریم، همین سازمانهای چپی از قبیل سازمان چریکهای فدایی خلق مطابق الگوی سازمانهای چپ اروپایی تشکیل شد. بیژن جزنی هم با جدایی از حزب توده و تقبیح راه و روش ان الگوی یک سازمان مستقل و مبارز و آزادی خواه را ریخت. منتهی در نتیجه سرکوبهای ساواک از یک طرف و نفوذ خائنین توده ای از طرف دیگر، این سازمان به تدریج از راه و روش خود منحرف شد تا جایی که در سال ۵۹ در نتیجه انشعاب، اکثریت کادر رهبری ان به خط حزب توده رفتند و از آرمانهای آزادیخواهانه ان سازمان چیزی باقی نماند. اما حتی نبود یک سازمان آزادیخواه هم مشروعیتی برای حکومت کودتا باقی نمیگذارد. جای تعجبی هم نیست که پس از ۵۰ سال سرکوب، اثری از آثار آزادیخواهان نمانده باشد. اتفاقا این خود بهترین دلیل بر آنست که با وجود حکومت پهلوی هیچ راهی به آزادی وجود ندارد. حکومت پهلوی مثل تمامی حکومتهای سرکوبگر، آلترناتیو آزادیخواه پس از خود را از بین میبرد و از دامن ان جز بنیادگرایی بیرون نمیاید.
تازه این هم کودتای ۲۸ مرداد را توجیه نمینماید. آیا کودتای ۲۸ مرداد برای آزادی بود یا برای حفظ قانون اساسی؟ برای هیچکدام و بر ضد هر دو هم بود.

سوال من از شما به عنوان یکی از حامیان حکومت پهلوی اینست که تصور کنید که مردم بیایند و آنطور که شما میگویید قدرت را به پهلویها دادند تا پهلویها پنجاه سال دیگر با سرکوب و جنایت حکومت کنند. اگر پنجاه سال دیگر، بچه های ما از ما پرسیدند که چرا شما به حکومتی اعتماد کردید که کارنامه اش مملو از سوابق آزادی کشی و خیانت بود، شما پیشنهاد میکنید که جوابشان را چه بدهیم؟ اگر درست مثل امروز شما، از ما پرسیدند که آیا مگر حکومت پهلوی و پهلوی طلبان دغدغه آزادی داشتند که شما به دنبالشان رفتید، چه جوابی دارید و داریم که به انها بدهیم؟ اگر از ما پرسیدند که چرا به دنبال حکومتی رفتید که به صلاحدید خارجی کودتا میکند، به صلاحدید خارجی امر به اصلاحات ارضی میدهد، به صلاحدید خارجی امر به دادن حق رای به زنان میکند، به صلاحدید خارجی آزادی را تحت عنوان مبارزه با شوروی از شما سلب میکند و.....به صلاحدید خارجی شاه میاورد و شاه میبرد، به صلاحدید خارجی ارتش را دو دستی به امثال خمینی تحویل میدهد، شما پیشنهاد میکنید که چه جوابی به آنها بدهیم؟
شما گفته اید که ". اسلامیست ها هم که 33 سال است دارند آزادی اسلامی را به ما نشان می دهند. ". اگر فرزندان ما از ما بپرسند که مگر پهلویها پنجاه سال آزادی مورد نظرشان را به شما نشان ندادند؟ چطور شد که به آنها اعتماد کردید، چه جوابی به آنها بدهیم. این که من میگویم آزادی کشی رقبای شما، برای شما مشروعیت نمی آورد دقیقا به همین جهت است.



۶- فرموده اید که : " آخرین و مهمترین موضوع تاریخی: آیا محمدرضا شاه اشتباه کرد. پاسخ قطعا مثبت است. آیا سهم او در فاجعه امروز کشور ما از مخالفانش بیشتر است؟ پاسخ من منفی است. شاه اندیشه های مائوئیستی لنینیستی را بین اعضای کنفدراسیون دانشجویان تبلیغ نمی کرد، شاه عقاید مذهبی را بین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان تبلیغ نمی کرد، شاه به کسی پول نداد و او را مجبور نکرد که در فرانسه اقتصاد توحیدی ......"

نخیر این کارها را نکرد اما کمکهای بی دریغش به ساخت مدارس اسلامی، مساجد، تکیه ها، ....چاپ قران ها و کتاب های دینی با خرج دفتر شاه و شهبانو، دادن تریبون به رادیو و تلویزیون به آخوندها تنها بخشهایی از شاهکارهای "اعلیحضرت" هستند. فقط نگاهی به مجلات زن روز ان زمان بیندازید تا غلط متعدد شیخک ارتجاع، آخوند مطهری را در آنها ببینید و از خود بپرسید که چرا در شرایطی که روزنامه ها و مجلات زیر ذره بین نقد ساواک هستند تا مبادا حرفی مترقی از گروه و یا شخصیتی مترقی چاپ نشود، اینهمه خرافات و لاطائلات چطور به روزنامه ها و مجلات راه پیدا میکنند. وگر نه این چیزهایی که شما از فعالیت اپوزیسیون رژیم در خارج ذکر نموده اید، کارهایی بسیار عادی و پیش پا افتاده هستند که در فرانسه و آلمان و انگلستان خیلی بیش از این چاپ میشدند. مگر در این کشورها کتابهای مارکس و لنین و غیره با نهایت آزادی چاپ نمیشدند؟ چرا در این کشورها چنین بحرانهایی رخ ندادند؟ چاپ این کتب ب فعالیت این احزاب در فرانسه و آلمان نبود که سبب انقلاب در ایران شد، کاملا برعکس، عدم چاپ این کتب در ایران و عدم فعالیت این احزاب در ایران بود که رشد بنیادگرایی و سقوط کشور را به دامن بحران فعلی سبب شد. اگر جنگ سرد سبب انقلاب و بحران در فرانسه نشد اما در ایران شد، دقیقا بخاطر سرکوب این آزادیها در ایرانست. متاسفانه شما با این حرفها نشان دادید که حتی ریشه بحران سال ۵۷ را هم درست نشناخته اید و تحلیل درستی از ان ندارید. و این تنها به این معناست که در صورت بدست گیری دوباره قدرت، همان خطاها را دوباره تکرار میکنید و ما هم با وجود حکومت پهلوی محکوم به تکرار همان سیکل اشتباه هستیم.

بند ۷- در مورد اینکه آیا ۲۸ مرداد به تاریخ پیوسته یا نه در بالا توضیح دادم. کسی هم قصد بت سازی از مصدق را ندارد. اما در عین حال هم نباید از ذکر فضایل یکی از شریفترین، سالمترین، صادق ترین و پاکباخته ترین مبارزان میهن غفلت کرد و بدتر از ان اجازه داد که خائنین به کشور برای سفید سازی دستهای آلوده به خیانت و جنایتشان وفریب دوباره خلق، دست به تحریف تاریخ بزنند. این مبارزه با فراموشی و تحریف تاریخ است.



۸- در آخر میخواهم نکته ای را تذکر دهم و توجه شما را به ان جلب نمایم. اگر یادتان باشد، مدتی قبل خانم مسیح علینژاد مصاحبه ای با رضا پهلوی کرد که خودش آنرا چالشگر میدانست. اظهار نظرهای نظرهای زیادی راجع به ان شد که من کاری به آنها ندارم. اما چیزی که محسوس بود عدم آمادگی خانم مسیح علینژاد برای مصاحبه بود. به همین دلیل هم هر جایی که از آقای رضا پهلوی راجع به نقطه نظراتش سوال میکرد، بلافاصله آقای رضا پهلوی مچش را میگرفت، که .....شما فلان کتاب مرا خوانده اید......یا آیا شما به سخنان من گوش داده اید.....من نمیدانم که شما آنرا چگونه دیدید، اما برای من این یک نوع اعتراض بود از طرف آقای رضا پهلوی به اینهمه عدم آمادگی و برخورد غیر حرفه ای یک خبرنگار. آخر کسی که میخواهد سوالات چالشگر از آقای رضا پهلوی بپرسد باید قبلا کتبش را خوانده باشد، به سخنانش گوش داده باشد، و آنگاه با اشاره به کتب، سخنرانیها و دیگر ماخذ و مرجعی که از آقای رضا پهلوی باقی مانده، سوالات ریزتر و اختصاصی تر از ایشان بپرسد. نمیتوان بدون تحقیق در مورد یک سوژه، با وی مصاحبه چالشگرانه داشت یا راجع به وی اظهار نظرهای چالشگرانه کرد.
حالا من چرا این حرف را میزنم. من تمام دلایل شما را در ارتباط به غیر قانونی بودن اقدامات دکتر مصدق دیدم، قبل از انهم عین همینها را از دوستان سلطنت طلب دیگرتان دیدم. تمام شما یک چیز مشترک داشتید و ان تکرار حرفهایی بود که مصدق پنجاه سال پیش به تمامی اینها پاسخ گفته است. یکی از علل کش پیدا کردن این صحبتها اینست که شما و دوستانتان گوشتان را گرفته اید و همان حرفهای کودتاچیان را تکرار میکنید. متوجه نیستید که ان حرفها، امروز همان جوابی را دارند، که ۵۰ سال پیش داشتند. توقع دارید که به مجرد شنیدن جوابهایتان به شما ایمان بیاورند و صدقنا و ددقنا بگویند. پیشنهاد میکنم که به جوابهای مخالفان گوش کنید، دفاعیات دکتر مصدق و دلایلی را هم که آورده و خیلی دقیق و همه کس فهم هم نوشته، بخوانید و آنگاه اگر ان دلایل، بهر دلیل ایرادی دارند، پاسخگوی سوال نیستند، ایرادهای حقوقی دارند، بدقت مورد بررسی و مداقه قرار دهید و آنگاه بیایید و راجع به ان پاسخها و چرایی نادرستیشان با یکدیگر بحث کنیم. وگر نه که تا ابد در همین دور باطل خواهیم ماند.
نکته بعدی اینست که دوست عزیز، دکتر مصدق دکترای حقوق از دانشگاه لوزان سوییس دارد. حتی اگر از دانشگاه یافت اباد بورکینفاسو هم دکترای حقوق داشت، به عنوان یک وکیل انقدر احمق نبود که چنین رد واضحی از نقض قانون از خود بجای بگذارد. اگر شما میخواهید ثابت کنید که وی مرتکب عمل غیر قانونی و مجرمانه شده است، باید به مراتب بیش از اینها به خود زحمت تحقیق و مداقه بدهید و دلایلی به مراتب قویتر بیاورید. از همه بهتر ان بود که همان موقع دربار شاه با اقامه دعوا در دادگستری از وی بابت "نقض قانون اساسی" شکایت مینمود. بهر حال بقول سعدی /دلایل قوی باید و معنوی/نه رگهای گردن به حجت قوی/ که اگر غیر از این باشد این کشمکش تا ابد ادامه خواهد داشت.
آقای خودنویس! کامنت دو بخش داشت، این بخش دوم آن است، بخش اول در زیر آمده است، تصحیح بقرمایید:
سام گرامی!
من پاسخ به شما را در دو بخش خواهم داد. اولی پاسخ مستقیم به نکات جنابعالی است و دومی تصویری کلی تر است که مستقیما ارتباطی به پاسخ شما ندارد ولی در روشن کردن انگیزه بنده در ادامه این گفتگو می تواند کمک کند.
بخش اول:
1- من هم اشاره کرده ام که آن قانون اساسی دارای ایراد بود. اصولا مشکل ما از همینجا شروع می شود که قانون اساسی ما را حقوقدانان ننوشته اند، اگر سه متن قانون اساسی مشروطه، پیش نویس جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه و اساسی جمهوری اسلامی با ولایت فقیه را یکبار مطالعه کنید از شباهت عجیب آنها و وجود تناقضات پیاپی شگفت زده می شوید. تفسیر من از قانون اساسی مشروطه غیر دموکراتیک نیست، قانون اساسی مشروطه "در نگاه امروزی" دموکراتیک نیست! ولی به هر حال قانون اساسی همان بوده است. اگر به این طناب تفسیر و تاویل (که بیشتر به درد متون مذهبی می خورد) متوسل شویم می رسیم به مواضع همین اصلاح طلبان که به دنبال تفسیر "رحمانی" از قانون اساسی قرون وسطایی جمهوری اسلامی هستند. قانون اساسی مشروطه از روی قانون اساسی بلژیک نوشته شده است. ما به قولی کاسه داغتر از آش نمی توانیم بشویم. نگاهی به بحران سیاسی بلژیک که از سال 2007 تاکنون ادامه داشته و نقش پادشاه بلژیک با دخالت مستقیم برای حل آن بیاندازید. پادشاه یکبار با استعفای دولت مخالفت کرد و بیش از یکبار هم در تعیین نخست وزیر دخالت کرد که البته موضوع هنوز مورد بحث است. بحران از آنجا آغاز شد که احزاب برای تعیین نخست وزیر به توافق نرسیدند و در میانه آن آلبرت دوم یکبار مستقیما با فشار آوردن به احزاب اقدام به تعیین نخست وزیر برای دوره اضطراری نمود و این به غیر از مذاکرات طولانی مستقیم وی برای تعیین نخست وزیرهای دیگر در همان دوره بود. این اتفاقات در قرن 21 و در اروپای غربی و نه در دهه پنجاه در خاورمیانه و اوج جنگ سرد و طمع یکی از دو قطب به بلعیدن کامل کشور ما و نابودی احتمالی آن در جنگ داخلی(مانند آنچه بعدتر بر سر افغانستان آمد) به وقوع پیوسته است. نگاهی به آن بحران و نقش پادشاه بلژیک در آن بیاندازید تا ببینید این تفسیرهایی که با "قاطعیتی عجیب" (تاکید بر روی کلمه قاطعیت است) 60-70 سال است از سلطنت کردن و نه حکومت کردن پادشاه به کرات ارائه می شود چقدر می تواند نامربوط باشد.
2- یک چیزی را همه ما فراموش می کنیم. اوضاع در 1950 با اوضاع 1906 که مشروطه به وقوع پیوست زمین تا آسمان متفاوت بود. در زمان مشروطه رهبران و آزادیخواهان تنها نوع حکومت موفقی که می شناختند حکومت های لیبرال غربی بود ولی این قبل از آن بود که گزینه سوسیالیسم شوروی به عنوان یک روش حکومت کردن دیگر به وجود بیاید. گزینه ای که جذابیت های خودش را داشت، لا اقل مدعی بود که می تواند راه میانبر یا حتی فوری برای حل مشکل دردناک و غیرقابل تحمل فقر و نابرابری نشان دهد که بسیار جذاب بود و حتی هست. کمونیسم مدعی بود که بسته ای کامل برای حل همه مشکلات بشری از حقوق زنان گرفته تا اداره افتصاد جامعه دارد. به محض آنکه این گزینه مطرح شد در میان ما هم مثل بسیاری از ملت های دیگر دنیا تردید به وجود آمد. میرزا کوچک خان با بلشویک ها هم داستان شد، داستان حیدر عمو اوغلی را هم که همه می دانیم. این بحثی بود بین دو روش حکومت کردن که کاملا جدی بود. پیروزی اتحاد جماهیر شوروی بر آلمان نازی که نشانگر تبدیل شدن کشوری از فقر و فلاکت به قدرتی جهانی بود که باعث می شد حتی تا سال ها بعد استالین را ستایش کنند. حزب کمونیست پس از جنگ دوم جهانی در فرانسه800 هزار و ایتالیا 1.7 میلیون عضو داشت! از نگر من دعوای دهه 50 میلادی در ایران دعوای بین آزادیخواهی مشروطه و دیکتاتوری پادشاهی نبود و مشابهت سازی بی مورد است. دعوا بر سر حکومت سوسیالیستی و غیر سوسیالیستی (از بکاربردن کلمه لیبرال خودداری می کنم) بود و مطرح کردن خون های مشروطه این وسط بی ربط است. اگر شوروی فرو نمی پاشید، ممکن بود هنوز من و شما در حال بحث بر سر برتری این مدل های حکومتی می بودیم.
3- من در اینکه قانون تفسیر شود بحثی ندارم اما اگر قرار باشد هر کسی بنا به منافع خودش قانون را تفسیر کند کار به آشوب می کشد. تفسیر قانون باید به مرجع بی طرف سپرده شود که در آن داستان تصدیق می فرمایید که مرحوم مصدق بی طرف نبود. قانون اساسی را هم به خاطر هر مشکلی نمی توان زیرپا گذاشت و از سوی دیگر اثبات با مدعی است: مرحوم مصدق باید در این مورد که حق انحلال مجلس را می توان از قانون تفسیر کرد به دادگاه صالحه مراجعه می کرد یا اگر قرار بود هم که کاری صورت دهد، تقاضای اصلاح قانون اساسی را می کرد، اینکه می فرمایید "رای آنکه عزل مصدق حالت قانونی داشته باشد، ابتدا باید در یک دادگاه صالحه ثابت میشد که عمل وی " خلاف قانون" بوده است" از اساس دچار مشکل است. وقتی در یک کشور پارلمانی (دقت کنید می گویم کشور و نه دموکراسی) کسی اقدام به انحلال پارلمان کند دیگر در حال منهدم کردن بنیان مملکت است و کشور پارلمانی که بدون پارلمان نمی شود. فراموش نکنید موضوع رفراندوم "انحلال مجلس و ابقای دولت [تاکید بر ابقای دولت] " بود و نه مثلا "برگزاری مجدد انتخابات مجلس". اگر دومی بود و ایشان تقاضا می کردند که انتخابات مجلس دوباره برگزار شود و بعد هم به نتیجه آن انتخابات هر چه بود گردن می نهادند و تا برگزاری انتخابات جدید با مجلس هفدهم همراهی می کردند، فکر نمی کنم این همه بحث پیش می آمد. می دانید که ساز و کار قانونی آن بود که قدرت نخست وزیر از رای مجلس می آمد و انحلال مجلس کشیدن صندلی از زیر پای خود مرحوم مصدق بود. اگر ایشان قبلا مثل یک رییس جمهور مستقیما رای خود را از مردم گرفته بود داستان چیز دیگری بود. ولی "انحلال مجلس و ابقای دولت" برای سمتی که قدرت خود را از مجلس گرفته اصلا قابل قبول نیست.
4- اشکال از من بود که به سطر بعد نرفتم: آن عبارت " نمی شود که هر کسی برای خودش تفسیری از قانون اختراع کند" خارج از گیومه و نوشته من است نه نقل قول از دکتر معظمی. یک خلط مبحث نازیبا هم شما کرده اید: دوست من "مجلس شورای ملی" با رای مردم در انتخابات نسبتا آزاد تشکیل شده بود و "لویی جرگه" نبود! نمایندگان آن مجلس منتخبان مردم بودند که بر اساس تقسیمات جغرافیایی به روشی که هنوز در همه دنیا رایج و پذیرفته است انتخاب شده بودند و نمایندگان قبایل نبودند که شما این مقایسه عجیب را می کنید! حل اختلافات از طریق گفتگو و مذاکره راه پذیرفته شده دموکراسی است و در بحران ها در همه جای دنیا اتفاق می افتد و باید بیافتد و نمی توان با اطلاق عبارت های همچون "کدخدامنشی" آن را تحقیر نمود.
5- این جمله شما " یکی از موارد اختلافی که شما ذکر کرده اید مساله "مخدوش " بودن رفراندوم مرحوم دکتر مصدق و نتایج ان بود. گر چه چنین شبهاتی کم و بیش در تمام انتخابات ان دوران وجود داشت " با آن توصیفی که برایتان از انتخابات ارائه کردم من را یاد عبارت " بداخلاقی های انتخاباتی" آقای خاتمی می اندازد. اینکه مخالفان باید اسم و آدرس خود را در ورقه ی مجزا بنویسند و برای رای دادن مورد تحقیر و ضرب و شتم قرار بگیرند دیگر اسمش شبهه نیست همان "بداخلاقی انتخاباتی" است! واقعا می گویم تنها رفراندوم 99.9 درصدی که به خاطر دارم رفراندوم ابقای صدام حسین در چند ماه قبل از حمله آمریکا بود! نگاهی به آمار سازمان ملل بیاندازید: جمعیت ایران در آن سال 18.2 میلیون نفر بود، جمعیت مابین 15 تا 64 سال ما در حدود 56 درصد کل جمعیت بود ( و از بطور کلی از 15 به بالا 61 درصد جمعیت) که با تقریبی برای حذف پانزده سال تا سن حق رای، نزدیک به 9.6 میلیون نفر در محدوده حق رای قرار می گیرند، با حذف زنان این رقم به 4.8 نفر کاهش می یابد. با توجه به آنکه مخالفان رفراندم را تحریم کرده بودند، همان رقم 2 میلیون نفر هم که دولت آقای مصدق اعلام کردند کمتر از نصف رای دهندگان است و می توان گفت مخالفان برنده شدند! این دفاع شما از آن رفراندم کذایی درست مثل آن است که من بیایم اینجا و سینه سپر کرده با قاطعیت از تشکیل حزب رستاخیز دفاع کنم؟ آیا اگر من اینکار را بکنم فکر نمی کنید برای شاه پرستی حاضر هستم به هر قیمتی حقیقت را زیر پا بگذارم؟
بخش دوم در کامنت بالا
sam********@ymail.com در ۱۷ دی ۱۳۹۰
جناب محمدیان
از پاسخی که به من دادید ممنونم. من پاسخم را در دو بخش به شما دادم چون تصور کردم که ارائه تمامی ان در یک کامنت، ان کامنت را بسیار طولانی تر از انی که هست مینماید.شاید شما هم چنین ملاحظاتی داشتید، و الا که کامنت من در اصل یکی بود.
بهر حال پاسخ به کامنت شماره یک شما را در ذیل میاورم.

پاسخ به بند ۱- "..... من هم اشاره کرده ام که آن قانون اساسی دارای ایراد بود. اصولا مشکل ما از همینجا شروع می شود که قانون اساسی ما را حقوقدانان ننوشته اند، اگر سه متن قانون اساسی مشروطه، پیش نویس جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه و اساسی جمهوری اسلامی با ولایت فقیه را یکبار مطالعه کنید از شباهت عجیب آنها و وجود تناقضات پیاپی شگفت زده می شوید. تفسیر من از قانون اساسی مشروطه غیر دموکراتیک نیست، قانون اساسی مشروطه "در نگاه امروزی" دموکراتیک نیست!....."

کنار هم گذاشتن قانون اساسی مشروطه و قانون اساسی جمهوری اسلامی با بند ضد دموکراتیک ولایت فقیه از اساس قیاس مع الفارق است و تناقض های آنها ماهیت یکسانی ندارد. بنابر این اجازه دهید که از بحث خود، قانون اساسی جمهوری اسلامی را کنار بگذاریم، که نه ربطی به ۲۸ مرداد دارد و نه از اساس متعلق به زمان حاضر است. تناقض هایش هم بیشترناشی از تناقض ارتجاع و مصالح و منافع ان با مقتضیات زمان است.
قانون اساسی مشروطه برای امروز دموکراتیک نیست، کاملا درست است، اما برای زمان خودش دموکراتیک بود، ضمن آنکه هر چه بود، از کودتای ۲۸ مرداد به مراتب دموکراتیک تر بود! اگر بخواهیم بعد زمان را در تفسیر قانون دخالت دهیم، در این صورت قانون اساسی آمریکا در زمان آبراهام لینکلن هم برای امروز دموکراتیک نیست. منتهی این امر، ترور آبراهام لینکلن را توجیه نمیکند.

اساسا هیچ قانونی، هر چقدر هم که در زمان خود پیشرو و مترقی باشد، تحت تاثیر پیشرفت جوامع بشری و پدیدار شدن مسائل جدید، نمیتواند تا ابد تازگی خود را حفظ کند و به مرور زمان کهنه شده و ارتباط خود را با مسائل روز از میدهد بنابر این نمیتواند جوابگوی مسائل زمان خود باشد. به همین دلیل هم هست که تمامی قوانین اساسی جهان مورد باز نگری قرار میگیرند. کما اینکه قانون اساسی آمریکا، تا آنجا که من میدانم چهار بار مورد بازنگری قرار گرفته است.
اما حتی در زمان حاکمیت یک قانون هم، و قبل از بازنگری ان، که پروسه ای طولانی و دشوار است، باز بدلیل پیدایش مسائل جدید، نیاز به قوانینی پیش میایند که پاسخگوی مسائل جوامع بشری باشند. به همین دلیل هم نیاز به تفسیر و تاویل قانون پیش میاید. اساسا کار هر حقوقدانی هم همین است، ارائه تفسیر خودش از قانون. بنابر این اینکه گفته اید اصلاح طلبان هم تفسیر رحمانی از قانون اساسی دارند با عرض پوزش بی ربط است. نه تنها اصلاح طلبان، بلکه هر حقوقدان دیگری هم تفسیر خودش را از قانون دارد. مشکل من بالشخصه با اصلاح طلبان این نیست که چرا از قانون اساسی جمهوری اسلامی، بقول شما "تفسیر رحمانی" دارند، مشکل من اینست که اساسا چنین تفسیری از قانون اساسی جمهوری اسلامی، بدلیل تناقضهای مکرر ان، وجود ندارد.
قانون اساسی مشروطه اما به علت به روز بودن ان و حد اقل تعلق ان به عصر انقلاب صنعتی، از اینگونه تناقضها نداشت. مثل قوانین دیگر دنیا از قبیل قانون آمریکا، برای ارائه راه کار در شرایط جدید، نیاز به تاویل و تفسیرهای متداول حقوقی داشت.
من از شرایط بحرانی کشور بلژیک اطلاعی ندارم و نمیتوانم اظهار نظر کنم،اما نشاندهنده دخالت پادشاه بلژیک در کار کشور داری است. اگر قانون اساسی بلژیک هم مثل قانون اساسی ایران دخالت پادشاه را در کار کشور داری منع نموده باشد، این کار پادشاه یا مقام سلطنت در بلژیک خلاف قانون اساسی ان کشور بوده است و به نظر "غیر تخصصی" من این حق برای مردم بلژیک محفوظ است که از ان پادشاه شاکی باشند و خواهان بر کناری اش. باز هم من از تاریخ بلژیک اطلاع ندارم، اما اگر دخالت پادشاه در عزل نخست وزیر دموکراتیکی مثل مصدق، با همراهی کمپانیهای غارتگر خارجی و همراهی سرویسهای اطلاعاتی و دلارهای ان کشورها انجام پذیرفت و با ۲۵ سال اختناق و استبداد همراه شد (مثل کشور ما)، در اینصورت خیزش مردم برای برکناری چنین سلطنتی کاملا پذیرفتنی و قابل قبول است. اگر مردم بلژیک هم مثل ما مورد استبداد و غارت و حیف و میل اموال عمومی قرار گرفتند و با اینحال تصمیم به سکوت گرفته و خواهان خیزش نیستند، این البته حق آنهاست که چنین سلطنتی داشته باشند، منتهی اگر ملتی چنین الگویی را نخواست و حاضر به پیروی از چنین سلطنتی نشد، نمیتوان بر آنها خرده گرفت. یکی از اشکالات ذاتی قوانین بشری اینست که تا زمانی که شاکی وجود نداشته باشد، دستگاه عدالت بشری برای رفع ظلم بکار نخواهد افتاد.

۲- بخش دوم صحبت شما برمیگردد به همان بهانه همیشگی استبداد شاهنشاهی برای سرکوب آزادیها که "حفظ کشور در مقابل طمع و دست اندازی روسها بود که اتفاقا و اغلب با کمونیستها هم به عمد یا به سهو یکی گرفته میشدند.
این مسائلی که شما در مورد پیشروی استعمار روسها در جهان ان روز گفتید کمابیش واقعیت داشته و هیچ نقطه ای از جهان از چنین تعرضی مصون نبوده است. همانطور که قبلا در پاسخ به شما هم گفتم آمریکا و کانادا هم مثل ما هم مرز با روسیه بودند اما با بگیر و ببند و سرکوب حقوق و آزادیهای مردم و مسلط کردن ساواک بر زندگی شهروندان از این نفوذ جلوگیری نکردند. بلکه اتفاقا با دادن آزادی به احزاب کمونیست و سوسیالیست، و با ایجاد فضای باز، ماهیت توسعه طلبانه نظام استالینی را به مردم شناساندند و آنها را خلع سلاح تبلیغاتی نمودند.
کشورهایی که درست مطابق با ایده شما، دولتها با بگیر و ببند و سرکوب و به بهانه مبارزه با اتحاد شوروی و طرفدارانش، دست به پایمال کردن آزادیها و حقوق مردم زدند، در نهایت شرایطی را فراهم کردند که یا به سمت کمونیسم رفتند یا مثل ایران خودمان، بقول برژنف کشور را مثل سیب رسیده و آماده ای کردند که آماده سقوط در دامن شوروی است و کافی است که آقای برژنف تنها دامنش را بگیرد تا سیب در دامنش سقوط نماید. و بدتر از ان با رشد دیکتاتوری، سبب رشد نیروهای ارتجاعی و بنیادگرا مانند اسلامیستها شدند.
راه درست و موفق مبارزه با نفوذ روسیه یا هر کشور دیگر، نه در برقراری خفقان و دیکتاتوری، که بالعکس با محترم شمردن آزادیهای مدنی و دموکراتیک شهروندان است. این روش در همان دوران جنگ سرد در فرانسه و انگلستان و دیگر کشورهای صنعتی بکار گرفته شد و جلوی نفوذ شورویها هم گرفته شد. نه ارتجاع و بنیادگرایی رشد کرد و نه کشورشان تبدیل به سیب آماده ای شد که آماده سقوط در دامن شورویها شود. بنابر این اگر دغدغه کودتاچیان جلوگیری از سقوط کشور در دامن شوروی هم بوده باشد، اتفاقا باید به همین دلیل، آزادیهای مدنی مردم را محترم میشمردند.
به همین دلیل هم من، "جلوگیری از سقوط کشور در دامن شوروی" را تنها بهانه ای برای سرکوب و سلب آزادیهای مردم میدانم، تا کمپانیهای غارتگر خارجی به همراه همدستان داخلی آنها، بتوانند هر مخالفتی را با غارت و سرکوب، به راحتی خفه کنند، همانطور که "سازندگی" و "پیشرفت به سمت دروازه تمدن بزرگ" آریامهری را هم ابزاری برای توجیه غارتهای میلیونی و میلیاردی دلارهای نفتی از سوی دلالان و نزدیکان شاه و دربار. در هر دو مورد، کثیفترین کارها با زیباترین عناوین انجام شد. اگر بهانه "سازندگی" وجود نداشت، کار دزدی و اختلاف طبقاتی به جایی نمیرسید که آمریکاییها از وسیع تر شدن اختلاف طبقاتی و تمرکز هر چه بیشتر ثروت در دستان نزدیکان شاه و دربار پیش شاه گلایه کنند و از ترس نارضایی گسترده مردم، خواهان اجرای قانون "از کجا آورده ای" شوند. همانطور که اگر بهانه "جلوگیری از نفوذ شوروی" وجود نداشت، هرگز نمیشد این غارتهای کلان را با سکوت و بی خبری جامعه انجام داد. و گر نه اینهمه ترس از "شوروی" هرگز سبب ساز ساختن ارتشی نشد که توان مقاومت در برابر شوروی را داشته باشد، همانطور که اینهمه تاکید بر "سازندگی و پیشرفت" نتوانست سبب ساز ساختن زیر ساختهای مستحکم اقتصادی شود تا با کم شدن سرمایه گزاریهای نفتی در کشور از سوی سرمایه گذاران خارجی در اواخر زمان شاه، که از نتایج طبیعی اقتصاد سرمایه داری و دوره های رکود و تورم آنست، کشور دچار آنچنان بحران اقتصادی نشود که در نهایت منجر به پاشیدن شیرازه نظام سیاسی کشور شود.

۳- حالا میرسیم به بند سوم شما که گفته اید که قرار نیست که هر کس تاویل و تفسیر خود را در کشور بکار ببندد - که صد در صد قابل قبول است- ولی نگفتید که این "هر کس" شامل شاه و دربار هم میشود و آنها هم حق کودتا را نداشتند.
در پاسخ به شما، بله هر کسی حق بکار گیری تاویل و تفسیر خود را ندارد و این شامل دکتر مصدق هم که خود یک طرف دعوا بود نیز میشود. در اینجا هم قانون مصدر رسیدگی به اینکار را "مجلس شورای ملی" معین کرده است. دکتر مصدق با بردن لایه "اختیارات فوق العاده " برای نخست وزیر و تصویب ان، عملا این اختیار را گرفت که لوایح قانونی خود را بدون نیاز به بردن به مجلس و تایید و تصویب مجلس به اجرا بگذارد. بنابر این مجلس این اختیارات فوق العاده را به نخست وزیر قانونی کشور داده بود. این هم عملی خلاف قانون نبود و کاری است که در همه کشورهای دموکراتیک مرسوم است. که در شرایط اضطراری به مقام منتخب و مسئول، هر که باشد، چنین اختیاراتی را برای مدتی "محدود" میدهند تا وظایف خود را انجام دهد. کودتاچیان اگر براستی نگران تبدیل مصدق به دیکتاتور بودند، براحتی میتوانستند صبر کنند تا مهلت این "لایحه اختیارات فوق العاده" به سر اید و دولت دکتر مصدق یا تن به انتخابات نمایندگان مجلس دهد و از آنها دوباره رای اعتماد بگیرد یا کنار زده شود، و یا آنکه خودبخود مشروعیتش برای انجام وظایفش تحت عنوان "لایحه اختیارات فوق العاده " بسر اید. اگر آنگاه از کنار رفتن یا انجام انتخابات طفره رفت، خود بخود مشروعیتش زیر سوال برود و کودتا هم مشروعیت پیدا کند. از آنجا که با توجه به سوابق بعدی کودتاچیان در برقراری خفقان و اختناق، و زیر پاگذاشتن قانون اساسی، و توجیهاتی که تا امروز در سرکوب آزادیها میکنند، که بخشی از ان را شما هم آورده اید، من در صداقت این جماعت در "حفظ قانون اساسی " شک دارم و حد اقل میدانم که آنها و حامیان خارجیشان چرا نمیتوانستند بیش از این صبر کنند. همانطور که آنتونی ایدن وزیر امور خارجه وقت انگلستان گفت، زمان به ضرر شرکتهای نفتی و دول خارجی حامی شان بود. چه کودتاچیان و چه دول آمریکا و انگلستان، نمیتوانستند صبر کنند تا حرکت ملی و استقلال طلبانه مصدق در ایران به انجام برسد و دست آنها را از غارت کوتاه نماید. به همین دلیل هم به جای آنکه نهاد دربار، به عنوان یکی از نهادهای قانونی کشور در ان زمان، دست به شکایت از مصدق بزند و وقت خود را در دادگاه ها صرف کند تا استدلالات حقوقی خود را علیه مصدق در یک دادگاه صالحه مطرح کند و دلایل خود را از "زیر پا گذاشتن قانون اساسی" توسط دولت دکتر مصدق ارائه کند، ترجیح داد که در یک کودتا با کمکهای انگلستان و آمریکا، کار را هر چه زودتر یکسره کند. چرا که نه چنین دلایلی وجود داشت و نه دربار پهلوی با ان سوابق "مشعشع!!!" در سرکوب آزادیهای مردم و زیر پا گذاشتن قانون اساسی مشروطه، دغدغه "حفظ قانون اساسی" را داشت.

فرموده اید که : ".....وقتی در یک کشور پارلمانی (دقت کنید می گویم کشور و نه دموکراسی) کسی اقدام به انحلال پارلمان کند دیگر در حال منهدم کردن بنیان مملکت است و کشور پارلمانی که بدون پارلمان نمی شود...... "
اصلا چنین چیزی نیست. در همین انگلستان که کشوری است با دموکراسی پارلمانی، نخست وزیر انگلستان آقای هنری کمپبل، که در بالا هم ذکرش را آوردم، پارلمان را منحل کرد و بنیاد کشور هم منهدم نشد. در کانادا نخست وزیر پارلمان را تعطیل کرد و آب هم از آب تکان نخورد، بنیان مملکت هم بهم نخورد و این کشور هنوز هم سرپاست. این چه حرفی است که شما میزنید. آیا انحلال پارلمان در انگلستان و یا کانادا، دولت را غیر دموکراتیک کرد، مشروعیتش را از بین برد، و کودتا علیه ان را توجیه کرد؟
از ان گذشته من نمیدانم که این چه یک بام و دو هوایی است که شما در ان نفس میکشید. آیا انحلال موقت پارلمان، انهم با گرفتن رای اعتماد از مردم، مساوی است با "منهدم کردن بنیان یک کشور"، اما ساقط کردن دولت، انهم دولتی که رای اعتماد از مردم گرفته است، منهدم کردن ساختار یک کشور دموکراتیک نیست. آیا نهاد دولت، درست مثل پارلمان، از نهادهای یک کشور مشروطه و پارلمانی نیست؟ کسانی که اینهمه دغدغه قانون گرایی دارند میبایست این کارها را بطور قانونی و از طریق نهاد دربار، که بهر حال از نهادهای قانونی کشور بود پیش میبردند و به رای یک قاضی بی طرف و یک دادگاه صالحه در این مورد تن میدادند، نه آنکه بطور پنهانی مشغول تدارک علیه دولت قانونی وقت شوند، انهم با حمایت دول انگلستان و آمریکا که در ازا این حمایت، توقع داشتند که کودتاچیان مساله نفت را مطابق منافع آنان حل کنند، که هم با رای دادگاه لاهه در شناسایی حقوق ایران مغایرت داشت و هم با قانون ملی شدن صنعت نفت.

گفته اید که "... می دانید که ساز و کار قانونی آن بود که قدرت نخست وزیر از رای مجلس می آمد و انحلال مجلس کشیدن صندلی از زیر پای خود مرحوم مصدق بود......"
همانطور که قبلا هم عرض کردم، نبود یک ساز و کار بخصوص در قانون یک چیز است، غیر قانونی بودن ان، یک چیز دیگر. از دید "غیر تخصصی" من که به هیچ عنوان از علم حقوق اطلاعی هم ندارم. قدرت مجلس از مردم میاید، بنابر این گرفتن رای اعتماد بطور مستقیم از مردم و دور زدن مجلس، با روح قانون اساسی که مشارکت دادن مردم در کارهای خودشان است، منافاتی ندارد. اما اگر خارج کردن مجلس از دور مشارکت قانونی و رجوع مستقیم به آرا مردم، مشکل حقوقی خاصی را ایجاد میکند یا میکرد، این مساله همانطور که گفتم، با رجوع به یک قاضی بی طرف و یک دادگاه صالحه قابل حل بود. اگر دکتر مصدق به توصیه برخی از دوستانش، نهاد دربار را، که میتوانست چنین شکایتی را از طرف شاه مطرح نماید، منحل میکرد، شاید میشد گفت که مرتکب کار غیر قانونی شده و راهی هم برای شکایت حقوقی و پیگیریهای دموکراتیک باقی نگذاشته است. متاسفانه یا خوشبختانه دکتر مصدق چنین گافی نکرده است. دولت دکتر مصدق بدون مجلس، حد اقل تا پایان مهلت لایحه " اختیارات فوق العاده" قانونی بود و نیازی به مجلس برای تصویب لوایحش نداشت. رای اعتمادش را هم از مردم گرفته بود که چنین امری به هیچ عنوان با چالش حقوقی دربار مواجه نشد.بنابر این سرنگونی دولت دکتر مصدق انهم با ان طریق صد در صد غیر قانونی و مصداق "عدالت خیابانی" (street justice ) است که یک طرف دعوا به میل و اختیار خود، و بدون هیچگونه محمل و شایستگی حقوقی، اجرای قانون را بدست گرفته است.
ضمنا همانطور که قبلا هم توضیح دادم، این استدلال را که انحلال مجلس را "کشیدن صندلی از زیر پای دولت دکتر مصدق" معرفی میکند، قابل قبول نمیدانم و با مقایسه با نمونه های تاریخی ان، انحلال مجلس را از حقوق و اختیارات یک نخست وزیر مشروطه میدانم. این کار هم در انگلستان و هم در کانادا سابقه دارد. به هیچ وجه هم این انحلال مجلس، مشروعیت این دولتها را زیر سوال نبرده، چه رسد به آنکه وقوع کودتایی را بر علیه ان توجیه نماید.

۴- در بند ۴ که به نحوی هم با بند پنج ارتباط دارد فرموده اید که :
"..............مجلس شورای ملی" با رای مردم در انتخابات نسبتا آزاد تشکیل شده بود و "لویی جرگه" نبود! نمایندگان آن مجلس منتخبان مردم بودند که بر اساس تقسیمات جغرافیایی به روشی که هنوز در همه دنیا رایج و پذیرفته است انتخاب شده بودند و ن......."
اصلا چنین چیزی نبود. مجلس ایران در ان زمان انباشته از نمایندگان و جیره خواران کشورهای بزرگ بودند، یا نماینده ارتجاع داخلی از دربار گرفته تا نمایندگان ارتجاع مذهبی از قبیل جلال امامی. البته نمایندگان مستقل و آزادیخواه هم به صورت اقلیت در ان مجلس بودند اما قطعا اکثریت آنها نمایندگان جامعه مدنی ایران نبودند و منافع قشرها و انحصارات غارتگر را نمایندگی میکردند. البته شاید اشکال از حکومت و دولت نباشد، بلکه در ان زمان به سبب آنکه مردم کمتر از امروز از حق و حقوقشان آگاه بودند، امکان نفوذ استعمار و ارتجاع بیشتر بود. به همین دلیل هم بود که درست در بحبوحه جریان ملی شدن صنعت نفت و دعوا با شرکت بریتیش پترولیوم در دادگاه لاهه، نمایندگان جیره خوار کذایی به دنبال استیضاح مصدق و بر کناری اش بودند تا اساسا دعوا را از همان اول به نفع اربابانشان فیصله دهند.
باز همانطور که باید آگاه باشید، نمایندگان وطن پرست در مجلس آنروز از قبیل دکتر مصدق که با هر نوع باج دهی به استعمار مخالف بودند، در اقلیت بودند و اغلب هم با ابستراکسیون، که تاکتیک جناح اقلیت مجلس است، در مقابل طرح های ضد ملی مقاومت میکردند.
باز هم همانطور که باید بدانید، حتی پیشنهاد نخست وزیری دکتر مصدق و حمایت از ان و تصویبش، نتیجه "اشتباه محاسبه" جلال امامی نماینده آخوندها و بازار در مجلس و عامل انگلستان بود که تصور میکرد که مصدق فقط حرف میزند و اصلا اهل عمل نیست. آقای جلال امامی بعدها گفت که تصور نمیکرده است که مصدق چنین پیشنهادی را بپذیرد. در واقع مصدق با پذیرش نخست وزیری، آقای امامی را در برابر کار انجام شده قرار داد.
باز هم باید بدانید که دلیل انحلال مجلس توسط مصدق، همراهی اکثریت ان با منافع شرکت نفت بریتیش پترولیوم بود.
بنابر این من ان مجلس را نماینده مردم و افکار عمومی مردم ان زمان نمیدانم. اما خوشبختانه اختلاف نظر احتمالی من و شما بر سر این مساله ربطی به بحث جاری ما ندارد. صحبت بر سر قانون و راهکارهای قانونی است و اینکه حتی اگر بهانه کودتاچیان مبنی بر "نگرانیشان" از "اعمال غیر قانونی " مصدق را بپذیریم، با توجه به آنکه دربار راه کار قانونی لازمه را نرفته و تعقیب آنرا در دادگاه مسکوت گذاشته است، هنوز دولت مصدق قانونی بوده و سرنگونی ان غیر قابل قبول است، حتی اگر مجلس آنروز را هم مجلسی بدانیم که براستی نماینده افکار عمومی مردم بود. اگر دربار با دکتر مصدق اختلافی بر سر تفسیر ایشان از قانون اساسی و اختیارات نخست وزیر و از جمله حق انحلال مجلس داشت و مراجعه به رفراندم عمومی را جایگزینی برای انتخابات مجلس نمیدانست، جای این صحبتها در دادگاه بود و نه در خیابان و با چماقداران اجاره ای و اوباش مزدور و تزریق بی دریغ دلارهای سیا. همین مطلب نشان میدهد که کودتاچیان استدلال حقوقی قابل قبولی نداشتند. حتی تا همین امروز دارند حرفهایی را تکرار میکنند که دکتر مصدق پنجاه سال پیش چه در دادگاه کودتا و چه در کتاب خودش به آنها پاسخ داده است.

فرموده اید که : ".........حل اختلافات از طریق گفتگو و مذاکره راه پذیرفته شده دموکراسی است و در بحران ها در همه جای دنیا اتفاق می افتد و باید بیافتد و نمی توان با اطلاق عبارت های همچون "کدخدامنشی" آن را تحقیر نمود..........."

مذاکره برای حل اختلافات یک چیز است و مذاکره بر سر حق و حقوق چیز دیگر. حق و حقوق که مذاکره ندارد. وقتی مشخص شد که شخصی یا نهادی حقی دارد، که این حق برای ان شخص ایجاد میشود که ان حق را برای خود نگاه دارد و نخواهد ان را واگذار کند. سوال اساسی اینست که آیا اختیارات دکتر مصدق و لوایحی که دکتر مصدق از مجلس گرفته قانونی بوده یا نه. اگر بوده، که در اینصورت این حق برای دولت دکتر مصدق و خود ایشان وجود دارد که این حق را حفظ کنند و تن به واگذاری ان حق و حقوق ندهند. اگر نبوده، که اصلا نباید چنین حقی در همان ابتدا تصویب میشد. امتناع از واگذاری حقی که قبلا به دولت داده شده، هیچ نقطه ضعفی برای مصدق به شمار نمیاید. اما همانطور که قبلا هم از انگلستان و کانادا مثال آوردم، انحلال مجلس نه کاری بی سابقه در یک حکومت مشروطه است و نه دولت را غیر مشروع کرده و نه در نتیجه، کودتا را بر علیه دولت وقت ناگزیر و توجیه پذیر مینماید.

۵- در مورد بند پنجم، من هنوز هم کلیه انتخابات ان دوران را پرسش بر انگیز میدانم. همانطور هم که در بالا توضیح دادم، نتیجه ان انتخابات هم راهیابی نمایندگان قدرتهای بزرگ، ارتجاع دربار و آخوندها به مجلس بود، که تنها چیزی که برایشان کمترین محلی از اعراب نداشت، مصالح ملی و مردم ایران بود. این جماعت، اکثریت نمایندگان مجلس را تشکیل میدادند و نمایندگان اقشار مترقی و آزادی خواهان در اقلیت بودند. من نه از رستاخیز دفاع میکنم و نه از ان رفراندم و نه از ان مجلس. بحث من اینستکه اگر میخواهید صحبت از درستی "انتخابات" کنید، نمیتوانید یک بام و دو هوا برخورد کنید، جابجا مجلس و انتخاباتش را قبول کنید و آنها را نمایندگان ملت بدانید، جابجا هم رفراندم را که متولی ان، همان دولت بود را مخدوش بدانید. همه این انتخابات تحت یک شرایط انجام شدند. اگر آنرا با "بد اخلاقی " انتخاباتی آقای خاتمی مقایسه میکنید، که به نظر من قیاس نابجایی است. دولت آقای خاتمی دولتی بود که به قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی پایبند بود، در حالیکه دولت دکتر مصدق به قانون به مراتب مترقی تر مشروطه پایبند بود. من شما را نمیدانم، اما مشکل من با آقای خاتمی و امثالهم، "بد اخلاقی انتخاباتی" اش نیست. من اساسا قانون اساسی جمهوری اسلامی را ارتجاعی میدانم و انتخابات در چنین رژیمی را بی تاثیر در سرنوشت مردم، که تنها بکار بستن دهان غربیها و کبوتر نمایاندن افعی ولایت فقیه و تزریق این نکته به غربیان میاید که گویا در حکومت گوریلهای اسلامی، نظر مردم محلی از اعراب دارد. اما به شما میگویم که اگر مشکل من با آقای خاتمی و نمایندگان و عوامل و اجزاء این رژیم، تنها در بقول شما "بد اخلاقی انتخاباتی" خلاصه میشد چه میکردم. من بلافاصله از طریق شهادت شهود و با کمک وکلای زبده و خبره شکایتی تنظیم میکردم و آنرا به دادگاه میبردم و شکایت میکردم. البته شاید شما بگویید که انجام این کار برای یک شهروند، که جایگاه شناخته شده حقوقی هم ندارد کاری سخت بلکه ناممکن است. شاید. اما این کار قطعا برای دربار شاه در زمان مصدق کاری غیر ممکن نبود، چه دربار شاه هم جایگاه حقوقی شناخته شده حقوقی داشت و هم امکانات کافی برای تعقیب چنان شکایتی در دادگاه. منتهی یا چنان شواهد محکمه پسندی وجود نداشتند که این شکایت به جایی برسد، یا آنکه دربار اساسا انقدر در گیر زد و بند با آمریکاییان در تدارک کودتا بود که اصلا به دنبال این صحبتها نبود و کودتا هم اگر چه به بهانه حفظ قانون اساسی انجام شد، اما در واقع قانون اساسی و سیستم دموکراتیک کشور از اساس محلی از اعراب نداشت. آخر شما که از راهکار قانونی صحبت میکنید، آیا میتوانید استفاده وسیع از چماقداران و چاقوکشان و زد و بند با دول خارجی برای سرنگونی دولت را راهکاری قانونی برای برخورد با "تخلفات انتخاباتی" بدانید؟ انهم در کشوری که دادگاه دارد و نهاد دربار هم از آزادی عمل برای طرح شکایات خود برخوردار است. آیا مصدق دربار را هم منحل نموده بود؟ ایامصدق قوه قضاییه و دادگاه ها را هم منحل کرده بود؟ آیا میشود زمانی از سوراخ سوزن رد شد و زمانی هم از در دروازه رد نشد؟ آیا اعمال معیار "رعایت کار کردهای قانونی"، انتخابی و گزینشی است؟
zed در ۱۷ دی ۱۳۹۰
sam گرامی ، نوشتار شما احساسی و نه منطقی است . کی نخست وزیر کانادا می تواند مجلس را منحل کند .وی می تواند از ملکه درخواست کند که پارلمان منحل شود و اگر سر خود اینکار را کند به ان می گویند کودتا ان چیزی هم که در کانادا اتفاق افتاد بازی سیاسی بود و با کودتای مصدق و انحلال مجلس از زمین تا آسمان تفاوت داشت . متاسفانه از روز اول گفتمان بیست و هشت مرداد از روی دروغ و مغلطه شکل گرفت و این پروسه هنوز هم وجود دارد . مساله بیست و هشت مرداد به تاریخ پیوسته و نسل جوان هیچ ارزشی برای این روضه ها قائل نیست . اینکه مشتی توده ای و اصلاح طلب و مصدقی حالا اصلاح طلب هم هنوز می خواهند از این مساله سه استفاده کنند و انقلاب نکبت بار را با ان توجیه کنند و تاسف بار است .
sam********@ymail.com در ۱۸ دی ۱۳۹۰
جناب آقای zed
با تشکر از پاسخ شما، دولت کانادا و مشخصا آقای استیفن هارپر در اواخر سال ۲۰۰۸ پارلمان کانادا را تا اوایل ژانویه سال بعد، با اجازه فرماندار کل کانادا که نماینده ملکه است، منحل نمود. آقای محمدی میگفتند که مملکت پارلمانی و نظام سیاسی بدون پارلمان نمیشود. منهم با ذکر مثال کانادا در سال ۲۰۰۸ و ایمکه چنین چیزی تحت شرایطی قابل انجام است و انجام هم شده و آنطور هم که دوستمان آقای محمدیان نوشتند، نظام پارلمانی کشور "منهدم" نشد. البته شاید مبهم نوشتم که بسیار خوشحالم که شما این را عنوان کردید.
آقای هارپر این کار را با وعده آنکه تا اوایل سال بعد پارلمان را باز کند، اجازه فرماندار کل کانادا را گرفت. در مورد مثال انگلستان آقای کمپبل که اساسا چنین اجازه ای هم در کار نبود و آقای کمپبل نخست وزیر انگلستان این کار را با استفاده از اختیاراتش انجام داده است.
در مورد قوانین کانادا نمیدانم، اما در مورد قوانین ایران، قانون چنان اجازه ای را به شرط انجام انتخابات بعدی به نخست وزیر داده است. از آنجا که دولت دکتر مصدق رای اعتماد خودش را مستقیما از مردم، یعنی موکلین خود گرفته است، خود به خود این شرط انجام شده است.
در مورد ۲۸ مرداد و اینکه به تاریخ پیوسته یا خیر، در قسمت دوم پاسخم به آقای محمدیان توضیح داده ام که به نظر من اصلا چنین نیست و به تاریخ هم نپیوسته است. من البته از مردم و نسل جوان خبری ندارم اما اگر بقول شما مردم ایران و نسل کنونی حاضر نیستند که پند ۲۸ مرداد ۳۲ را به گوش بگیرند و آنرا چراغ راه آینده کنند، پس لابد استحقاقی بیش از این ندارند که هر بیست سی سال یکبار پس از تحمل زجرها و شکنجه ها و دادن خسارات بیشمار بین بازماندگان کودتای ۲۸ مرداد و مرتجعین اسلامیست دست بدست گردند که بقول معروف،
/آنکه ناموزد ز پند روزگار/ هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار/
گمان میکنم که آینده چنین چیزی را مشخص میکند.
ضمنا من نه توده ای هستم و نه اصلاح طلب و هیچ یک از آنها را واجد صلاحیت سخنگویی جنبش مترقی ایران نمیدانم. واز دید من چنته اصلاح طلبان و توده ایها خالی تر از آنست که بتواند اینها را به عنوان عضوی مرتبط با جنبش مردم مطرح نماید. منتهی اگر اینها میتوانند از این مساله بر علیه آقای رضا پهلوی استفاده کنند، مشکل از ضعف منطق گروه های سلطنت طلب است که هنوز پاسخی درخور به این همه ابهامات نداده اند، نه به نسل ۳۰ سال پیش و نه به نسل به مراتب پیچیده تر اینترنتی. منتهی همینکه توده ایها و دیگر مخالفین سلطنت میتوانند هنوز از این مساله استفاده کنند، نشان میدهد که این مطلب هنوز در اذهان مردم مطرح بوده و هنوز به تاریخ نپیوسته است.
zed در ۱۸ دی ۱۳۹۰
SAM گرامی ، خوب شد که شما جواب خودتان را دادید .اگر نماینده ملکه این اجازه را به نخست وزیر کانادا نمی داد آنوقت اگر نخست وزیر پارلمان را منحل می کرد ، کودتا کرده بود . همین اتفاق هم در دوره مصدق افتاد . آقای مصدق بدون داشتن هیچ پشتوانه قانونی با ابزار فشار رفراندوم مجلس را منحل می کند و شاه هم بسیار قانونی همانطور که دکتر صدیقی به او اخطار کرده بود که در فطرت مجلس شاه می تواند نخست وزیر را بر کنار کند مصدق را بر کنار می کند . جواب مصدق هم به دکتر صدیقی این است که شاه جرات این کار را ندارد . بعد هم اظهارات مسخره که چرا شب آمدند و ما فکر کردیم امضا جعلی است را در همین راستا می شنویم . امریکا شاید در واقعه بیست و هشت مرداد دست داشت و از شاه پشتیبانی کرد ولی اینهم دلیل هیچ چیز نمی شود چون همین امریکا فرقه توده ای پیشه وری را هم با تیپا از ایران بیرون کرد تا به آغوش عمو استالین بروند و در آنجا پیشه وری طعم محبت عمو استالین را بچشد .
sam********@ymail.com در ۱۸ دی ۱۳۹۰
جناب آقای zed
اگر نخست وزیر مشروطه اختیار انحلال مجلس را در شرایط بحرانی داشته باشد که چه به لحاظ قانون اساسی و چه به لحاظ نمونه های تاریخی در انگلستان چنین اختیاری دارد، انحلال مجلس اصلا کاری غیر قانونی نبود، بالاخص که دکتر مصدق رای اعتماد به دولت خود را از مردم گرفته بود. من شما را نمیدانم اما به نظر غیر تخصصی من چنین چیزی غیر قانونی نیست.اما اگر براستی دربار شاه معتقد به غیر قانونی بودن چنین اقدامی بود، براحتی میتوانست به دادگاه شکایت ببرد و مصدق را بطور قانونی محکوم کند، بجای آنکه با آمریکاییان دست به کودتا بزنند.
از ان گذشته من که ضد آمریکایی نیستم. اما با دخالت آمریکا در ایران مخالفم، بالاخص که نتیجه ان قدرت گرفتن استبداد و سرنگونی یک حکومت دموکراتیک باشد، و الا آمریکا کارهای خوبی هم در کشور ما، البته بر اساس منافعش، نموده است، که مثلا جلوگیری از تجزیه آذربایجان تنها یکی از آنهاست.
پیشنهاد می کنم همینطور زیر هم بنویسیم و پایین برویم، تا مطلب جدیدتر قابل دیدن بماند!
نقدا همین یکی- دوتای دم دست را پاسخ می ده، چون تا دوستان خودنویس به روز کنند و شما هم بخش دوم کامنت را منتشر کنید، طول خواهد کشید:
1- چندین بار با عبارات مختلف تکرار کردید:
"ر دربار با دکتر مصدق اختلافی بر سر تفسیر ایشان از قانون اساسی و اختیارات نخست وزیر و از جمله حق انحلال مجلس داشت و مراجعه به رفراندم عمومی را جایگزینی برای انتخابات مجلس نمیدانست، جای این صحبتها در دادگاه بود"
یا اینجا:"...آنرا به دادگاه میبردم و... "
تصدیق می فرمایید که دعوی حقوقی در مسایلی از این دست را در شعبه سوم دادگاه حقوقی شهری دور دست مطرح و رسیدگی نمی شودف معمولا د رهمه جای دنیا مرجع رسیدگی به دعاوی از این دست "دیوانعالی کشور" است و حتی حزب جمهوری اسلامی هم برای برکناری بنی صدر اول به آنجا متوسل شد و وقتی نتیجه نگرفت به دنبال عدم کفایت رفت. در پاسخ به: " ایامصدق قوه قضاییه و دادگاه ها را هم منحل کرده بود؟ "
پاسخ من یک کلمه روشن است، بله!:
"در تاریخ 18 آبان 1331 مصدق به اتکای اختیارات ویژه، عالی ترین مرجع قضایی کشور را تعطیل کرد و قوه قضائیه را سر برید. وی برای این کار از قبل از عبدالعلی لطفی، وزیر دادگستری خود کتبا خواست که دیوان عالی کشور را تعطیل کند، در حالی که وزارت داگستری "قوه قضائیه" کشور نبوده و وزیر دادگستری که نماینده قوه مجریه در قوه قضائیه بود و وظایف قانونیش محدود بود به رسیدگی به امور اداری و مالی وزارت دادگستری، به موجب اصل تفکیک قوا در قانون اساسی کشور، حق دخل و تصرف در سازمان قضائی کشور را نداشت. وزیر دادگستری مصدق، به موجب نامه کتبی او در مقام دارنده اختیارات ويژه از مجلس، قضات دیوان عالی و جمع دیگری از قضات عالیرتبه کشور را مرخص کرد و دیوان عالی کشور را منحل نمود."
می دانید که معمولا در ممالکی دو مجلس علیا و سفلی دارند، مجلس علیا همان سنا معمولا به غیر از قانون اساسی و موارد مرتبط با آن حق قانون گذاری ندارند ولی توان به تعلیق در آوردن قانون های جدید را برای مدت محدود دارند و فقط در آن محل قرار گرفته اند تا از تغییرات عجیب و غریب که ممکن است مملکت را گرفتار کند جلوگیری کنند. به همین دلیل هم دوره آنها از این رو هم هست که می بینید در ایالات متحده دوره سنا 6 سال و مجلس نمایندگان 2 سال است. ویک سوم نمایندگان هر دوسال یکبار انتخاب می شوند که در نتیجه جو عمومی لحظه ای ترکیب مجلس سنا ناگهان به هم نریزد و مردم سر از جمهوری اسلامی در نیاورند!معمولا نقش بازدارنده را و گاهی مرجع برای رسیدگی مقدماتی به تخلفات قضایی مقامات است و قدرت اعلام فرمان برکناری را دارد، مثل آنچه در قضیه نیکسون اتفاق افتاد که در آستانه ارجاعش توسط سنا به قوه قضاییه استعفا داد و داستان کلینتون که سنا او را در باب دروغگویی بر سر مونیکا لوینسکی تبرئه کرد و از بر کناری اش چشم پوشید. خوب این ساز و کارهای قانونی و چفت و بست ها برای روز مبادا است، اما دریغ و درد که:
در تاریخ 1 آبان 1331 مصدق مجلس شورای ملی را وادار کرد دوره تقنینیه مجلس سنا را به دو سال تقلیل دهد و مجلس موجود را تعطیل کرده و نمایندگان آن را که نیمی از منتخبین مردم بودند، از سنا اخراح شده و به اعلام جرم آنان وقعی ننهاد.
به آن یکی سوال آیا دربار را هم تعطیل کرده بود بعد از خواندن بخش دوم کامنت شما پاسخ خواهم داد.
sam********@ymail.com در ۱۸ دی ۱۳۹۰
جناب آقای محمدیان
مجلس هفدهم در ۲۰ مرداد ۳۲ پس از رفراندم عمومی منحل شد و دیوان عالی کشور در تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۳۱ پس از پنج روز تعطیلی آغاز به کار نمود. البته این اولین باری هم نبود که دیوان عالی کشور منحل شده بود. این دیوان یکبار در سال ۱۳۰۵ توسط مرحوم داور و بار دیگر در آبان ۱۳۳۱ در زمان مصدق و بار دیگر هم توسط عباسقلی گلشاییان وزیر دادگستری در سال ۱۳۳۵ منحل شد و کوتاه مدتی بعد آغاز بکار نمود. بنابر این چنانچه دربار میخواست بابت انحلال مجلس شکایتی تنظیم کند و اگر حرف قابل توجهی برای بردن به دیوان عالی کشور داشت، براحتی میتوانست شکایت خود را به دیوان عالی کشور ببرد و دیوان عالی کشور در ان زمان مشغول فعالیت بود.
sam********@ymail.com در ۱۸ دی ۱۳۹۰
آقای محمدیان
از اطلاعاتی که دادید متشکرم. من حقوقدان نیستم، اما باور کردنی نیست که دولت تنها مرجع واجد شرایط رسیدگی به دعواهای حقوقی سطح بالای مملکتی را ببندد بدون آنکه برای ان جانشینی تعیین کنند. من باید این مطلب را تحقیق کنم.
سام گرامی!

من همچنان منتظر بخش دوم کامنت شما هستم تا پس از خواندن آن پاسخ شما را به ویژه آن قسمت نصحیت های پدرانه در باب پندهای 28 مرداد بدهم. احتمالا دوستان خودنویس آن را گم کرده اند و شما باید زحمت نگارش دوباره آن را بکشید. به قولی تا پاسخ کامل شما صبر می کنم، فقط اگر امکان دارد در همان بخش دوم پاسخ خلاصه ای تیتروار از درس های 28 مرداد برای من بنویسید.
ظاهرا بالاخره بخش دوم پیدا شد و به همان ترتیب که آورده اید، پاسخ می دهم.
پاسخ به بخش اول:
1- آیا واقعا هر سه ی این قانون های اساسی مشروطه، پیش نویس بدون ولایت فقیه و اساسی جمهوری اسلامی را با دقت خوانده اید که قانون اساسی مشروطه را دموکراتیک تر می نامید؟ پیشنهاد می کنم یکبار قانون اساسی مشروطه را مطالعه کنید با این ایده که قصد دارید در جایگاه قدرت (شاه) از آن سو استفاده کنید، همین کار را با آن پیش نویس و جمهوری اسلامی بکنید تا ببینید آیا همچنان بر این گفته پافشاری می کنید یا نه؟ گمان می کنم که از آخرین باری که قانون اساسی مشروطه را خوانده باشید سال ها گذشته باشد.
2- فرمودید: " آمریکا و کانادا هم مثل ما هم مرز با روسیه بودند"، از عجایب روزگار است! واقعا آمریکا و کانادا با روسیه هم مرز هستند؟ خوب البته همه ی اقیانوس های زمین به هم متصل اند و از آن مانع کوچک به اسم قطب شمال هم ای می شود صرف نظر کرد. من البته از کنار این یکی به سادگی نمی گذرم، چون روش بحث کردن را نشان می دهد. حالا از این قضیه جغرافیایی که بگذریم. آیا کشور هم سنگ تری از آمریکا و کانادا برای مقایسه با ایران یافت نمی شد؟ آیا واقعا شرایط ژئوپلتیک ایران ما با کانادا مقایسه می شود؟ نگاهی به جنگ داخلی یونان بیاندازید، فکر کنم تئودوراکیس است که می گوید در آن جزیره ای که کمونیست ها را زندانی کرده بودند روزی یکبار به سرزندانیان جنگی چندین ضربه می زدند با عنوان آنکه باید عقل به سرشان بیاید! نگاهی به ایتالیا بیاندازید که بی شباهت نیست. در همان ایتالیا متوسل به راهزنی همچون سالواتوره جولیانو برای قتل عام کارگران و دهقانان در تظاهرات اول می شدند! این ها را از اروپا آن هم نواحی شرقی تر با موقعیت فرهنگی مشابه تر مثال زدم صد البته که اینها مورد تایید من باشد بلکه فقط خواستم تصویری به شما داده باشم که دنیا همه اش کانادا (از همسایگان شوروی) نیست.
3- در همان اوایل اعلامیه استقلال آمریکا آمده است که "... با این همه بدون شک دور اندیشی حکم می‌نماید، که حکومتی که برای مدت طولانی باقی برسركار بوده است، نباید برای دلایل کوچک و گذرا تغییر نماید..."، مرحوم مصدق یکبار به مدت شش ماه اختیارات ویژه گرفت، بار دوم با مخالفت های تعداد بیشتری از نمایندگان مواجه شد و با دشواری بیشتری این را تمدید کرد، می دانید چرا؟ چون به وضوح در برخی از نمایندگان این احساس بوجود آمده بود که ایشان در حال سو استفاده از اختیاراتشان هستند، که مخالفت ها بیشتر شد. این داستان هنری کمپل در انگلستان را به عنوان مرجع در قانونگذاری کشور ما و سابقه انحلال پارلمان اینقدر تکرار نفرمایید چون دوباره احساس می کنم برای پشتیبانی از استدلال هایتان به هر روشی (هم مرزی کانادا با روسیه) متوسل می شوید. بگذارید اگر یک نفر غیر از من و شما هم این بحث را دنبال می کند برای او بنویسم. حزب لیبرال هنری کمپل با استعفای بالفور ناگهان خود را در قدرت یافت. کمپل با سه نفر از اعضای حزب خود، آسکویت، سر ادوارد گری و ریچارد هالدن (خوب دقت بفرمایید که مشکل داخلی حزب لیبرال است که اکنون در قدرت قرار دارد) دچار مشکل شد که قصد داشتند با منصوب کردن به مجلس اعیان موقعیت او را تضعیف کنند تا آسکویت به ریاست مجلس عوام برسد. هنری کمپل فورا مجلس را منحل کرد و همزمان سه سمت اصلی مهم بعد از نخست وزیر شامل خزانه دار کل، وزیر خارجه و وزیر جنگ را به ترتیب به آسکوییت و گری و هالدن پیشنهاد کرد که آنها پذیرفتند. بگذارید تفاوت ها را فهرست کنم: آ- ایشان پارلمانی که حزب شان در آن اکثریت داشت منحل کردند ب- ایشان با واگذاری مهمترین سمت های کابینه مخالفان داخل حزب شان را مجاب کردند و قدرت را تقسیم نمودند. به نظر شما انصافا این داستان با قضیه ایران قابل مقایسه است؟ انصاف بدهید! اگر ایشان با حزب مخالف که اکثریت پارلمان را در دست داشت و اتفاقا طرح استیضاح ایشان را به تصویب رسانده بود اینکار را می کردند به نظر شما چه می شد؟ حالا فرض کنید که همزمان هی تکرار می فرمودند که آی مردم این نمایندگان شما جیره خور قیصر ویلهلم آلمان هستند و وزیر خارجه هم در روزنامه شان به ادوارد هفتم بد و بیراه می گفت و همزمان در خیابان گروهی هم می گفتند باید مثل فرانسه جمهوری به پا کنیم و در خیابان ها مارسیز می خواندند، فکر نمی کنید کار انگلستان به جنگ داخلی می کشید؟ اگر دوست انگلیسی ای دارید این سوال را از او بپرسید و جوابش را هم با من شریک شوید. حزب لیبرال در قدرت بود و با انحلال پارلمان و فراخوان انتخابات موقعیت خودش را در ریسک قرار می داد این با داستان مصدق که یکی از مهمترین دلایل او برای انحلال پارلمان تصویب طرح استیضاح خودش و انتصاب حسین مکی به شورای نظارت بر پول بود متفاوت است. به عدالت خیابانی (Street Justice) اشاره کردید، اگر ماجرای سی تیر را عدالت خیابانی (ناخودآگاه یاد عکس مرحوم فروهر با آن چماق بلندشان افتادم) ندانیم من به داستان دیگری اشاره می کنم که نماد عدالت خیابانی است: خلیل طهماسبی تروریست محکوم در پرونده قتل نخست وزیر رزم آرا بود. البته که سر خود هم اینکار را نکرده بود: " بنا به خاطرات سیدمحمد واحدی از اعضای برجسته فداییان اسلام و حاج مهدی عراقی، رهبران جبهه ملی برای جلوگیری از اقدامات رزم‌آرا و حتی احتمال کودتا توسط وی، از فداییان اسلام درخواست می‌کنند که رزم‌آرا از سر راه نهضت ملی برداشته شود. در جلسه‌ای با حضور نواب صفوی، بقایی، فاطمی، نریمان، آزاد، حائری‌زاده، سنجابی، شایگان و مکی از طرف جبهه ملی حضور پیدا می‌کنند و دکتر فاطمی تأکید می‌کند که من اصالتاً از طرف خودم هستم و وکالتاً از طرف مصدق (چون کسالت داشت‌) و ایشان گفته‌اند هر تصمیمی که در این جلسه گرفته شود «برای خود من هم لازم‌الاجرأ است.»
ایشان هم بعد از قتل نخست وزیر مملکت به زندان می افتد. با سرکار آمدن مرحوم مصدق دولت ایشان ماده واحده ای را به قید سه فوریت به مجلس پیشنهاد می کند به این شرح: "چون خیانت حاجعلی رزم‌آرا بر ملت ایران ثابت گردیده هرگاه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد به موجب این قانون مورد عفو قرار می گیرد و آزاد می شود ." این مردک تروریست قاتل را آزاد کردند، البته که ایشان یکبار دیگر هم سعی کرد یک نخست وزیر دیگری "حسین علا" را به قتل برساند و موفق نشد و اعدام شد. همین برای من اوج پایبندی دولت ایشان به قانون را نشان می دهد. اولا که خیانت مرحوم رزم آرا در کدام دادگاه ثابت شده بود، خدا می داند و این دکتری حقوقی که نخست وزیر ما بود. اتفاقا جالب آن است که با بنیانگذاری این سنت حسنه توسط ایشان در ارتباط با فداییان اسلام ما هنوز هم از مواهب آن بهره مندیم و می بینیم قاتلان قتل های محفلی کرمان و قتل های زنجیره ای آزاد می گردند، البته دولت جمهوری اسلامی پررو تر است و بدنامی تصویب ماده واحده را نمی خرد. همین برای اینکه به من ثابت کند که ایشان به اصول خاصی پایبند نبودند و قانون خیلی دغدغه شان نبود و برای کسب محبوبیت گهگاه سکندری می خورند کافی است. تازه جالب تر اتفاق بعد از این است که وقتی لایحه تصویب شده به مدت سه ماه توسط سنا معلق می ماند (لابد کسی آنجا عقلش می رسیده که اینطور سنگ روی سنگ بند نخواهد شد) ایشان سنا را منحل می کند. وقتی نمایندگان سنا به دیوانعالی شکایت می کنند، ایشان دیوان عالی را تحت عنوان "پالایش دستگاه قضایی" (چقدر من را یاد مقابله با تهاجم فرهنگی) می اندازد منحل می کنند، تا قضات مورد اعتماد خود را نصب کنند. یادآوری کنم همین خلیل طهماسبی ها در سال 1388 و 1389 ما را درخیابان می کشتند و می زدند!
4- این داستان انگلیزها هم بعد از سی سال حمهوری اسلامی دیگر دارد آزار دهنده می شود، بگذارید کمی هم بی تعارف صحبت کنم. به نظر من این عبارات مزدور آمریکا، جاسوس و جیره خوار اجنبی که جمهوری اسلامی صبح تا شب بار مخالفانش می کند از سنت های حسنه به جا مانده از دوران مرحوم مصدق و رفتار شخص ایشان است. اگر ایشان بابت این مبادلات سندی داشته است که باید به دادگاه مراجعه می کردند، اگر هم در آن لحظه نداشتند میشود همان جمهوری اسلامی. تا کسی در دادگاه صالحه بابت دریافت پول جهت پیشبرد اهداف دول خارجی محکوم نشده است، همه این اتهام زدن ها جرم است. ایشان در مذاکره به سفیر آمریکا هندرسون می گویند:" که انگلیسیها ۳۰ نفر از نمایندگان مجلس را خریدند و با کمی تلاش بیشتر میتوانند ۱۰ نفر دیگر را هم بخرند و دولت را بیاندازند. ما باید این مجلس را ببندیم." به چه حقی، به چه مستندی ایشان چنین اتهاماتی وارد می کردند که توان تعقیب قضایی آن را با آن همه اختیارات نداشتند، خدا می داند. تازه این مطالب را اگر راست هم باشد باعث سر افکندگی است و نباید آن را با سفیر یک دولت خارجی شریک شد. شما هم می فرمایید :" مجلس ایران در ان زمان انباشته از نمایندگان و جیره خواران کشورهای بزرگ بودند، یا نماینده ارتجاع داخلی از دربار گرفته تا نمایندگان ارتجاع مذهبی از قبیل جلال امامی. البته نمایندگان مستقل و آزادیخواه هم به صورت اقلیت در ان مجلس بودند اما قطعا اکثریت آنها نمایندگان جامعه مدنی ایران نبودند". از کجا می دانید نمایندگان جامعه مدنی (ما هنوز هم درست و حسابی اش را نداریم) ما بودند یا نبودند؟ انتخابات برگزار کردید؟ نظر سنجی فرمودید؟ ذهن خوانی کردید؟
این ادبیات و کلمات "اربابان، جیره خوار، ارتجاع و ..." را با احتیاط مصرف کنید! آدم نمی داند روزنامه کیهان می خواند سیمای آزادی می بیند یا در خودنویس است. اگر قرار باشد هربارکه اختلافی در باب شیوه اداره مملکت وجود داشته باشد یک طرف همینطور این اتهامات را ردیف کند می شود همین جمهوری اسلامی، حسین مکی یک روز می شود سرباز فداکار وطن یک روز هم سرباز خطاکار. مرحوم مصدق از همان مجلس اختیارات ویژه گرفته بود تا بتواند کار مملکت را پیش ببرد، شتر سواری دولا دولا که نمی شود.
sam********@ymail.com در ۱۹ دی ۱۳۹۰
جناب محمدیان
بسیار خوشحالم که شما هر دو بخش پاسخ مرا پیدا کردید. گر چه من انتظار داشتم که پاسخ به کامنت خود را در ذیل کامنت خود ببینم و به همین دلیل هم تصور میکنم که مدتها طول کشید تا آنرا پیدا کنم.

"- آیا واقعا هر سه ی این قانون های اساسی مشروطه، پیش نویس بدون ولایت فقیه و اساسی جمهوری اسلامی را با دقت خوانده اید که قانون اساسی مشروطه را دموکراتیک تر می نامید؟ پیشنهاد می کنم یکبار قانون اساسی مشروطه را مطالعه کنید با این ایده که قصد دارید در جایگاه قدرت (شاه) از آن سو استفاده کنید، همین کار را با آن پیش نویس و جمهوری اسلامی بکنید تا ببینید آیا همچنان بر این گفته پافشاری می کنید یا نه؟ گمان می کنم که از آخرین باری که قانون اساسی مشروطه را خوانده باشید سال ها گذشته باشد."

من هر دو قانون اساسی را خوانده ام. در قانون اساسی مشروطه شاه که مقامی غیر منتخب است، غیر مسئول شناخته شده است در حالیکه در جمهوری اسلامی ولی فقیه که درست مانند شاه مقامی غیر منتخب است است حق دخالت در تمام امور کشور را دارد. این همان فرق اساسی بین دو قانون اساسی است که قانون اساسی مشروطه را مترقی تر و دموکراتیک تر میکند و قانون اساسی جمهوری اسلامی را ارتجاعی و توجیه گر و پرورش دهنده استبداد. اساسا در یک سیستم دموکراتیک، تنها یک نماینده منتخب و یا مسئول است که حق دخالت و تصمیم گیری دارد. به عبارت بهتر در یک سیستم دموکراتیک حقوق و اختیارات با مسولیت تناسب مستقیم دارد.اگر دفاعیات دکتر مصدق را در دادگاه کودتاچیان میخواندید، ایشان این مطلب را به شیوایی شکافته است.

"گمان می کنم که از آخرین باری که قانون اساسی مشروطه را خوانده باشید سال ها گذشته باشد."

تصور میکنم که زمانی که اینرا مینوشتید باید خیلی خشمگین بوده باشید وگر نه باید به این نکته توجه میفرمودید که قانون اساسی مشروطه از زمان نوشته شدن تا کنون اصلا تغییری نکرده است و بنابر این هر زمانی که من آنرا خوانده باشم، که منطقا نمیتواند پیش از نوشته شدن و یا انتشار ان باشد، قانون اساسی مشروطه همان بوده است که امروز هست.

"2- فرمودید: " آمریکا و کانادا هم مثل ما هم مرز با روسیه بودند"، از عجایب روزگار است! واقعا آمریکا و کانادا با روسیه هم مرز هستند؟ خوب البته همه ی اقیانوس های زمین به هم متصل اند و از آن مانع کوچک به اسم قطب شمال هم ای می شود صرف نظر کرد. من البته از کنار این یکی به سادگی نمی گذرم، چون روش بحث کردن را نشان می دهد."


خیلی جالب است که این دو کشور یعنی آمریکا و کانادا، روسیه را همسایه خود میدانند و جنابعالی این واقعیت جغرافیایی را با اتصال و همسایگی همه نقاط جهان مقایسه میکنید! بد نیست شما این واقعیت را به این دو کشور "احمق" هم بفهمانید که مرتکب چنین خبطی نشوند! اما از شوخی گذشته، با شما موافقم که این روش استدلال، خیلی چیزها را نشان میدهم. شما برای توجیه سرکوب آزادی خواهان و مردم یا به جنگ سرد اشاره میکنید، یا به همسایگی با شوروی یا آمار کشورهای دموکراتیک را در ان زمان میاورید و معلوم نیست که ما چرا نباید جز آنها باشیم.
از ان گذشته، من نمیدانم که آیا شما تا کنون به کانادا آمده اید یا خیر. اما در این کشور هنوز کتب دست دوم چاپ شوروی از نقلت و سخنرانیهای لنین و بالاخص تروتسکی فراوان یافت میشود. من خود در مدتی که در کانادا بودم، کتب انگلیسی زبان چاپ ۱۹۲۰ شوروی را در آنها دیده ام. بنابر این قطب شمال و قطب جنوب و آب اقیانوسها مانعی بر سر راه نفوذ اندیشه ها نبوده است. بهر حال در ان زمان وسایلی به نام قایق و قطار و هواپیما وجود داشتند که کار اینگونه مبادلات را انجام میدادند. ضمنا در ان زمان وسیله ای بنام "رادیو " هم به تازگی اختراع شده بود. بهر حال، چندان دور از ذهن نیست که همین وسائل، که هم اکنون ارتباط تجاری بین روسیه و آمریکا و کانادا را تسهیل مینمایند، در گذشته محصولات تبلیغاتی شوروی را جابجا مینمود. سابقه احزاب کمونیست و سوسیالیست این کشورها هم به همان دوران میرسد. بنا بر این قطب شمال و قطب جنوب موانع جدی بر سر راه تبلیغات شوروی در این کشورها ایجاد نمینمود، همانگونه که امروز هم این موانع طبیعی، نمیتوانند سدی جدی در برابر مبادلات تجاری دو کشور ایجاد نمایند.

"حالا از این قضیه جغرافیایی که بگذریم. آیا کشور هم سنگ تری از آمریکا و کانادا برای مقایسه با ایران یافت نمی شد؟ آیا واقعا شرایط ژئوپلتیک ایران ما با کانادا مقایسه می شود؟ نگاهی به جنگ داخلی یونان بیاندازید"

میشود شما بفرمایید چه چیزی را باید مقایسه کنیم. شما یا نزدیکی جغرافیایی ما را به اتحاد شوروی دلیل سلب آزادی و توجیه گر کودتا و استبداد به شمار میاورید یا چاپ کتب مائو یستی و کمونیستی در خارج از ایران را. الان هم میفرمایید از آنجا که شرایط جغرافیایی و اجتماعی و چیزهای دیگر ما از بقیه متفاوت است، ما لابد باید تا ابد در زیر دیکتاتوری دست و پا بزنیم و کودتا و ارتجاع، حالا چه ارتجاع شاه و چه ارتجاع شیخ برای ما مردم "منحصر بفرد"کاملا موجه است! با این استدلال، لابد اگر تمام دنیا هم به دموکراسی و آزادی برسند، کودتا و ارتجاع و سرکوب در حق میهن و مردم ما کاملا موجه است و شرایط "منحصر بفرد" ما را توجیه میکند، چه اساسا کشور و مردم ما "منحصر بفرد" هستند.
این استدلال شما، شباهت غریبی به استدلال آخوندها در توجیه سنگسار و قطع دست و پا و نقض حقوق بشر در ایران دارد. آنها هم معتقدند که مردم ایران با بقیه دنیا "فرق " دارند! از آنجا که مسلمان هستند، وحشیگریهای اسلامی از قبیل قصاص در حق آنها، نقض حقوق آنها نیست!
در توجیه نقض حقوق زن هم به تفاوتهای فیزیولوژیکی زن و مرد اشاره دارند و نقض حقوق زن را یا با استفاده از "وزن کمتر مغز" زن نسبت به مرد، توجیه میکنند، یا با "کوچکتر بودن" بدن زن نسبت به مرد (بطور متوسط البته).
پاسخ من به شما و کسانی که "تفاوتها" را وسیله توجیه نقض تجاوز به حقوق بشر و سرکوب و کودتا میکنند، یک چیز است. ما انسانها با وجود تمامی تفاوتهایی که با هم داریم، از نظر قد، وزن، جنسیت، اعتقادات، نزدیکی به دریا یا کویر یا زندگی در کوه یا دشت ،......خلاصه علیرغم تمامی تفاوتها، حقوق انسانی یکسانی داریم و نه شرایط ژئوپولیتیک میتواند، نقض آزادیها را توجیه نماید، نه شرایط اجتماعی، نه دین و نه هیچ چیز دیگر. ما انسانها بر خلاف تمامی تفاوتهایی که داریم، از آنجا که انسانیم و به صرف ان، از حقوق انسانی یکسانی برخورداریم.
البته از یک جهت با شما موافقم! ما یک تفاوت با کشورهایی از قبیل آمریکا و کانادا و فرانسه و غیره داریم که سرنوشت اسارتبار تاکنونی ما را رقم زده است و انهم عدم توانایی در خلع ید از خائنین و غارتگران و آدمکشان است. از جمله، ما فرق داریم چون حافظه تاریخیمان کوتاه است و کودتاچیان و سرکوبگران دیروز را پس از ۳۰ سال دوری از قدرت، و صرفا با این توجیه که حکومت بعدی بدتر از قبلی بود، دوباره روی سرمان میگذاریم. فرانسویها میایند و مارشال دوگل را به خاطر گرایشات دیکتاتوری از قدرت کنار میگذارند، انهم دوگلی که قهرمان آزادسازی فرانسه بود و ما رضا شاه دیکتاتور را روی سر میگذاریم، رضا شاهی که زمان ترک اجباری قدرت توسط انگلیسیها، از بزرگترین زمینداران ایران بود که زمینهای وسیعی را از مردم به زور گرفته بود.........خوب اینهمه سخن و صحبت از هم از جمله برای همین است.

" در همان ایتالیا متوسل به راهزنی همچون سالواتوره جولیانو برای قتل عام کارگران و دهقانان در تظاهرات اول می شدند! این ها را از اروپا آن هم نواحی شرقی تر با موقعیت فرهنگی مشابه تر مثال زدم صد البته که اینها مورد تایید من باشد بلکه فقط خواستم تصویری به شما داده باشم که دنیا همه اش کاناد......."
شما چرا از ایتالیا مثال زدید. میتوانستید از شیلی یا اندونزی (که انهم حکومتش مثل حکومت شاه، با کودتایی آمریکایی بر سر کار آمد) قیاس میکردید. یا اصلا با زیمبابوه و دیکتاتورهای وحشی آفریقایی مقایسه میکردید. مگر کسی شکی دارد که کشورهایی که در ان حقوق بشر را نقض میکردند وجود داشته اند؟ که شما دارید مثال برای من میاورید و مچگیری میکنید. حرف من اینست که ما چرا باید خود را با کشورهای بدتر از خود مقایسه کنیم؟ چرا شما میخواهید دیکتاتوری و زندگی در زیر شلاق دیکتاتورها و کودتاچیان را "سرنوشت محتوم" ایرانیان بنمایانید که برای توجیه ان هم به هر دستاویزی چنگ میزنید؟ آیا آمریکا و کانادا هم میتوانستند در جای امروزشان باشند، اگر میخواستند خود را با بدتر از خود مقایسه کنند؟ چرا فشار شما به مردم ایران است که خود را با مردمان کشورهای سرکوب شده مقایسه کنند؟ چرا شما وقتی پای دفاع از حکومت مشروطه است، پای حکومتهای انگلستان و دانمارک را وسط میکشید و وقتی پای حق و حقوق مردم پیش میاید به کشورهای ناقض حقوق بشر اشاره میکنید. چرا به کودتاچیان نهیب نمیزنید که خود را با مقامهای سلطنتی انگلستان و دانمارک مقایسه کنند؟ آیا شما نمیدانید که حکومت یونان درست مثل کودتای ۲۸ مرداد از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ حکومتی کودتایی بود (و هر دو هم مورد حمایت آمریکا) که آنرا با حکومت شاه و ۲۸ مردادش مقایسه میکنید؟ آیا حکومت ایتالیا خود نتیجه عملیات "چکمه" با همراهی آمریکاییان از یک طرف و مافیای ایتالیا از طرف دیگر درست به سبک عملیات آژاکس نبود؟ شما دارید شاهد از حکومتهای کودتایی درست به سبک کودتای ۲۸ مرداد میاورید؟ چه کسی گفته که من ایرانی باید وضعیت خود را با ایتالیا و یا یونان کودتا زده، به سبک ۲۸ مرداد مقایسه کنم؟ اصلا چرا آنها باید چنین وضعیتی میداشتند؟
از ان گذشته معنای دقیق "موقعیت فرهنگی مشابه" چیست؟ این فرهنگ چیست که یا دستمایه تئوری نو محافظه کاران هار و وحشی آمریکا برای تجاوز و دست اندازی به کشورهای دیگر میشود یا باید توجیه گر کودتا و سرکوب باشند؟ خوب پس در اینصورت فرق شماها با آخوندها چیست؟ آنها هم مثل شما "فرهنگ" را وسیله توجیه دیکتاتوری و خفقان کرده اند، هنوز هم به اندازه خونتاهای یونانی یا مافیای حاکم سیسیل آدم نکشته اند. پس اعتراض شما پهلوی طلبان به آنها جز بر سر تصاحب یا تقسیم قدرت، بر سر چیست و چه اثری برای توده های مردم دارد؟
اصلا ما چیزی به نام فرهنگ مردم نداریم. فرهنگ ماهیتی طبقاتی دارد و چیزی که شما از ان به نام "فرهنگ کشوری" نام میبرید، تنها فرهنگ طبقه حاکم است که برای توجیه سلطه خود آنرا گسترش میدهد. طبیعی است که فرهنگ مافیای ایتالیا، درست مانند فرهنگ سرهنگهای کودتاچی یونان و ژنرالهای کودتاچی آریامهری که هر سه هم از حمایت آمریکا برخوردار بوده اند، مشابهتهای بسیار دارد. این چه ربطی به توده مردم دارد که شما این فرهنگ را مثل چماق بالای سر مردم ایران گرفته اید و فقر و فساد و ستم و سرکوبشان را به نام "فرهنگ" توجیه مینمایید؟
یکبار دیگر نظر خود را تکرار میکنم که انسانها صرفنظر از جنسیت، اعتقادات، نژادها، فرهنگها و غیره از حقوق انسانی یکسان برخوردارند.

در مورد بند سوم اشاره به دلایل مصدق برای اختیارات ویژه و احساس نمایندگان نموده اید و این مطلب که این مساله امکان دیکتاتور شدن مصدق را میداد.
اولا اجازه بدهید که خود را گول نزنیم، کودتای ۲۸ مرداد که همراه با ۲۵ سال اختناق بود، تنها دستاوردی که نداشت همان آزادی بود و همان آزادیهای زمان مصدق را هم از بین برد. پس لطفا با این استدلالها کودتایی را که شاه ر اتبدیل به دیکتاتور کرد و علت وجودیش حل مساله نفت به دلخواه آمریکا و انگلیس بود را تبدیل به "جنبش آزادی خواهی" نکنید و به ژنرالها و سردارانش چه در هیبت نظامی و چه در لباس چاقوکشان و لمپنهای خیابانی مدل آزادی خواهی ندهید. همانطور که قبلا هم گفتم، دربار با شکایت از مصدق میتوانست این مساله را در حضور یک قاضی بی طرف حل و فصل نماید.
مقایسه کودتای ۲۸ مرداد با ماجرای ۳۰ تیر که جمعی از مردم با حمایت از کاندیدای مورد نظرشان دست به تظاهرات مسالمت آمیز زدند و توسط قشون سرکوبگر شاه کشتار شدند و نام بردن از ان به عنوان "عدالت خیابانی" چیزی جز مغلطه نام ندارد و تنها نشان میدهد که شما یا تاریخ را نمیدانید یا عدالت خیابانی را. اینها تنها چیزی که ندارند، همان شباهت است و تنها نیاز به ذهنی "خلاق و خیال باف" است که اینها را بتوان در کنار هم قرار داد.آخر مگر تظاهرات مسالمت آمیز و ابراز تمایل به یک کاندیدا از حقوق دموکراتیک مردم نیست که استفاده از ان مصداق "عدالت خیابانی" باشد. پس فرق شما با خمینی و خامنه ای چیست که تظاهرات مسالمت آمیز مردم را به گلوله میبندند و از مردم طلبکاری هم میکنند.
تفاوت مورد دکتر مصدق را با هنری کمپبل در راضی کردن نمایندگان توسط هنری کمپبل دانسته اید. اولا اگر اکثریت نمایندگان در زمان مصدق راضی نبودند به لایحه تمدید اختیارات فوق العاده وی رای مثبت و موافق نمیدادند. از ان گذشته این تفاوتهایی که شما بین مورد مصدق و هنری کمپبل لیست نموده اید هیچیک کمترین تفاوتی در این مساله ایجاد نمیکند که انحلال مجلس از اختیارات یک نخست وزیر مشروطه است. و الا تفاوتهای دیگری هم ممکن است وجود داشته باشد، مثلا این که یکی در قرن نوزدهم بوده و دیگری در قرن بیستم یا مجلس یکی در زیر نور چراغ های گازی بوده است و دیگری در زیر نور برق. این تفاوتها بسیارند اما کمترین تاثیری در این استدلال ندارند که بهر حال این از اختیارات نخست وزیر مشروطه است که مجلس را منحل کرده و این کار , نه ان را دیکتاتور میکند، نه بطریق اولی آنرا غیر مشروع کرده و وجود کودتا را بر ضد وی مشروع مینماید، انهم با استفاده از پول و امکانات دول خارجی که به ثروت کشور چشم داشته و به هدف بدست آوردن امتیازاتی انجام شده بود که با رای دادگاه لاهه و جنبش ملی شدن نفت از دست داده بودند.
انحلال مجلس، انهم مجلسی که برای جلوگیری از به انجام رسیدن مساله ملی شدن صنعت نفت به دنبال طرح استیضاح و سرنگونی دکتر مصدق بودند، نه خط قرمز دموکراسی است و نه ورای اختیارات یک نخست وزیر مشروطه بالاخص که رای اعتمادش را هم قبلا از مردم گرفته بود. آقای کمپبل چنین کاری هم نکرده بود. منتهی فرق اساسی آقای کمپبل و دکتر مصدق اینست که انگلستان نفتی نداشت که شرکتهای نفتی با چشمداشت به نفتش، به دنبال زد و بند با خائنین داخلی بخواهد آقای کمپبل را هم سرنگون کند وگر نه آقای کمپبل هم، هم دیکتاتور میشد و هم مثل دکتر مصدق باید بقیه دوران عمرش را در زندان بگذراند.



۴- "این داستان انگلیزها هم بعد از سی سال حمهوری اسلامی دیگر دارد آزار دهنده می شود، بگذارید کمی هم بی تعارف صحبت کنم. به نظر من این عبارات مزدور آمریکا، جاسوس و جیره خوار اجنبی که جمهوری اسلامی صبح تا شب بار مخالفانش می کند از سنت های حسنه به جا مانده از دوران مرحوم مصدق و رفتار شخص ایشان است"

کاملا درست است!!! اصلا اینهمه اسنادی که خود انگلستان از روابطش با افراد در ایران و پرداخت پول به آنها بیرون داده، از زمان قاجار تا امروز، انهم لابد اختراع دکتر مصدق بوده است!!! از حمایت از رجال انگلوفیل قاجار گرفته، از توطئه برای قتل میرزا تقی خان امیرکبیر گرفته تا پرداخت پولهای ماهیانه به میرزا آقا خان نوری و مقرری های ماهیانه به رجال فاسد و انگلیسی دربار. حمایتش از قزاق های کودتاچی به رهبری رضا خان هم که اسنادش را انگلستان بیرون داده همه لابد خواب و خیال است. حق با شماست!!!!!!!!
بنظر میرسد که شما یک چیزی شنیدید و درست هم متوجه نشدید. توطئه انگلیسیها واقعیت دارد، که اگر روایتهای عامیانه را هم کنار بگذاریم، اسنادی که خودشان بیرون داده اند بخوبی همین را نشان میدهد. انگلیسها از زمان قاجار به قصد جلوگیری از نفوذ روسها از طریق دربار روسو فیل قاجار و سوء استفاده روسها از همسایگی ایران و هند، از یک طرف سعی در نفوذ در دربار داشتند و از یک طرف دیگر به دنبال نا امن ساختن ایران به قصد بی ثبات سازی ایران و مشغول کردن ان با بحرانهای داخلی بود تا فرصت و وقت نفوذ به هندوستان را نداشته باشد. این کار را هم با پرداخت پول به سران قبایل و عشایر از یکطرف و پرداخت پول به نفوزیهایش در دربار قاجار انجام میداد.
پس از انقلاب سوسیالیستی اکتبر شوروی، انگلستان سیاستش را تغییر داد و بدنبال استقرار دولتی باثبات و آهنین در ایران برامد که جلوی نفوذ روسها ر ابگیرند که اینبار با ایدولوژی آمده بودند که وعده عدالت میداد و طبعا چنین چیزی برای مردم مستعمرات انگلستان جذاب و برای انگلیسیها دردسر ساز بود. اینجا بود که بدنبال قزاقی گمنام رفت و با انواع و اقسام کمکها وی را به پادشاهی رساند. شما را نمیدانم، اما از دید من، تمام اینها مصداق دخالت انگلیس است. اینها را هم بعدها با سند بیرون دادند. از جمله بهمین دلیل هم هست که من توجیه سرکوب و اختناق را با وجود شوروی نادرست دانسته و افتادن به دنبال آنرا افتادن در دام استعمار و توجیه سرکوب میدانم. چرا که اینها در سالهای قبل از انقلاب اکتبر هم به بهانه های دیگری کشور ما را مورد استعمار قرار میدند.
بنابر این توطئه انگلیسیها واقعیت است و اگر جمهوری اسلامی یا حتی خود شاه (باید تبلیغات شاه را بابت مقاومت در برابر انگلستان و انتساب مخالفانش به انگلستان میشنیدید) سخن از توطئه انگلستان میزنند، سخنانی یکسره دروغ و دغل و ساختگی نمیگویند، بدل کاری میکنند. درست مثل یک جاعل اسکناس، اسکناس ۱۰۰۰ تومنی جعلی بیرون میدهند که اصل ان وجود دارد. نه آنکه مانند یک جاعل ناشی، اسکناس ۲ ریالی بیرون دهند که حتی اصلش هم موجود نیست. پس توطئه انگلیس مساله ای واقعی است. مشکل جمهوری اسلامی و شاه اینست که آنرا بدون هیچگونه سند و مدرکی بر مخالفان اطلاق میکنند. من نمیدانم که در آنزمان دکتر مصدق یا دیگر وطن پرستان چه برهانی و مدرکی بر خیانت و مزدوری این جماعت از نمایندگان انگلوفیل داشتند، اما خوشبختانه اسناد اینتلیجنت سرویس انگلستان که از رده بندی محرمانه خارج شده بخوبی نشان میدهد که این جماعت مزدور و حقوق بگیران اجاره ای انگلستان بودند. انقدر کتاب و سند در این مورد هست که دیگر حتی یاداوری آنها هم حال آدم را بهم میزند.

" اگر ایشان بابت این مبادلات سندی داشته است که باید به دادگاه مراجعه می کردند، اگر هم در آن لحظه نداشتند میشود همان جمهوری اسلامی. تا کسی در دادگاه صالحه بابت دریافت پول جهت پیشبرد اهداف دول خارجی محکوم نشده است، همه این اتهام زدن ها جرم است."

چنین چیزی که شما میگویید در هیچ جای دنیا سابقه ندارد. اتفاقا چیزی که در همه جای دنیا و از جمله آمریکا مرسوم است اینست که کسی که مورد تهمت قرار گرفت، از مفتری شکایت نموده و وی را تحت تعقیب قرار میدهند. نا بر این بله این اتهام زدنها جرم است، به شرط آنکه واقعی نبوده باشند به این معنا که سندی بر ان موجود نباشد. که این سوال پیش میاید که چرا این انسانهای پاک !!!! و پاکیزه !!!! و مطهر!!!!! و باشرف !!!؟؟؟؟ هرگز اعلام جرمی نکردند؟ بالاخص که بر خلاف دوران کودتا، دادگستری سالم و بی طرفی هم وجود داشت. یا آنکه شاید میدانستند که شواهد بر علیه شان بسیار است و روابطشان بسیار رسواتر از آنست که قابل پرده پوشی باشد.


" از کجا می دانید نمایندگان جامعه مدنی (ما هنوز هم درست و حسابی اش را نداریم) ما بودند یا نبودند؟ انتخابات برگزار کردید؟ نظر سنجی فرمودید؟ ذهن خوانی کردید؟"

جایی که نمایندگان خوانین، بنا به گزارشات مختلف، با پول رای مردم را میخریدند، آیا چنین نماینده ای میتواند نماینده مردم منطقه خودش باشد؟ جایی که از بی سوادی مردم سوء استفاده میکردند و روی برگ رای مردم اسم مورد نظر خود را و نه نامی را که رای دهنده خواسته بنویسند، آیا چنین نمایندگانی میتوانند نماینده مردم حوزه انتخابیه خود باشند؟
ذهن خوانی نکردم، اما خودم را هم به خریت نمیزنم. حضور نمایندگانی در مجلس که به انگلوفیلی مشهورند، مثل جمال امامی و همیشه هم مطابق نظر و منافع انگلستان به لوایح رای میدهند، نشاندهنده وابسته بودن اکثریت مجلس به سیاستهای انگلستان و قدرتهای دیگر در مجلس است. مجلسی که نیمی از ان خواهان واگذاری نفت جنوب به انگلستان است و نیمه دیگرش هم خواهان بخشیدن نفت شمال به روسها هستند و تنها اقلیتی از ان ابراز مخالفت میکنند، آیا نمایندگان مردم و جامعه مدنی هستند؟ آیا از دید شما، مردم خواهان بخشش نفت شمال به روسها و نفت جنوب به انگلستان بود؟ آیا مجلسی که هر روز دولت مصدق را انهم در حین احقاق حق ملت در دادگاه لاهه به هر بهانه ای مورد استیضاح قرار میداد نماینده ملت است؟ پس چرا چنین دولتی در رفراندم مردمی رای اعتماد آورد؟ چرا کسی در مخالفت با بسته شدن چنین مجلس ننگینی کمترین تظاهراتی نکرد؟
سعی میکنم که جواب قسمت دوم را هم زودتر تهیه کنم......
پاسخ به بخش دوم:
1- آنچنان برافروخته در این قسمت گفتگو کردید که منظم کردن آن و پاسخ دادن به آن کمی دشوار است. پیشاپیش محض اطلاعتان می گویم که این فرض شما که بنده از رفتار حاکمان بعد از 28 مرداد دربست دفاع می کنم از بنیان نادرست است. همان کیفرخواست تیمسار آزموده بر علیه مصدق برای آنکه نشان دهد آنها هم به قول امروزی ها بد جوگیر شده بودند کافی است! من وارد یک مقوله دوست ندارم بشوم و آن این استناد به کلینتون، اسناد سیا و کرومیت روزولت و اینهاست. اولا آنکه انگیزه آنها مثل و من شما مربوط به منافع ملی ما نیست و از این رو گواهانی بیطرف و عادل نیستند و اینکه در این سالهای اخیر برای گشودن باب معامله با جمهوری اسلامی چه جفتک چارگوش هایی نزدند شاهد مدعی است و شما که انگلیز ستیز هستید باید بیش از من روی استناد به چنین چیزهایی حساس باشید. دوم آنکه اعتبار کل این اسناد و گفته ها برای من از اعتبار گفته های هموطنان من در دو سوی این دعوا از مرحوم صدیقی تا حسین مکی بیشتر نیست و نزد من بر خلاف مصدقیون که فریاد بیگانه ستیزی سر می دهند، جایگاه ویژه ای ندارند. سوم آنکه اگر وارد این مقوله بشویم دیگر نمی شود گزینشی با آنها برخورد کرد و باید ارزیابی آنها درباره آنکه مصدق داشت مملکت را به دام کمونیسم می انداخت قبول کنیم که شما آنوقت آنها را قبول نمی کنید و حرفمان می شود (ال او ال). از فساد و تجاوز و نقض حقوق بشر یاد کردید من یاد ماجرای دیگری افتادم:
" در روز ۱۵ تیر علی زهری از حزب زحمتکشان، دولت را به اتهام شکنجه متهمان پرونده قتل سرتیپ افشارطوس، استیضاح کرد. در روز ۱۸ تیر، وزیر کشور، در مجلس حاضر شده و با اعلام اینکه نخست وزیر کسالت دارد، خود را مامور نخست وزیر دانست. در این جلسه نمایندگان مخالف اعتراض کردند که نخست وزیر دو سال است در جلسات مجلس حاضر نشده است. همچنین حائری زاده تاکید کرد که در شش دوره ای که در مجلس بوده، سابقه نداشته، نخست وزیر، (حتی رضاخان) هنگام تعیین وقت استیضاح، به جای آنکه خود بیاید نماینده به مجلس بفرستد [حمید محمدیان: فکر کنم نفر بعدی که اینکار را در تاریخ ما کرد احمدی نژاد بود]. در پایان روز ۲۳ تیرماه ۱۳۳۲ برای استیضاح معین گردید. بلافاصله پس از آن حسین مکی (مخالف سرسخت مصدق) با ۴۱ رای از ۷۲ نماینده حاضر، به عضویت هیات نظارت بر اندوخته اسکناس برگزیده شد. این واپسین تصمیم مجلس هفدهم بود."
مجددا وارد آن بحث خائنین و اینها نمی شوم. این ادبیات که هیچ ادله ی حقوقی پشت آن نیست و صرفا بر اساس گمانه زنی است را از بنیان غلط می دانم. همانطور که اگر کسی به من بگوید مرحوم مصدق (مثل فیدل کاسترو تا قبل از خلیج خوک ها) کمونیست مخفی بوده و نشان به آن نشان که پیشنهاد فروش نفت به نصف قیمت جهانی را به شوروی کرده و دست حزب توده را باز گذاشته است اینها از او قبول نمی کنم و بسته به شرایط اگر مشت به چانه اش نزنم، راهم را می کشم و می روم. این عبارت "انتقاد از خود" که شما رضا پهلوی را به آن دعوت می کنید، خیلی کمونیستی است و تا جایی که می دانم از آخرین نقاطی که در دنیا این سنت حسنه هنوز پابرجاست کمپ اشرف است.
یک بخش هایی هم این وسط مثل این یکی :" این کودتا نشان داد که دربار شاه تا آنجا از مردم دور شده است که عملا در هر منازعه ای بین مردم ایران و استعمار، خود را به کمپ استعمار و ارتجاع نزدیکتر میداند، تا به منافع مردم و هیچ ابایی از فدا کردن منافع ملی ایران در ازا اخذ حمایت استعمار ندارند " اعلامیه است و دیگر مباحثه و مبادله افکار نیست که من برای آنها پاسخی بدهم.
اما اینجا یک تناقض هم هست. از یک طرف می فرمایید: " من اعتقاد ندارم که یک حادثه تاریخی میتواند کشوری را به "بهشت" ببرد، اما کودتای ۲۸ مرداد قطعا کشور ما را از جاده دموکراسی و آزادی منحرف نمود." و آنوقت تکلیف این یکی چه می شود:
" مگر هر کشوری چند تا دکتر مصدق دارد؟ مگر هر کشوری چند تا دکتر فاطمی دارد؟ مگر هر کشوری چند تا فرخی یزدی یا کریمپور شیرازی دارد؟ مگر آمریکا چند تا بنجامین فرانکلین و آبراهام لینکلن داشت؟"
همین کیش شخصیت است که پدر مملکت ما را در آورده است! همین اختلاف اصلی بین من و شماست. من اعتقاد دارم سیستم باید درست کار کند و وابسته به شخص نباشد و اگر اینطور باشد با کشته شدن و استعفای صد نخست وزیر و شاه هم اتفاق خاصی نمی افتد. این نکته کلیدی بحث من با شماست. اما یک بام و دو هوا رفتن دیگر داستان دیگری است: اگر محمدرضا شاه خود را از همه بهتر بداند و نظر همه مشاورانش را رد کند و مثلا در کنفرانس اقتصادی رامسر به اقتصاددانان عالیرتبه کشور بگوید، نخیر ما می توانیم و می کنیم و بنشینید تماشا کنید، محمد رضا شاه می شود دیکتاتور فلان فلان شده اما اگر :
"تصميم دكتر مصدق براي انحلال مجلس و ابقای دولت از طريق مراجعه به همه پرسی در حالي كه كمتر از يك سال از عمر آن مانده بود، باعث مخالفت جمعي از برجسته ترين مشاوران و هواداران دكتر مصدق از جمله دكتر معظمي، دكتر شايگان، دكتر كريم سنجابي، دكتر غلامحسين صديقي، مهندس احمد رضوي، خليل ملكي و محمود نريمان شد. آنها تلاش كردند كه مصدق را از تصميم خود منصرف كنند اما او بر سر راي خود باقي ماند."
می شود پایمردی و تشخیص منافع ملی (مربوط به ملت یکنفره لابد!).
فرمودید: " سوال من اینست که راجع به چه چیز تعصب دارند؟ راجع به منافع ملی؟ راجع به حق حاکمیت ملی؟"
دوست من با اقتصاد و سیاست در هم تنیده دنیا این استقلال (به قول بعضی ها آزادی- جمهوری اسلامی) به قیمت جنگ با همه دنیا را در همان عصر هم کسی به آن شکل تجربه نمی کرد. همان بریتانیا هم بعد از حمله به کانال سوئز زیر بار فشار آمریکا عقب کشید. الان هم بگذارید دو تا مستقل ترین کشورهای دنیا را به شما معرفی کنم: کوبا و کره شمالی که بسیار نسبت به منافع ملی شان تعصب دارند و با هیچ نوع فشار از هیچ بیگانه ای هم کنار نمی آیند.
همین مقایسه ماجرای 28 مرداد با هولوکاست نشان می دهد که تعبیر من و بسیاری دیگر برای اغراق آمیز خواندن و استفاده نادرست از کلمه کودتا برای آن داستان صحیح باشد. بقیه اش را هم موکول می کنم به زمانی که درس های 28 مرداد را برای من با برداشت خودتان فهرست کردید تا بتوانیم ببینیم غیر از خائن شناسی که بیشتر هنر است تا علم نسل بعدی باید چه چیزهایی را به خاطر داشت و درباره آنها گفتگو کرد. این را تقاضا می کنم برای من فهرست کنید. برای من 28 مرداد فقط یک درس دارد و آن هم این است که هر کجا میهن پرستان ما در اوج اختلافاتمان از خرد جمعی استفاده کردند و به آن تسلیم شدند پیش رفتیم و هر کجا هر کسی هر چقدر هم میهن پرست از این مسیر دور شد برای خودش و کشور ویرانی به بار آورد.
2- وقتی با عجله و عصبانیت می خوانید اینطور می شود: آن مثال رومانی و بلغارستان به جهت نشان دادن تهاجمی بودن کمونیست ها بود دوست من! وگرنه حکومت استالینی طرفدار شوروی را که نمی شود ساقط کرد(با کودتا، یا بی کودتا، با بمب اتم یا بدون آن)! حکومت استالینی سیاهچاله است که اگر به دام آن افتادی مثل کره شمالی باید حداقل 70 سالی در لیست انتظار معجزه بمانی تازه اگر نوبتت برسد. راه میانبر هم جنگ داخلی حداقل 10 ساله است که آخرش نمی شود حساب کرد که آیا از سیاهچاله بیرون آمدن به قیمت این میانبر می صرفید یا همان لیست انتظار بهتر بود!
پیشتر مثال ایتالیا و یونان را زده ام و این جا تکرار نمی کنم.
3- برایتان در مقایسه ایران با آلمان و انگلستان و فرانسه آرزوی موفقیت می کنم! این اواخر یک نفر هم اینجا هست که زیاد از این مقایسه ها می کند! من در نگاه به گذشته حق چنین مقایسه ای را برای خودم دارم، چون امروز هر کاری هم بکنم نمی توانم آن را تغییر دهم ولی می توانم از آن برای ارزیابی عملکرد گذشته خودم و نمره دادن استفاده کنم. اما در نگاه امروز به هیچ چیز کمتر از کانادا برای هم میهنانم راضی نمی شوم و حتی سعی می کنم در نگاهم به سیستم کشورهای پیشرفته به دنبال خلا هایی باشم که آنها دارند و ما نباید داشته باشیم ( و از دست انداختن غربی ها هم ابایی ندارم چون علیرغم وضعیت وخیم میهنم در امروز به تاریخی 6000 ساله نگاه می کنم و در انتظار فردا هستم). اگر معیاری برای مقایسه گذشته مان نداشته باشیم و همش بد است بد است یا خوب است خوب است بکنیم، راه به آینده نمی بریم و در خیالات باقی می مانیم. علم تجربی هم نه به معنای مطلق در اینباره کارآمد است و می توان با عدد رقم (که اصلا هم کاغذپاره نیست) به عملکرد گذشته خودمان نمره بدهیم. دو کشور آرژانتین و شیلی سابقه دموکراسی شان از ما قدیمیتر است و صد البته ما جز اولین کشورهای به دنبال مشروطه و دموکراسی نبودیم، ظاهرا بریتانیا و آمریکا و فرانسه و اینها اینجا از قلم شما می افتند. چند جا از جمله همینجا به تقصیر شاه در آزاد شدن هیولای بنیادگرایی اشاره کردید که من همه آن ها را می گذارم و یکجا آن آخر جواب می دهم (ترا به آن حضرت مصدق یک کمی طبقه بندی شده تر و ساختاریافته تر بنویسید و در هر بند فقط به روی یک موضوع تمرکز کنید!).
4- اینجا هم باز به هیولای بنیادگرایی اشاره کردید که آن را به آخر واگذار می کنم. اما دو مورد را برای آنکه نشان بدهم که با عرض پوزش انقلابیون 57 از آمیختن راست و دروغ هیچ ابایی ندارند ( و ظاهرا هم شما قبل از تکرار ادعاهای آنها صحت شان را بررسی نمی کنید) می آورم:
فرمودید :" بد نیست به لیست اموالی که هر روزه توسط عوامل رژیم شاه از کشور خارج میشد و در اواخر رژیم شاه، در روزنامه ها هم منعکس میشد نگاهی میانداختید."
حداقل یک آیتم در این لیست دروغ و ساختگی بود که برای آنکه بخواهیم بقیه اش هم از اساس بررسی شود کافی است: آقای علینقی عالیخانی که نامشان در آن لیست بود همان زمان ثابت کردند که ارزی از کشور خارج نکردند.
در جای دیگری هم فرمودید که :" ضمن آنکه در عمل هم تمامی زمینها بین کشاورزان تقسیم نشد و بیشتر زمینهاییکه رضا شاه به زور از کشاورزان گرفته بود و از زمینهای مرغوب کشاورزی بودند، هرگز بین کشاورزان تقسیم نشده و به عنوان "شکارگاه سلطنتی" از جمله زمینهای حفاظت شده بودند. میبینید که چطور تیغ استبداد، گلوی بهترین و مترقی ترین نوع اصلاحات را هم میبرد."
این هم از آن حرف هاست که همینطور بدون هیچ فکری تکرار می شود. شکارگاه سلطنتی در منطقه خجیر در شرق تهران واقع شده بود، که احتمالا شما یکبار هم از آنجاها رد نشدید که می فرمایید مرغوبترین زمین ها آنجا بود. آنجا هم مثل همه مناطق اطراف تهران کم آب است ( این یکی را خودم دیده ام) و اگر دسترسی عموم به آنجا باز نشد فقط یک دلیل داشت. با توجه به نسبتا خالی از سکنه بودن آن محدوده بزرگترین مجموعه تاسیسات صنایع نظامی کشور که همه به نام پارچین می شناسند در آنجا بنا شد و این امر حتی در زمان جمهوری اسلامی هم به دلیل موقعیت توپوگرافیک آن با دره های متعدد که امکان بمباران را دشوار می کند ادامه یافت (جایی شنیدم که 20 بار تلاش عراق برای بمباران اهدافی در آن منطقه بی نتیجه بود) و هر دولت میهن پرست هم سر کار بیاید، از آن سرمایه استفاده خواهد کرد . آن محدوده را محمدرضا پهلوی نگه نداشته بود که در آن زمین های بسیار مرغوب، باقالی بکارد و بعد هر سال ببرد در میدان بفروشد و مثل شخصیت کارتون اسکروچ از روی هم چیدن سکه ها لذت ببرد. من همینجا از این لحن تند پوزش می طلبم ولی دیگر گاهی آدم کنترل اش را از دست می دهد. می بینید داشتن دید ایدئولوژیک، پیش فرض های پر احساس چگونه می تواند گلوی هر حقیقتی را ببرد.

5- می رسم به آن بحث هیولای بنیادگرایی: از یکطرف می گویید آزادی باید باشد از طرف دیگر می گویید چرا مطهری در زن روز می نوشت. بالاخره کدامیک را قبول کنیم؟ اگر جلوی چاپ توپ مرواری صادق هدایت گرفته می شد می گفتم حق با شماست ولی کسی جلوی روشنفکران مملکت را نگرفته بود که مطهری را به نقد بکشند، راه بیافتند و آن به اصطلاح ارتجاع شما را سرکوب کنند. دولت در زمینه های اجتماعی مثل این یکی آزادی برقرار کرده بود، سیاست اش حمایت از مدرنیسم بود(مثل جشن فرهنگ و هنر شیراز) و اگر روشنفکران به فکر خلق های ویتنام بودند و شاکی از ساخت ورزشگاه صد هزارنفری به جای آنکه امثال مطهری و شریعتی را جواب بدهند دیگر تقصیر شاه نبود. اتفاقا پای بنیادگرایی اسلامی و تروریسم اسلامی را مصدق به سیاست ایران دوباره باز کرد وگرنه که در زمان مشروطه با ماجرای شیخ فضل اله دست و پایشان جمع شده بود و در زمان رضاشاه کبیر هم دیگر با بنای عدلیه و کشف حجاب و مجبور کردن آخوندها به مجوز گرفتن از دولت داستان جمع شده بود. این ها هم شاهد مثال:
شروع دفاعیات ایشان در دادگاه:
"قبل از اینکه به جواب تیمسار محترم مبادرت کنم باید عرض کنم: اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله. [ در این موقع دکتر مصدق از جای خود بلند شد] این شهادتین است که تمام مذاهب اسلام باید بگویند، یعنی حنفی و شافعی و حنبلی و مالکی. این چهار مذهب تسنن و همچنین هر کس که مسلمان است این شهادتین را باید بگوید. یک شهادت هم مال مذهب شیعه است: اشهد ان علیا ولی الله.
من در این دادگاه اقرار می کنم که مسلمان و شیعۀ اثنی عشری هستم. مسلک من مسلک حضرت سید الشهدا است.
جلسه ی هفدهم دادگاه مصدق، در تاریخ شنبه 7 آذر 1332، کتاب مصدّق در محکمۀ نظامی اثر جلیل بزرگمهر تهران انتشارات نیلوفر 1369 صفحه 413"
رفتار حرفه‌ای وی به عنوان یک سیاستمدار هم اینطور بود که:
کسی که همواره قرآن در جیب خود داشت و بارها در مجلس شورای ملی آن را درآورده و نمایندگان را به پاس احترام به آن به برپاخاستن دعوت نمود ... تز دکترایش "وصیت در اسلام" بوده و مشاورش در نوشتن تز، یک روحانی به نام شیخ محمدعلی کاشانی بوده ... در مجلس ششم از ادای سوگند وفاداری به شاه و قانون اساسی خودداری کرد ... وقتی بنا شد که مردم کلاه پهلوی بگذارند، مصدق هشت ماه به بهانه بیماری از منزل بیرون نیامد، او در مجلس چهاردهم به کشف حجاب رضا خانی حمله کرد ... مصدق در برابر فریاد "مرده باد انگلیس" به مردم می گوید: "مردم مرده باد نگویید، من حاضر نیستم شما بگویید مرده باد انگلیس. شما هم دعا کنید خدای متعال انگلیس را برای شناختن برای شناختن حق مسلم ما هدایت کند.
ابراهیم رضایی، «مصدق تداوم یک راه»، هفته نامه ی پیام هاجر، سه شنبه 6 بهمن 1377، شماره ی 251، صفحه ی 6
این یکی را هم اضافه کنید:
کاشانی در دی ۱۳۲۶ زمانی که دولت اسراییل در فلسطین تأسیس شد برای نخستین بار مردم را بر ضد آن عمل دعوت به تظاهرات کرد ...دستگیر و در بهمن ۱۳۲۷ به قلعه فلک الافلاک خرم آباد منتقل و از آنجا به لبنان تبعید شد. پس از انتخابات مجلس شانزدهم از تعبید بازگشت. مصدق و سران جبهه ملی برای استقبال او به فرودگاه رفتند. در روز ورود وی از فرودگاه تا محله او «پامنار»، ۲۷ طاق نصرت بسته شد.
ظاهرا هم فراموش می کنید که ماجرای 30 تیر هم اینطور به پیروزی رسید که کاشانی گفت:
" «اگر قوام نرود اعلام جهاد میکنم و خودم کفن پوشیده با ملت در پیکار شرکت نماییم.»"
این داستان اعلان جهاد را احتمالا خمینی از او یاد گرفته است. ظاهرا دوستان فراموش می کنند که بار اول مصدق و کاشانی بودند که زوج ملی-مذهبی آخوند را در این مملکت راه انداختند و ماجرای سنجابی و بازرگان-خمینی فقط تکرار تاریخ بود. آن ها به همان شیوه پیشوایشان حضرت مصدق می خواستند با توسل به عواطف مذهبی مردم کولی بگیرند. آن داستان 27 طاق نصرت را با خودتان روزی چندبار مرور بفرمایید. آن هیولایی که شما می فرمایید را محمد رضا شاه با مبالاتی خود از بطری بیرون نیاورده بود، بلکه لوبیای سحرآمیزی بود که دکتر مصدق و دوستانش در نهضت ملی به در زمین کاشتند و وقتی به ابرها رسید غول آدمخوار از آنها پایین آمد و همه ما را خورد. محمد رضا شاه پهلوی که کوچکترین مماشاتی با دخالت روحانیت در امر سیاست نشان نمی داد و مصداق بارز آن برخوردش در 15 خرداد بود. مثال که هزاران است ولی این یکی را هم بگذارید برایتان اضافه کنم:
زمانی که دولت مصدق در مضیقه اقتصادی قرار گرفت و اقدام به فروختن اوراق قرضه عمومی کرد، کاشانی از مردم درخواست کرد تا نسبت به خرید اوراق قرضه ملی اقدام کنند. آیت‌الله کاشانی در پیامی خطاب به مردم آنها را به خرید اوراق تشویق کرد و گفت:
«امروز است آن روزی که جهاد شما باید با بذل مال بعمل آید. خریداری اوراق قرضه بر ذمه آحاد ملت مسلمان است.»
و در این هنگام قطعا مرحوم مصدق در منع دخالت روحانیان در سیاست کلامی نمی گفتند.
اینکه چریک های فدایی خلق سازمانی و بیژه جزنی را آزادیخواه مبارز مستقل می دانید از آن حرفهاست. آقای عزیز سازمان چریک های فدایی خلق یک سازمان استالینیست بود! بنده رسما در کتب آنها این مسایل را دیده ام اگر خودتان فدایی نیستید و نویسنده نبودید. کم سن و سال هستم ولی هنوز اینترنت را از ما نگرفته اند: این سازمان چریکهای فدایی خلق به دنبال ایجاد کره شمالی در اینجا بود. رسما در نشریات شان مثلا چهار مقاله فداییان از تشکیل اردوگاه های کار اجباری دفاع می کنند! الگوی چریک های فدایی خلق حزب کمونیست فرانسه بود یا چه گوارا؟ واقعا چه فکری می کنید که این حرف ها را می زنید. خوب است که دولت بختیار تشکیل شد و آلترناتیو هم بود و بعد شما می فرمایید از پهلوی هیچ راهی به آزادی نبود!
6- باز هم در دام پراکنده گویی شما هستم و نمی دانم کدام را باید الان پاسخ دهم و کدام را پاسخ داده ام. این داستان آلمان و فرانسه را صرف نظر می کنم. این هم که می فرمایید عدم چاپ این کتب باعث انقلاب شد از آن حرف هاست!!! من در مثالم تماما به تشکل های مخالفان در خارج از کشور اشاره کردم، که همگی سالهای تحصیل زیادی در آنجا می گذراندند. اگر دانشجوی ما در آلمان که کتاب مائو چاپ می شود و کتاب پوپر هم چاپ می شد می افتاد دنبال اولی به دلیل نبود آزادی در کشور ما بود؟ خودتان نگاه می کنید به این شیوه استدلال بی پایه؟ اگر بنی صدر که با کمک بنیاد فرهنگ ایران به ریاست فرح پهلوی به سوربون پاریس فرستاده می شد و در آنجا به دنبال اقتصاد اسلامی بود، مال چاپ نشدن کتاب مائو در تهران بود؟ آیا اگر علی شریعتی وسط شانزلیزه پاریس یکهو به یاد شیعه علوی می افتاد تقصیر نبود کتاب انگلس یا ممنوعیت فعالیت حزب سوسیالیست کارگران خلق ایران بود؟ فکر نکنم در کتابخانه های پاریس در آن زمان ممنوعیتی وجود داشت. لابد هم یزدی در آمریکا دچار محدودیت دسترسی به دانش بوده است. درس تجربه ی شهید کربلای 28 مرداد مرحوم مصدق و مشی "یکی از شریفترین، سالمترین، صادق ترین و پاکباخته ترین مبارزان میهن" برای این جوانان وقتی که اعضای جبهه ملی به جای نقد مصدق و نقد اشتباهات خود همه چیز را به گردن سیا و انگلیز و ... انداختند، این بود که کار شهید مصدق همچون آیینه بی ایراد بود و خوب اینها هم در آن سرخوردگی تنها دو نتیجه می توانستند بگیرند: اول تیز کردن شمشیر دشمنی با غرب یزید بود و دوم این که کاشانی "آخوند بدی بود" و ما باید بگردیم یک "آخوند بهتر" برای این کار پیدا کنیم. که پیدا شد و کردند و آن شد که دیدیم.
7) قبل از هر چیز آن فهرست تیتروار درس های 28 مرداد را برایمان فراهم کنید.
8) این روش هم که یکهو وسط یک بحث منطقی دو طرفه بگویید:" پنجاه سال پیش جوابتان را دادیم" زشت و ناپسند است. همان اول می فرمودید به جای وارد گفتگو شدن که همه استدل هاتان را مصدق کبیر جوابش را همان موقع داده بروید همان ها را بخوانید" .
بنده هرگز تحت تاثیر مدرک تحصیلی افراد قرار نمی گیرم و این اصلا دلیلی بر واضح و آشکار حرف بی ربط زدن نیست. اگر مرحوم مصدق از قانونی بودن کارش اطمینان داشت همان حکم 25 ام را به شهادت نزدیکترین کسان به او مثل دکتر صدیقی از آنها پنهان نمی کرد. سالها در دانشگاه درس خواندن به بنده آموخته این تحصیلکردگی معیار برای خوبی و بدی نیست و حتی هیولا هم می تواند بسازد: نمونه اش همین آقای محمد جواد لاریجانی فارغ التحصیل برکلی است که جزو 5 دانشگاه برتر دنیاست و راه افتاده از قطع دست و پا و قتل و قصاص دفاع می کند و در روز روشن دروغ شاخدار می گوید موسوی و کروبی زندانی نیستند (چیزی شبیه دو به علاوه دو می شود هفت) و بعد هم به خبرنگار از نظر من انگلیسی فارسی زبان بی بی سی ( که اولین قدم اپوزیسیون باید تحریم این رسانه باشد) می گوید وطنت را نفروش! تو خائنی!
sam********@ymail.com در ۲۰ دی ۱۳۹۰
با عرض پوزش از پاسخگویی، جنابعالی در بند ۱ فرموده اید که:
"آنچنان برافروخته در این قسمت گفتگو کردید که منظم کردن آن و پاسخ دادن به آن کمی دشوار است............."
جناب گویا شما بر ارافروختگی خودتان را در پاسخگویی به من ندیده اید. شما تصمیم گرفتید که مطلب را شخصی کنید و منهم دیدم که با فردی طرفم که مشکلی با طرح احساساتش با من و دیگر خوانندگان کامنت ندارد، بنابر این تصمیم گرفتم که من هم به همین سیاق پاسخ دهم، و پیشاپیش هم از این مساله عذر خواهی کردم و تصور میکنم که اجازه آنرا هم خود شما به من داده اید.
مطلب دیگر اینکه منظم کردن پاسخها، چه پاسخ من و چه پاسخ شما مشکل است چرا که هر دو تصمیم گرفتیم که پاسخها را بند به بند بدهیم و نه موضوع به موضوع. به همین علت هم مرتب کردن ان بر اساس موضوع هم برای من دشوار است و هم برای شما. اینهم مربوط به روشی است که جهت پاسخگویی در نظر گرفتیم.

فرموده اید که : ". پیشاپیش محض اطلاعتان می گویم که این فرض شما که بنده از رفتار حاکمان بعد از 28 مرداد دربست دفاع می کنم از بنیان نادرست است. همان کیفرخواست تیمسار آزموده بر علیه مصدق برای آنکه نشان دهد آنها هم به قول امروزی ها بد جوگیر شده بودند کافی است! من وارد یک مقوله دوست ندارم بشوم و آن این استناد به کلینتون، اسناد سیا و کرومیت روزولت و اینهاست. اولا آنکه انگیزه آنها مثل و من شما مربوط به منافع ملی ما نیست و از این رو گواهانی بیطرف و عادل نیستند و اینکه در این سالهای اخیر برای گشودن باب معامله با جمهوری اسلامی چه جفتک چارگوش هایی نزدند شاهد مدعی است و شما که انگلیز ستیز هستید باید بیش از من روی استناد به چنین چیزهایی حساس باشید."

اولا فرض شما مبنی بر انگلیس ستیز بودن من، فرضی از پایه و مبنا نادرست است. من نه انگلیس ستیز هستم و نه آمریکا ستیز و نه هیچ کشور دیگر ستیز. من در چهارچوب حاکمیت ملی مردم ایران از ارتباط با تمام کشورهای جهان پشتیبانی میکنم، منتهی نوکری سردمداران کشورم را برای بیگانگان نمیپذیرم. با اسنادی مثل اسناد سیا و اینتلیجنت سرویس هم که در همه جای دنیا مبنای تحقیقات تاریخ شناسی قرار میگیرند، به علت آنکه از انگلیس یا آمریکا آمده دشمنی و ستیز ندارم. بالاخص که این مدارک و اسناد و مکاتبات، بر خلاف فرمایشات جنابعالی تنها غرضی را که دنبال میکنند، دادن گزارش از وضعیت مامور و کارهای انجام شده توسط وی برای مسولان مافوق است. که طبیعتا جرات دروغ نوشتن هم ندارند. حتما میتوانید تصور کنید که در یک سازمان اطلاعاتی، ماموری که گزارش دروغ برای مافوقش بفرستد، باید پاسخگوی چه اتهامات سنگینی باشد، زمانی که چنین دروغی کشف شود.ضمنا هر چقدر هم که رابطه داشتن برای جمهوری اسلامی برای آمریکا ارزشمند و قیمتی باشد، که من شک دارم، آمریکا حاضر به بر عهده گرفتن خلافی نخواهد بود که مرتکب نشده است. چنین چیزی با هر عقل سلیمی منافات دارد.
ضمنا من شک دارم که هموطنان مورد استناد شما، چندان درد منافع ملی و حقوق ملی ایرانیان را داشته باشند. با توجه به بندهای ارتباطی مشکوک این جماعت با سازمانهای جاسوسی بیگانه، به نظر منطقی تر میاید که اینگونه هموطنان بیش و پیش از حقوق ملی ایرانیان، نگران حقوق دریافتی خویش از سازمانهای جاسوسی مربوطه باشند! طبعا دفاعی که ایندسته از هموطنان از کودتا مینمایند، بیشتر به جهت جلوگیری از سوخته شدن است که اتفاقی است که معمولا با افشاگری دستگاه های اطلاعاتی بیگانه، برایشان میفتد و نانشان را اجر میکند.
از ان گذشته من نمیدانم که شما به چه چیز "دفاع دربست " از کودتای ۲۸ مرداد میگویید. شما کاری هم مانده که برای دفاع دربست از این کودتای غیر قابل دفاع نکرده باشید؟ یا این کودتا را به اسم "جنگ سرد و ملزوماتش" توجیه میکنید، یا به اسم "برقراری قانون مشروطه" که آقای مصدق با استفاده از اختیارات قانونی اش، بقول شما مخدوش کرده بود! شما زنجیرهای بسته به دست و پای ایرانیان را یا با آمار و ارقام تعداد کشورهای دموکراتیک توجیه پذیر میدانید، یا با فرهنگ، یا با صلاحدید کشورهای بیگانه و لابد ما باید منتظر صلاحدید بیگانگان برای برخورداری از آزادی باشیم. و من در تمام مدتی که توجیهات شما را میخوانم به این فکر میکنم که دستگاه کودتا تا کجا باید تفکر یک انسان را کرخت و بی حس کند که رنج و شکنج هم خونان و هم وطنانش را با چنین دست آویزهای استعماری توجیه نماید.
البته اشتباه نشود. من احساساتی به قضیه برخورد نمیکنم. به نظر من ایران و ایرانیان با مردمان کشورهای آزاد فرق دارند و از جمله به همین جهت است که دائم در استبداد به سر میبرند. منتهی تفاوت تاثیر گذاری که ما ایرانیان با مردمان کشورهای دموکراتیک داریم، که چنین سرنوشت شومی را برایمان رقم زده است، نه موقعیت ژئوپولیتیک است، نه جنگ سرد و ملزوماتش، نه فرهنگ و ادب و رسوم مردمانش،......خیر. تنها تفاوت تاثیر گذار همانا خلع ید اقشار غارتگر و سرکوبگر از قدرت در کشورهای دموکراتیک است که در کشور ما هنوز انجام نشده است.

فرموده اید که :
".....نمی شود گزینشی با آنها برخورد کرد و باید ارزیابی آنها درباره آنکه مصدق داشت مملکت را به دام کمونیسم می انداخت قبول کنیم که شما آنوقت آنها را قبول نمی کنید و حرفمان می شو..........."
نه گزینشی هم برخورد نکنید. اتفاقا خودتان دارید میگویید، این "ارزیابی " بود و درست است. آمریکاییها تصور میکردند که کشور دارد به طرف کمونیسم میرود و مرحوم مصدق هم از ترس اینها به عنوان برگ برنده در مقابل انگلستان استفاده میکرد تا از قدرت جهانی آمریکا بر علیه انگلستان برای ملی شدن نفت و جلوگیری از دسیسه های انگلستان استفاده کند. فعالیت حزب توده هم در همین چهارچوب همین ترس را القا مینمود. منتهی با قانونی بودن دربار شاه، عملا دربار دست حزب توده را میبست. مصدق با چنین تعادلی که ایجاد نموده بود، بدون آنکه اجازه سوء استفاده به شوروی و توده ایها بدهد، از لولو خورخوره کمونیسم استفاده مینمود.
این استراتژی تا زمانی موفقیت داشت که انگلستان به آمریکا اطمینان نداده بود که ایران به خاطر بافت مذهبی ظرفیت کمونیست شدن ندارد. عملا کودتا زمانی انجام پذیرفت که آمریکا اطمینان یافت که ایران کمونیستی نمیشود و مصدق دارد بازی میکند. از همین تاریخ است که میبینیم که کودتاچیان خود در نقش حزب توده قلابی شروع به تحرکات بر علیه آخوندها و ترساندن آنها از نفوذ کمونیستها میکنند.
چیزی که مصدق تصورش را هم نمیکرد، این بود که شاه به سمت استعمارگران رفته و با حمایت آنها دولت را سرنگون نماید.

در مورد تجاوز به حقوق بشر گفته اید که :

"" در روز ۱۵ تیر علی زهری از حزب زحمتکشان، دولت را به اتهام شکنجه متهمان پرونده قتل سرتیپ افشارطوس، استیضاح کرد. در روز ۱۸ تیر، وزیر کشور، در مجلس حاضر شده و با اعلام اینکه نخست وزیر کسالت دارد، خود را مامور نخست وزیر دانست. در این جلسه نمایندگان مخالف اعتراض کردند که نخست وزیر دو سال است در جلسات مجلس حاضر نشده است. همچنین حائری زاده تاکید کرد که در شش دوره ای که در مجلس بوده، سابقه نداشته، نخست وزیر، (حتی رضاخان) هنگام تعیین وقت استیضاح، به جای آنکه خود بیاید نماینده به مجلس بفرستد [حمید محمدیان: فکر کنم نفر بعدی که اینکار را در تاریخ ما کرد احمدی نژاد بود]..........."
همینجا چند جور مغلطه وجود دارد. چه کسی گفته است که کشور دموکراتیک کشوری است که در ان "هیچ نوع" تجاوز به حقوق بشر صورت نمیگیرد؟ مگر در آمریکا تجاوز به حقوق بشر صورت نمیگیرد؟ مگر به عنوان مثال پلیس در مواردی با خشونت برخورد نمیکند؟ آیا شما آمریکا را کشوری دموکرات نمیدانید؟ خوب این که استدلال جمهوری اسلامی است که برای پاک کردن دستان خونینش به اینگونه موارد تاسف بار در کشورهای دموکراتیک اشاره میکند. نه جناب، کشور دموکراتیک، کشوری نیست که در ان "هیچ " موردی از نقض حقوق بشر نباشد، که چنین چیزی غیر ممکن است. کشور دموکراتیک، کشوری است که در ان مسئول و پاسخگو برای ارجاع این موارد به ان وجود داشته باشد. اگر چنین پاسخگویی موجود نباشد، آنگاه چنین کشوری، کشوری غیر دموکراتیک است. مثلا در مورد شکنجه ها و سرکوبهای ساواک هیچ مرجع مسولی وجود نداشت و به همین جهت رژیمهای شاه و جمهوری اسلامی رژیمهایی غیر دموکراتیک هستند.
حالا من از شما میپرسم که اگر نخست وزیر مریض باشد باید چه کار کند؟ آیا باید به مصداق بمیر و بدم، خود را به مجلس برساند یا آنکه نماینده ای قانونی به مجلس بفرستد. آیا آقای احمدی نژاد به خاطر کسالت به مجلس نرفت؟ یا بخاطر جنگ قدرت با گرگهای خامنه ای؟ آیا مجلس خامنه ای برای بررسی موارد نقض حقوق انسانی ایرانیان تشکیل شده بود یا مجلس مافیاها بود برای تصفیه حساب با همدیگر. آخر اینکه مصداق ارتباط فلان و شقیقه است.
از ان گذشته اگر دغدغه شما قانون است، که تعیین نماینده و فرستادن وی به جای خود، بسیار قانونی است. مشکل شما با این حرکت قانونی چیست؟

فرموده اید که :

". این عبارت "انتقاد از خود" که شما رضا پهلوی را به آن دعوت می کنید، خیلی کمونیستی است و تا جایی که می دانم از آخرین نقاطی که در دنیا این سنت حسنه هنوز پابرجاست کمپ اشرف است. "
اینجا هم باز مغلطه کرده اید. من نمیدانم که چه کسی این کار را برای اولین بار ابداع کرده است، اما اگر کمونیستها این را ابداع کرده بودند، بسیار کار جالب و انسانی کرده اند و ای کاش این حرکت را بیشتر انجام میدادند تا رژیم شوروی به عنوان رژیمی کمونیستی، تا این حد ارتباطش را با واقعیت از دست نمیداد و کهنه و بی ربط به تحولات زمان نمیشد که مثل بنای موریانه خورده ای فرو ریزد.
بر خلاف تصور شما این کار در آمریکا بخوبی انجام میشود و مثلا در مورد جنگ ویتنام بخوبی انجام شد و دست اندرکاران ان جنگ به سوالات مردم پاسخ دادند و مجموعه انتقادات سبب شد که ان تصمیم تاسف بار حمله وحشیانه به ویتنام به تاریخ سپرده شده و درسهای ان فراگرفته شده و بکار روند. یا انتقاد از خود سبب مشخص شدن تصمیم گیران جنگ عراق و مسولین شکنجه ها و کشتارها شد که مالا منجر به بسته شدن زندان مخوف گوانتانامو، برکناری دست اندرکاران و آتش بیاران جنگ عراق و بیرون کشیدن ارتش آمریکا از عراق گردید و سبب ساز انتخاب آقای اوباما با شعار "تغییر" گشت و کمک بسیاری به ترمیم وجهه آمریکا در سطح جهان نمود.
هر چه انتقاد از خود در مورد افراد و اشخاص، تجاوز به حریم شخصی و حق و حقوق فردیشان حساب شده و غیر انسانی و غیر دموکراتیک است، انتقاد از خود توسط سیستمهای حکومتی و دست اندرکاران و سران دولتها، حکومتها، شرکتها و غیره برای ادامه موفقیت آمیز رشد و شکوفایی دموکراسی و قانون گرایی که لازمه شکوفایی اقتصادی است، و اصلاح مسیر غلط طی شده لازم است. این با انتقاد از خود فردی زمین تا آسمان فرق دارد. هر چه باشد اجتماع و حقوق مردم، که عرصه کار دولتها و موسسات است، حریم شخصی به حساب نمیاید و عرصه ای عمومی است.


"" مگر هر کشوری چند تا دکتر مصدق دارد؟ مگر هر کشوری چند تا دکتر فاطمی دارد؟ مگر هر کشوری چند تا فرخی یزدی یا کریمپور شیرازی دارد؟ مگر آمریکا چند تا بنجامین فرانکلین و آبراهام لینکلن داشت؟"
همین کیش شخصیت است که پدر مملکت ما را در آورده است! همین اختلاف اصلی بین من و شماست. من اعتقاد دارم سیستم باید درست کار کند و وابسته به شخص نباشد و اگر اینطور باشد با کشته شدن و استعفای صد نخست وزیر و شاه هم اتفاق خاصی نمی افتد. این نکته کلیدی بحث من با شماست"

نه قربان، این کیش شخصیت نیست. واقعیت اینست که زمامدارانی مثل دکتر مصدق در هر کشوری پس از تثبیت نظام دموکراتیک مورد نظرش، به تربیت نسل جدیدی از زمامدارانی میپردازند که پس از خود بتوانند سیستم دموکراتیک حاکم را بگردانند. در آمریکا این کار را پدران بنیانگزار آمریکا انجام دادند. از وقتی ان سیستم مستقر شد، دارد بی وقفه به تربیت چنان سیاستمدارانی میپردازد. اما وقتی سیستم دموکراتیک مصدق با کودتای ۲۸ مرداد سرنگون میشود، و نظام آریامهری هم تنها "غلام خانه زاد" و "نوکر بی اختیار" میخواهد، خود بخود تمامی زحماتی که کشیده شده به هدر میرود و کوتوله های سیاسی بر کرسی موتمن الملک ها و مصدق ها تکیه میزنند. گفته اید که باید "سیستم" درست کار کند. حرفی کاملا درست است، منتهی بشرط آنکه این سیستم ابتدا مستقر شود نه آنکه شما انتظار درست کار کردن از سیستمی داشته باشید که با کودتا سرنگون شده است. سیستمی که ۳۰ ماه بیشتر کار نکرده و در تمام مدت هم با بحرانهای بیگانه ساخته دست به گریبان بوده و مالا هم به دست بیگانگان و عواملش سرنگون شده، چطور میتواند مستقر شود چه رسد به آنکه درست هم کار کند.
ما به مدت ۱۰۰ سال است که داریم با استعمار و ارتجاع میجنگیم و دائم هم قربانی میدهیم. قربانیان هم از اقشار فرهیخته هستند. طبیعی است، اگر دچار قحط الرجال شویم. منتهی راه چاره آویختن به دامن کسانی نیست که با استبدادی نفس گیر، چنین قحط الرجالی را سبب شدند.

فرموده اید که : "اما اینجا یک تناقض هم هست. از یک طرف می فرمایید: " من اعتقاد ندارم که یک حادثه تاریخی میتواند کشوری را به "بهشت" ببرد، اما کودتای ۲۸ مرداد قطعا کشور ما را از جاده دموکراسی و آزادی منحرف نمود." و آنوقت تکلیف این یکی چه می شود: " مگر هر کشوری چند تا دکتر مصدق دارد؟ مگر هر کشوری چند تا دکتر فاطمی دارد؟"

تناقضی وجود ندارد. همیشه خراب کردن راحت تر از ساختن است. ساختن یک کشور، احتیاج به برنامه ریزی، کار مداوم و همراهی و همیاری دارد. این کار هم سالها به طول میانجامد. تخریب اما در مدتی به مراتب کمتر انجام میشود. حتی یک خانه را که در نظر بگیرید، ساختش در چندین ماه به طول میانجامد اما تخریبش در یک نیمروز امکان پذیر است. نابودی امثال دکتر مصدق ها یا دکتر فاطمی ها چقدر کار دارد، گلوله ای میخواهد یا دیوارهای بلند زندانی تا نام و خاطره آنها را هم در مدتی به اندازه طول عمر یک انسان محو نماید. بالاخص که اغراض استعماری هم در کار باشد. اما به کار گرفتن همین بزرگمردان برای تربیت نسل جدیدی از مدیران لایق، قطعا کاری است نفس گیر و طولانی. این قبل از هر چیز نیاز به تثبیت سیستم دموکراتیک دارد که با کودتا و دسیسه امکان پذیر نیست.

"اما یک بام و دو هوا رفتن دیگر داستان دیگری است: اگر محمدرضا شاه خود را از همه بهتر بداند و نظر همه مشاورانش را رد کند و مثلا در کنفرانس اقتصادی رامسر به اقتصاددانان عالیرتبه کشور بگوید، نخیر ما می توانیم و می کنیم و بنشینید تماشا کنید، محمد رضا شاه می شود دیکتاتور فلان فلان شده اما اگر :
"تصميم دكتر مصدق براي انحلال مجلس و ابقای دولت از طريق مراجعه به همه پرسی در حالي كه كمتر از يك سال از عمر آن مانده بود، باعث مخالفت جمعي از برجسته ترين مشاوران و هواداران دكتر مصدق از جمله دكتر معظمي، دكتر شايگان، دكتر كريم سنجابي، دكتر غلامحسين صديقي، مهندس احمد رضوي، خليل ملكي و محمود نريمان شد. آنها تلاش كردند كه مصدق را از تصميم خود منصرف كنند اما او بر سر راي خود باقي ماند."
می شود پایمردی و تشخیص منافع ملی (مربوط به ملت یکنفره لابد!). "

بله دقیقا همینطور است و من به شما میگویم چرا. متاسفانه شما جایگاه قانونی افراد را در این قیاس ناقصی که کرده اید در نظر نمیگیرید. دکتر مصدق نخست وزیر یک حکومت مشروطه بود و مسولیت دولت را داشت به همراه اختیاراتی تا مسولیتش را انجام دهد. اما شاه مطابق قانون اساسی مشروطه مقامی "غیر مسئول" است. حالا من از شما میپرسم که اگر شمامسولیت اداره ای را داشته باشید و جمعی از مشاورین شما، که مسولیت شما را هم ندارشته و حتی در مسولیت شما شریک هم نیستند، به شما پیشنهاد کاری را در حوزه مسولیت شما کنند و شما از ان کار سرباز بزنید، آیا مرتکب دیکتاتوری شده اید؟ قطعا نه. چرا که نهایتا این شما هستید که مسئول و پاسخگو هستید و نه ان لشکر مشاورین. شما در صورتی دیکتاتور هستید که ان مشاورین با شما شریک در مسولیت هم باشند و شما به راه خود بروید.
برای مثال، حتی رییس جمهور آمریکا هم با مشاورینی که دارند، نهایتا پس از شنیدن سخنان آنها، خود باید تصمیم بگیرد که چه کند چرا که تنها ایشان مسئول است. این کار دیکتاتوری نیست، بلکه انجام مسولیت است.
شاه در نظام مشروطه اساسا مسئول نیست و به همین جهت حتی دخالتش در امور کشور غیر قانونی است و از آنجا که مسئول هم نیست، این دخالت نامی جز دیکتاتوری ندارد. و الا اگر شاه هم مسولیت میپذیرفت و حاضر میشد که در مقابل نمایندگان مردم پاسخگو باشد و در صورت تشخیص نمایندگان مردم، حتی از کار برکنار شود، آنگاه قیاس شما بین شاه و مصدق قیاسی بجا بود. البته در چنین صورتی دیگر مقام غیر منتخب و مادام العمر نبود.

فرموده اید که :
"دوست من با اقتصاد و سیاست در هم تنیده دنیا این استقلال (به قول بعضی ها آزادی- جمهوری اسلامی) به قیمت جنگ با همه دنیا را در همان عصر هم کسی به آن شکل تجربه نمی کرد. همان بریتانیا هم بعد از حمله به کانال سوئز زیر بار فشار آمریکا عقب کشید. الان هم بگذارید دو تا مستقل ترین کشورهای دنیا را به شما معرفی کنم: کوبا و کره شمالی که بسیار نسبت به منافع ملی شان تعصب دارند و با هیچ نوع فشار از هیچ بیگانه ای هم کنار نمی آیند. "

متاسفانه شما مرتکب یک فقره مغلطه دیگر هم شده اید. منظور من از استقلال، استقلال ملت است از نفوذ خارجی و نه استقلال دولت از ملت یا استقلال دولت از تعهدات بین المللی. دول کره شمالی و کوبا از ملتهایشان و از تعهدات بین المللی مستقلند و این با استقلال مد نظر دکتر مصدق فرق داشت. این استقلال با آزادی و دموکراسی هم در تضاد است، منظور من از استقلال، ان تعریفی از استقلال است که هم جهت با آزادی باشد و نه در جهت متقابل و متضاد با ان.
ثانیا حمله بریتانیا به کانال سوئز که حرکتی تهاجمی و بر خلاف قوانین بین المللی است، با حرکت ملی شدن نفت که در محدوده حق و حقوق ملی ایرانیان است و خلع ید از شرکتهای بیگانه در محدوده حق و حقوق ملی ایرانیان است که خوشبختانه دادگاه لاهه هم بر ان صحه گذاشته است.
از ان گذشته، جنگ مصدق با تمام دنیا نبود. جنگ تنها با شرکت نفت متجاوز ایران و انگلیس بود که برخلاف قوانین بین المللی خواهان سلطه بر نفت ایران بود. این دو کشور با کشاندن دولتهایشان به این منازعه قصد داشتند که حقی را که دادگاه لاهه بر ان صحه گذاشته، پایمال کنند. اگر شاه و دربار بجای پناه بردن به استعمار برای گرفتن حمایتشان از حکومت دیکتاتوری پهلوی و پایمال کردن مشروطه، به حمایت از خواست ایرانیان آمده بودند، آمریکا و انگلیس قطعا چاره ای جز تسلیم به خواست ایرانیان نداشتند.
اتفاقا کار یک دولتمرد ملی و برخاسته از بین مردم، مقابله با زورگوییهای بین المللی دول زیاده خواه است. ژاک شیراک را در فرانسه ندیدید که در مقابل باج خواهیها و زیاده طلبیهای نو محافظه کاران هار آمریکا ایستاد و زیر بار قربانی شدن منافع کشورش در زیر پای زیاده طلبان جنگ طلب نو محافظه کار نرفت. من چنین زمامدارانی را میخواهم بر کشورم حاکم باشند که بر سر منافع ملی ما ایرانیان بایستند. در سال ۱۹۹۷ که هنگ کنگ قرار بود به دامن چین بپیوندد و کشورهای بزرگ شروع به درخواستهای قلدر مابانه از چین میکردند که به تمدید اجاره هنگ کنگ به بریتانیا تن دهد، زمامداران چین گفتند که چین سال هاست که منتظر چنین روزی بوده و برای پس گرفتن هنگ کنگ حاضر است که با تمامی دنیا بجنگد. با وجود انتقاد به دیکتاتوری زمامداران چین، این پایداریشان را بر سر منافع ملیشان میستایم.


" برای من 28 مرداد فقط یک درس دارد و آن هم این است که هر کجا میهن پرستان ما در اوج اختلافاتمان از خرد جمعی استفاده کردند و به آن تسلیم شدند پیش رفتیم و هر کجا هر کسی هر چقدر هم میهن پرست از این مسیر دور شد برای خودش و کشور ویرانی به بار آورد. "

بستگی به تعبیر شما از "میهن پرست" دارد. آیا کسانی که اسناد سرسپردگی آنها توسط اسناد سیا رو شده، کسانی که پس از کودتا بر خلاف رای مردم، مساله نفت را به نفع آمریکا و انگلیس و بر خلاف قانون ملی شدن صنعت نفت حل کردند، کسانی که با اختناق و سرکوب دهانهای مخالف را بستند، قلمهای مخالف را شکستند و روزنامه نگران مبارز را زنده زنده به آتش کشیدند، و با ایجاد ساواک اختناقی تا ان زمان بی مانند را بر کشور تحمیل کردند، اگر نامی جز خائن دارند، لطفا آنرا به من هم بگویید. اسناد سیا و انتلیجنت سرویس بخوبی گویا هستند.


" وقتی با عجله و عصبانیت می خوانید اینطور می شود: آن مثال رومانی و بلغارستان به جهت نشان دادن تهاجمی بودن کمونیست ها بود دوست من! وگرنه حکومت استالینی طرفدار شوروی را که نمی شود ساقط کرد(با کودتا، یا بی کودتا، با بمب اتم یا بدون آن)! حکومت استالینی سیاهچاله است که اگر به دام آن افتادی مثل کره شمالی باید حداقل 70 سالی در لیست انتظار معجزه بمانی تازه اگر نوبتت برسد. راه میانبر هم جنگ داخلی حداقل 10 ساله است که آخرش نمی شود حساب کرد که آیا از سیاهچاله بیرون آمدن به قیمت این میانبر می صرفید یا همان لیست انتظار بهتر بود!"

چرا شما اینقدر سعی دارید که از نظام استالینی لو لو خورخوره بسازید؟ این چه فرقی با نظام پینوشه در شیلی یا حکومت سرهنگها در یونان دارد؟ اتفاقا همان مثال رومانی و بلغارستان که خلاف این صحبت شماست که از نظام استالینی نمیشود بیرون آمد. این دو بدون بمب اتم از نظام استالینی بیرون آمدند. جنگ داخلی منطقه بالکان هم ربطی به نظام استالینی ندارد. تنشهای فرقه ای چه ربطی به نظام استالینی دارد. اتفاقا نظام استالینی با همه بدیهایی که داشت، از فوران این تنشهای فرقه ای جلوگیری میکرد. آیا تنش بین کردها و ترک های ترکیه و یا ترکها و ارامنه ترکیه هم مربوط به نظام های استالینی است؟ آیا نهایتا ناتو جز با تکیه بر همان روشهای سیستم استالینی یعنی با ارتش و زور بر جنگها و کشتارهای فرقه ای در یوگسلاوی غلبه ننمود؟ آیا تنش زا بودن منطقه بالکان که نهایتا دو جنگ جهانی اول و دوم از آنجا برخاست هم مربوط به نظام استالینی است؟
راه میانبر بیرون آمدن از هر استبداد خونریزی، جز جنگ و خونریزی نیست. مگر انقلاب مشروطه چطور بر استبداد محمد علیشاهی غلبه کرد؟ آیا استبداد محمد علیشاهی هم استبدادی استالینی بود؟


فرموده اید که:

"می رسم به آن بحث هیولای بنیادگرایی: از یکطرف می گویید آزادی باید باشد از طرف دیگر می گویید چرا مطهری در زن روز می نوشت. بالاخره کدامیک را قبول کنیم؟ اگر جلوی چاپ توپ مرواری صادق هدایت گرفته می شد می گفتم حق با شماست ولی کسی جلوی روشنفکران مملکت را نگرفته بود که مطهری را به نقد بکشند، راه بیافتند و آن به اصطلاح ارتجاع شما را سرکوب کنند. دولت در زمینه های اجتماعی مثل این یکی آزادی برقرار کرده بود، سیاست اش حمایت از مدرنیسم بود(.............."

معمولا در همه کشورهای آزاد هم احزاب مذهبی آزادند و هم احزاب سکولار. شاه با قدغن کردن جبهه ملی و زندانی نمودن رهبرانش عملا بزرگترین رقیبان احزاب کثیف مذهبی را از صحنه خارج نمود. بله حق با شماست، با آزادی کشی و قلع و قمع و قلم شکستن به جایی نمیشود رسید و اساسا درست هم نیست. اما این در مورد جبهه ملی، احزاب چپ و راست و غیره هم صادق است. اگر این احزاب آزاد بودند خود تبدیل به رقیبی طبیعی در برابر آخوندها میشدند. در حالیکه نیروهای سکولار از قبیل دکتر بختیار و دکتر سنجابی و غیره دائم زیر شنود ساواک بودند و جلسات شان توسط ساواک بهم ریخته میشد، در حالیکه مذهبیون با حمایتهای بی دریغ شاه و ساواک مشغول تبلیغات ارتجاعی بودند.
از ان گذشته باور کنید که حتی در امریکا و کانادا هم کسی جرات حمایت از چند همسری و صیغه را ندارد و با شکایت سازمانهای حمایت از حقوق زنان مواجه میشود. چه رسد به آنکه یک روزنامه زنان در کشور باشد و انهم مشغول تبلیغات نظریات ارتجاعی است. در هر دموکراسی خط قرمزهایی وجود دارد و ان تبلیغ بر علیه حقوق افراد است.
اتفاقا بر خلاف صحبت شما، جلوی روشنفکران مملکت را گرفته بودند. آخر روشنفکری که به خاطر تفکرات سیاسیش در زندان باشد چطور میتواند با این تبلیغات ارتجاعی مقابله نماید. مگر منظور شما روشنفکران ابتری باشند که به نقض و سرکوب آزادیها اعتراض ندارند و فقط وجودشان در مخالفت با حزب توده و آخوند خلاصه میشود. اتفاقا از این روشنفکران داشتیم، منتهی از همان اول مهر روشنفکر رژیم به پیشانیشان میخورد و خنثی و پاسیو میشدند. آخر نمیشود که مثلا طرفدار حقوق زنان بود، اما به دنبال آزادی تجمعات نبود، به دنبال آزادی بیان نبود، نسبت به حکومت کودتا موضع انتقادی نداشت،.....اگر هم میخواستی تمامی این شرایط را داشته باشی که تازه میشدی نسخه دوم حزب ایران نوین که آخر هم منحل شد و در حزب رستاخیز آریامهری ذوب شد.
مساله اساسی اینست که شاه با همراهی مذهبیون و اسلامیستها کودتای ۲۸ مرداد را سامان داده بود و بعد هم برای مبارزه با لولو خور خوره کمونیستها و ملیون، دست به دامن مرتجعین اسلامیست همدستش میشد تا با تبلیغات فوق ارتجاعی از رادیو تلویزیون تحت کنترل ساواک، وضعیت موجود را برای جامعه توجیه کنند و با خرافه پراکنی جمعیت مذهبی را بدنبال حکومت بکشانند. مذهبیون هم با دست باز و امکانات آریامهری به ساخت مدارس اسلامی برای تربیت کادرهای آینده برای خود اقدام کردند. برخی از مدارس اسلامی از قبیل حقانی در زمان شاه ساخته شد و نشان میدهد که آخوندها با دوراندیشی بفکر تربیت کادر جهت تسخیر قدرت و تقسیم ان با شاه بودند.


فرموده اید که :
" اتفاقا پای بنیادگرایی اسلامی و تروریسم اسلامی را مصدق به سیاست ایران دوباره باز کرد وگرنه که در زمان مشروطه با ماجرای شیخ فضل اله دست و پایشان جمع شده بود و در زمان رضاشاه کبیر هم دیگر با بنای عدلیه و کشف حجاب و مجبور کردن آخوندها به مجوز گرفتن از دولت داستان جمع شده بود. "

کاملا برعکس، شاه با همکاری و همراهی با کاشانی و همراهی آخوند طباطبایی که مسئول پخش دلارهای سیا بین ارازل و اوباش بود، پای اسلامیستهای مرتجع را باز کردند. آخوندهای دیگر هم قبلا با تحریکات توده نفتی ها (توده ایهای ساخت انگلیس ) مصدق را ضد اسلام دانسته و گله های مومنین مسلمان را برای حمایت از چماقداران کودتا بسیج میکردند. بی جهت نبود که خمینی و کاشانی و امثالهم، مصدق ر امسلم نمیدانستند و حکم مرگش را هم داده بودند. آنوقت شما میفرمایید که چرا در چنین شرایطی بقول شما مصدق میگوید
"قبل از اینکه به جواب تیمسار محترم مبادرت کنم باید عرض کنم: اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمدا رسول الله............"
از این بی ربط تر سخن بعدیتان است که لابد در اثبات "غیر سکولار " بودند مصدق آورده اید که مثلا قرار است که ثابت کند که مصدق گرفتار در بند کودتاچیان، پای آخوندها را باز کرده است یا به تز دکترایش در باب قوانین اسلام اشاره میکنید که پس لابد با این حساب تمامی دانشمندان اروپایی که راجع به اسلام تحقیق میکنند هم مسلمانند، یا از قران در جیب داشتنش ایراد میگیرید یا از اینکه گفته "اعلام جهاد " میکنم، دیگر کاری هم ندارید که مصدق این کلمه را را در جاهایی که مربوط به تلاش برای تحصیل استقلال هم بوده بکار برده و این جهاد نمیتواند مفهوم مذهبی داشته باشد و اساسا مگر کسی جز یک مجتهد و صاحب فتوا میتواند اعلام جنگ مذهبی نماید؟

گویا شما معنا و مفهوم سکولاریسم را نمیدانید. سکولاریسم به معنای عقیده نداشتن به دین نیست. یک سکولار میتواند مؤمن سفت و سختی هم باشد، منتهی مساله دین را از دولت جدا میکند و از رانت دین برای رسیدن به قدرت استفاده نمینماید. تا زمانی که مصدق در قدرت بود، اجازه دخالت آخوند کاشانی را در کشور نداده و اجازه نمیداد که دفتر ایشان برای دولت تکلیف معلوم کند. قیمت این کار را هم با ترور وزیر خارجه و خریدن دشمنی آخوندها و همکاریشان با استعمار و دربار در کودتا پرداخت.
اما درباری که از مافیای روحانیت برای کودتا بر علیه مصدق بهره میبرد و تا سال ۴۲ با ان همراهی کامل دارد و تازه پس از ان با بخش روستایی و فئودال بهم میزند ولی همچنان با بخش آخوندهای بازاری و بازوی عقیدتی ان یعنی انجمن حجتیه همکاری دارد، نمیتواند سکولار باشد، ولو آنکه حضرت عباس هم دستش را هنگام افتادن از اسب نگرفته باشد، دائم هم پاپیون و کراوات بزند.
شما طوری این مساله را مطرح میکنید انگار که کسی گفته مصدق دین ستیز است و شما مچ گیری کرده اید. نه، مصدق دین ستیز نبود، کسی هم از شاه انتظار دین ستیزی نداشت، اصلا دین ستیزی و سکولاریزم دو مقوله بی ارتباط با همدیگر هستند.

") این روش هم که یکهو وسط یک بحث منطقی دو طرفه بگویید:" پنجاه سال پیش جوابتان را دادیم" زشت و ناپسند است. همان اول می فرمودید به جای وارد گفتگو شدن که همه استدل هاتان را مصدق کبیر جوابش را همان موقع داده بروید همان ها را بخوانید" ."

آقا چرا حرف در دهان من میگذاری. من هم همان ر اگفتم. شما بجای آنکه در پاسخ به من عجله کنید، یک بار دیگر با دقت بخوانید. من گفتم که جواب شما پنجاه سال پیش داده شده است. اگر آنها را قابل قبول نمیابید، آنگاه بیایید با هم صحبت کنیم. من پنجاه سال پیش کجا بودم که جواب شما ر ابدهم.

فرموده اید که :

"بنده هرگز تحت تاثیر مدرک تحصیلی افراد قرار نمی گیرم و این اصلا دلیلی بر واضح و آشکار حرف بی ربط زدن نیست. اگر مرحوم مصدق از قانونی بودن کارش اطمینان داشت همان حکم 25 ام را به شهادت نزدیکترین کسان به او مثل دکتر صدیقی از آنها پنهان نمی کرد. "

کسی هم از شما نخواست که "تحت تاثیر" قرار بگیرید. من از شما خواستم که بیشتر تحقیق و مداقه کرده و به پاسخهای داده شده نگاه کنید قبل از آنکه همان سوالات و اتهامات را تکرار کنید که اینطوری بجایی نمیرسیم. به هر حال شما با یک فرد بی سواد طرف نیستید که براحتی بتوان متهمش کرد. من نمیدانم که چرا آنرا از دکتر صدیقی پنهان کرد و اصلا چنین کرد یا نه، اما این را میدانم که دو کودتای ۲۵ و ۲۸ مرداد برای سرکوب حرکت آزادی خواهانه و استقلال طلبانه مردم انجام شد و صد در صد حرکتی غیر قانونی و ارتجاعی به ضرر مردم ایران بود.

"........ دانشجوی ما در آلمان که کتاب مائو چاپ می شود و کتاب پوپر هم چاپ می شد می افتاد دنبال اولی به دلیل نبود آزادی در کشور ما بود؟ "
نه خیر اینکه چنین کتابهایی را باید در خارج از کشور چاپ کند، به دلیل نبود آزادی در کشور ما بود و اینکه به جای پوپر به دنبال مائو میفتد بخاطر سلیقه شخصی فکری اش میباشد که مطابق بسیاری از هم نسلان اروپایی اش در ان سالها به دنبال مائو میفتد. منتهی کتاب مائو در اروپا سبب ساز انقلاب و بحران و آخر سر هم افتادن اروپا به دامن بنیادگرایی نمیشود، که تنها به این معناست که در ایران هم نمیتوانسته سبب ساز چنین اتفاقاتی شود. کاملا بر عکس نبود این آزادیها و شدت سرکوبها بود که چنین وضعیتی را سبب شد.
حتی در مورد پیشروی کمونیسم در کشورهای شرقی مثل ما، دکتر مصدق آنرا نتیجه حمایت یک طرفه استعمار از افراد خائن و دزد در این جوامع میداند که تنها فکرشان ماندن در قدرت به هر قیمت، با کشتار و سرکوب و غارت هر چه بیشتر کشور است. دکتر مصدق میگوید که در چنین شرایطی معلوم است که شعارهای کمونیسم مبنی بر عدالت اقتصادی و اجتماعی جذابیت پیدا میکنند. استعمار اگر براستی نگران کمونیسم است، باید دست از طمع برداشته و حقوق انسانی مردمان این سرزمینها را برسمیت بشناسد. عدم وقوع انقلابات کمونیستی در کشورهای اروپایی مترقی مثل فرانسه و آلمان و انگلستان خود گواهی بر درستی ان ایده هاست.

در مورد سازمان چریکهای فدایی خلق میگویید که :

": این سازمان چریکهای فدایی خلق به دنبال ایجاد کره شمالی در اینجا بود. رسما در نشریات شان مثلا چهار مقاله فداییان از تشکیل اردوگاه های کار اجباری دفاع می کنند!"

این که دیگر گیج کننده ترین کامنتتان بود. آقای عزیز، این نشریه ای که شما میگویید متعلق به "فداییان اقلیت " است که از سازمان چریکهای فدایی خلق باقی مانده اند. متاسفانه این سازمان پس از انقلاب دچار نفوذ توده ایها و سپس انشقاق شد و پس از انهم شاهد انشقاق های بیشتر شد. تنها سازمانی که هنوز این اسم را یدک میکشد، سازمانی است که متعلق به مجموعه شورای ملی مقاومت است و نام نشریه اش هم "نبرد خلق" است.
اما از سازمان چریکهای فدایی خلق که من از ان حرف میزنم که با انتقاد از نظام شوروی و حزب توده شروع کرد و کارش به اینجا نکشید که برنامه برای آینده بدهد، انهم برای تبدیل ایران به کره شمالی. نشریه ای هم که داشت، نامش نشریه "کار" بود.
پیش از پاسخ دادن می خواهم از شما و دوستان خودنویس ( که حدس می زنم صاحب حق کپی رایت باشند) تقاضا کنم برای آنکه زحمت آنها هم کم شود در بازبینی این کامنت ها(چون این مطلب دیگر از صفحه اول خارج شده و بعید می دانم خواننده جدیدی بیابد) و گفتگوی من و شما سرعت بیشتری بگیرد این مطالب را به یک وبلاگ با کامنت گذاری آزاد منتقل کنم و آدرس آن را همینجا بگذارم. هم از دوستان خودنویس و هم از شما می خواهم اگر اجازه اینکار را به من می دهید، اینجا اعلام بفرمایید.
من جواب آنچه شما در این دو قسمت آورده اید را در اولین فرصت برایتان خواهم آورد. ام، چند نکته:
1- گزینشی جواب می دهید، یعنی اگر جواب دادن به آیتمی دیگر هیچ جور قابل دفاع نیست، کلا آن را فراموش می کنید. مثل داستان خلیل طهماسبی تروریست و ماده واحده ی دولت، مثل داستان وارد کردن روحانیون به سیاست توسط جبهه ملی آن موقع که آقای مصدق به فرودگاه برای استقبال کاشانی می رود و ...، مثل داستان فهرست دروغین اموال سال 1357، مثل داستان شکارگاه سلطنتی و من نمی دانم این پاسخ ندادن را باید بر پذیرفتن مطالب گفته شده در نظر بگیرم یا بر در رفتن از زیر پاسخ.
2- مفهومی داریم به نام تاریخ موازی که ظاهرا شما جغرافیای موازی را هم به آن اضافه فرموید. مثلا کماکان اصرار دارید که مردم کانادا خود را همسایه روسیه می دانند. تعریف همسایه به معنای داشتن نقطه مرزی مشترک در دریا یا خشکی است، یعنی در نقطه ای قلمرو دو کشور به هم برسد. می توانید از اینجا بر مبنای اطلس ژئوپولتیک فهرست کشورهای همسایه کانادا را ببینید:
http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_and_territories_by_land_and_maritime_borders
یا اینجا:http://geography.about.com/od/politicalgeography/a/neighboring.htm

البته کانادا به جهت ادعای ارضی در یک نقطه با روسیه هم مرز است و آن هم دقیقانقطه قطب شمال است:
http://en.wikipedia.org/wiki/Territorial_claims_in_the_Arctic
که البته تحت کنوانسیون دریایی بین المللی هنوز این موضوع ادعای ارضی بر قطب شمال محل بحث است چرا که علیرغم آنکه کانادا اولین کشوری بود که در سال 1925 ادعای ارضی بر اقیانوس منجمد شمالی تا قطب شمال کرد، از نزدیکترین نقطه خشکی آن تا قطب 769 کیلومتر فاصله است و این ادعاها توسط دیگر کشورها پذیرفته نشده است. می دانم که با این استدلال راضی نمی شوید و از این رو در جستجوی متن کتب درسی دوره ی دبیرستان در کانادا هستم، البته راه ساده تری هم هست ولی احتیاج به کمی جسارت دارد هم برای پرسیدن و هم برای صادقانه جواب را شریک شدن: فردا صبح از منزل که بیرون می روید از اولین ده کانادایی که در آن کشور متولد شده اند بپرسید همسایگان کانادا را نام ببرند. اما در باب تاریخ موازی ما ممکن است در گذشته به مشکل برخورد کنیم اما در تحریف وقایع تاریخی معاصر دیگر هیچ جوری نمی شود راست و ریست اش کرد. فرمودید: " کشتارها شد که مالا منجر به بسته شدن زندان مخوف گوانتانامو... شد" اینجا ملاحظه بفرمایید که در ژانویه سال 2012 هنوز 171 زندانی در آنجا هستند و این زندان بسته نشده است:
http://en.wikipedia.org/wiki/Guantanamo_Bay_detention_camp
مثال دیگرش آن است که می فرمایید: "اما از سازمان چریکهای فدایی خلق که من از ان حرف میزنم که با انتقاد از نظام شوروی و حزب توده شروع کرد و کارش به اینجا نکشید که برنامه برای آینده بدهد، انهم برای تبدیل ایران به کره شمالی. نشریه ای هم که داشت، نامش نشریه "کار" بود"
ما در باب قبل از انقلاب صحبت می کردیم و همانطور که اینجا می بینید:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1_(%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%87)
اولین شماره نشریه کار در 19 اسفند سال 1357 منتشر شده است و تا 60 شماره و قبل از انشعاب ادامه یافته است. حال باید یا تاریخ موازی ای وجود داشته باشد که در آن "نشریه کار" در زمان تشکیل فداییان خلق منتشر می شده است یا باید از طریق برونیابی ما مواضع سال 1357 آنها را در دست بگیریم و مواضع 48-49 ایشان را بازیابی کنیم. هرچند که خوب لا اقل یک چیز معلوم می شود که انشعاب اشرف دهقانی را به رسمیت نمی شناسید، کمی با دقت باشیم. تازه شما تلویحامی فرمایید که مواضع اکثریتی ها به دلیل نفوذ توده ای ها را قبول ندارید، نمی دانم شاید هم کل آن سازمان را قبول ندارید و فقط نمی دانم چرا از آن دفاع می کنید. متاسفانه سایت ایران آرشیو دیگر کار نمی کند وگرنه می شد بخش هایی از مواضع مشعشع این دوستان را برای روشن شدن افکار عمومی بازخوانی کرد. در ضمن "نشریه نبرد خلق" نام ارگان رسمی این سازمان در پیش از انقلاب بود که شماره های آن دوره ی آن می تواند شامل نظرات اعضای آن زمان باشد.
3- پیشنهاد می کنم برای مفید و بسته شدن این بحث، از این به بعد همه ادعاها را با با رفرنس دادن معتبر کنیم که بحث صورت علمی بگیرد.
منتظر پاسختان در ارتباط با منتقل کردن بحث به یک وبلاگ هستم.
sam********@ymail.com در ۲۱ دی ۱۳۹۰
آقای محمدیان با تشکر از پاسختان
گفته اید که :

"پیش از پاسخ دادن می خواهم از شما و دوستان خودنویس ( که حدس می زنم صاحب حق کپی رایت باشند) تقاضا کنم برای آنکه زحمت آنها هم کم شود در بازبینی این کامنت ها(چون این مطلب دیگر از صفحه اول خارج شده و بعید می دانم خواننده جدیدی بیابد) و گفتگوی من و شما سرعت بیشتری بگیرد این مطالب را به یک وبلاگ با کامنت گذاری آزاد منتقل کنم و آدرس آن را همینجا بگذارم. هم از دوستان خودنویس و هم از شما می خواهم اگر اجازه اینکار را به من می دهید، اینجا اعلام بفرمایید."
صد در صد موافقم آدرس یک وبلاگ را لطفا اعلام کنید که منهم افکار و نظراتم را در باره کودتای ۲۸ مرداد در آنجا بگذارم.

اما راجع به بقیه صحبتها.
فرموده اید که:
"- گزینشی جواب می دهید، یعنی اگر جواب دادن به آیتمی دیگر هیچ جور قابل دفاع نیست، کلا آن را فراموش می کنید. مثل داستان خلیل طهماسبی تروریست و ماده واحده ی دولت، مثل داستان وارد کردن روحانیون به سیاست توسط جبهه ملی آن موقع که آقای مصدق به فرودگاه برای استقبال کاشانی می رود و ...، مثل داستان فهرست دروغین اموال سال 1357، مثل داستان شکارگاه سلطنتی و من نمی دانم این پاسخ ندادن را باید بر پذیرفتن مطالب گفته شده در نظر بگیرم یا بر در رفتن از زیر پاسخ."
نه هیچیک از این احتمالات را در نظر نگیرید. هر یک از مطالب شما، که طولانی هم هست، و مثل مطالب باقی توجیه گران کودتای ۲۸ مرداد مملو از مغلطه که باز کردن دقیق هر یک مدتها وقت میخواهد. فقط تایپ پاسخ به قسمت دوم پاسختان در مجموع (چون در نوبتهای متفاوت آنرا تکمیل کردم) نزدیک به ۴ ساعت وقت گرفت. اینست که ممکن است که برخی از مطالب گم شوند. از استقبال از آقای کاشانی هم خبر ندارم. تازه این چیزی را ثابت نمیکند. همین منابعی که اغلب از قول تروریستهای اسلامی، که شما هم آنها را ردیف کرده اید، در همان زمان ادعا کردند که ترور رزم آرا با اطلاع مصدق بوده است. این ادعا همان زمان هم در دادگاه مطرح شد و از آنجا که شواهد و دلایلی در تایید آنها نبود، همان زمان دادگاه این ادعاها را بی پایه تشخیص داد. استقبال دکتر مصدق از آقای کاشانی هم چیزی را ثابت نمیکند. آیا دکتر مصدق با استقبالش از آقای کاشانی در فرودگاه بنیادگرایی را گسترش داد یا شرکت در کودتای خارجی ساخته به همراه کاشانی و بقیه ارازل و اوباش عمامه بسر. بعد هم مصدق را مقصر دانسته اید چرا که "مرگ بر انگلیس" نگفته. ظاهرا تا دکتر مصدق هم مثل پیروان آقای خمینی از دیوار سفارت آمریکا بالا نرود، یا مثل پیروان و عاشقان ولایت خامنه ای به تخریب سفارت انگلیس نپردازند، از صبح تا شب هم مرگ بر انگلیس نگوید، از دید شما حرکتشان، ولو ملی کردن صنعت نفت و خلع ید از بیگانگان و انگلیسیها باشد، به اندازه کافی برای شما استقلال طلبانه نیست. اگر مصدق محترمانه در سفارت انگلیس را ببندد و با مراعات تمام پروتکلهای دیپلماتیک کارکنان آنرا از ایران بیرون کند و اجازه ندهد که به سفارت خانه آسیبی برسد، نباید حرکت ضد استعماریش را جدی گرفت. اینجاست که میگویم مغلطه میکنید و با هیاهو و جنجال، در فنجان توفان و گردباد راه میاندازید.
مصدق از کاشانی بفرض که فرودگاه هم استقبال نموده باشد، خوب مشابه اینکار را بروسای جمهور آمریکا هم با پاپ اعظم هم انجام داده اند. از وودرو ویلسون گرفته تا جرج بوش پسر. آیا روسای جمهور آمریکا هم با این ملاقاتها بنیادگرایی را تقویت کردند؟ واقعا عنوان کردن ملاقات مصدق و کاشانی به عنوان دلیلی بر پر و بال دادن مصدق به بنیادگرایی، انهم زمانیکه مصدق قدرتی هم نداشت، جز هیاهو و هو و جنجال چه نامی دارد. باز تکرار میکنم که این نشان میدهد که شما هنوز درک درستی از سکولاریسم ندارید.
اما من به شما میگویم که پر و بال دادن به آخوند یعنی چه. پر و بال دادن به آخوند یعنی آنکه شاه کشوری از ترس آخوند بروجردی جرات تصویب لوایحی از قبیل لایحه آزادی زنان را نداشته باشد و تازه این لوایح را هم با فشار رییس جمهور دموکرات آمریکا به تصویب برساند. پر و بال دادن به آخوند یعنی تعطیلی احزاب سکولار و دموکرات و دادن بلندگوهای تبلیغاتی به آخوندها از رادیو و تلویزیون گرفته تا مجلات و از اجازه تاسیس مدارس اسلامی برای کادرسازی به آنها گرفته تاتغییر تقویم کشور و برگرداندن ان به خاطر فشار بازاریان و آخوندها. اینها تمام مصداق دخالت دین در دولت است و با ادعای سکولاریسم جور درنمیآید. تا زمانیکه دکتر مصدق بر سر کار بود اجازه دخالت آخوندها و بیوتشان را در کارهای کشور نمیداد و بهایش را هم با ترور وزیر خارجه اش و کودتا و سرنگونی دولتش با همراهی آخوندها داد.
فرموده اید که مصدق به کشف حجاب رضا خانی حمله کرد.....شما کشف حجاب را گرفته اید معیار سکولاریسم. اصلا چنین نیست. کشف حجاب اجباری رضا شاه درست مثل "یا روسری یا توسری" خمینی قابل ایراد است و هر انسان آزادیخواهی آنرا محکوم میداند. مردم که گوسفند نیستند که یک قزاق مستبد برای آنها با بخشنامه و دستور العمل بخواهد روش زندگی مشخص کند. حق تعیین پوشش حقی است متعلق به همه انسانها. ان کشف حجاب رضاخانی، البته قابل ایراد و حمله هم هست، انهم از دید انسانی و آزادیخواهانه. زن انسان است و حق تعیین لباسش را دارد.
نتیجه کشف حجاب رضاخانی، خانه نشین شدن زنان مذهبی و جلوگیری از رشد و توسعه فرهنگی و اجتماعی آنها شد که نهایتا همین زنان عقب مانده بعدها موتور محرکه ارتجاع و بنیادگرایی شدند. آزادی واقعی زنان تنها از طریق مشارکتشان در اجتماع از طریق تشکلهای مدنی امکان پذیر است و این مساله با دیکتاتوری پهلوی به هیچوجه، چه برای مرد و چه برای زن امکان پذیر نبود.
در ماجرای ۳۰ تیر هم این کاشانی بود که با توسل به احساسات ملی مردم میخواست از مردم کولی بگیرد و نقشی برای خود دست و پا کند و به همین جهت هم شامه فرصت طلبش بوی کباب قدرت را شنید و سعی کرد که با این تشبثات جایی در کنار رهبران جنبش ملی شدن صنعت نفت و در لابیهای قدرت آینده پیدا کند که صد البته مصدق اجازه این سوء استفاده را نداد. هنوز چیز دیگری در این مورد مانده است که من پاسخ نداده ام؟

۲- فرموده اید که :
"- مفهومی داریم به نام تاریخ موازی که ظاهرا شما جغرافیای موازی را هم به آن اضافه فرموید."
کاملا برعکس است. این شمایید که هم تاریخ و هم جغرافیای موازی را وارد صحبت کرده اید، انهم از زمانی است که برای توجیه کودتا و دیکتاتوری یا به موقعیت "جغرافیایی" ایران و نزدیکی ان به اتحاد شوروی توسل جسته اید یا به موقعیت "تاریخی" جنگ سرد. طبعا این حق هم برای من محفوظ است که این گزاره هایی را که شما بی رحمانه و بی ملاحظه به عنوان دلایل غایی و نهایی و غیر قابل تردید بر توجیه دیکتاتوری ذکر کرده و آنها را به عنوان دلایل استحقاق مردم ما برای تحمل زنجیرهای بردگی و دیکتاتوری میاورید، زیر ذره بین نقد بگذارم و ببینم که آیا نزدیکی به اتحاد شوروی باید چنین سرنوشت شومی را به همراه داشته باشد، مخلوتی از کودتا و سرکوب و بعد هم بنیادگرایی......خوب به کشورهای اطراف اتحاد شوروی نگاه میکنم، سوئد را میبینم، دانمارک را میبینم، کانادا را میبینم، آمریکا را میبینم که هیچیک چنین سرنوشتی نداشتند. طبق یک اصل مسلم علمی، چنانچه حتی یک مثال نقض برای حکمی کلی پیدا شد، ان حکم باطل است.
اینبار نگاه میکنم به دوران جنگ سرد و میبینم که برخی کشورها در همان دوران به آزادی های نسبی رسیدند، مثل یونان که از شر حکومت سرهنگها رهایی یافت. به دوران قبل از جنگ سرد نگاه میکنم و چشمم به دخالتهای انگلستان در ایران میفتد که در آنروزها به بهانه "جلوگیری از نفوذ روسیه در هندوستان" انجام میشد. باز هم مطابق همان اصل علمی، این را هم مردود میدانم.
اما وقتی به تمام کشورهای آزاد نگاه میکنم، صرفنظر از اینکه کنار شوروی باشند یا نباشند، یک چیز را در بین همه آنها مشترک میبینم و انهم خلع ید از ارتجاع حاکم در کشورشان بود. اگر فرانسه امروز آزاد است، بخاطر آنست که در طی انقلاب فرانسه از ارتجاع حاکم، چه شاه و چه کشیش، خلع ید کرد و نقطه عزیمت خود به سوی جامه ای آزاد را از ان نقطه آغاز کرد. اگر فرانسه امروز آزاد است به این جهت است که ژنرال دوگل قهرمان آزاد سازی فرانسه به مجرد آنکه تبدیل به دیکتاتور شد، فرانسویان تحملش نکردند و وزرش را خواستند، نه آنکه به خاطر کارهایی که در گذشته انجام داده انقدر وی در در قدرت نگاه دارند که بابت کشیدن راه آهنی که هیچ خاصیتی برای کشور نداشت، یک نسل را به فقر بکشاند. اجازه ندادند که با غصب بهترین زمینهای کشاورزی تبدیل به بزرگترین زمیندار کشور گردد. اجازه نداده و نپذیرفتند که مارشال پتن، رییس حکومت ویشی فرانسه و دست نشانده هیتلر، که مشابه فرانسوی کودتاچیان ۲۸ مرداد است، خیانت به کشور را به اسم هزار و یکجور مصلحت توجیه کند و به قدرت برگردد،............ اینجاست که صفت و خصلت مشترک تمامی این کشورها را میابم و انهم نبرد خستگی ناپذیر با گروه های ارتجاعی و غارتگر است.
۳- در مورد همسایگی کانادا با روسیه نوشته اید و آنرا مورد تشکیک قرار داده اید و برای اثبات درستی ان به کتب دبستانی رجوع داده اید. دوست عزیز، همانطور که خودتان هم آورده اید منطقه قطبی کانادا منطقه ای مورد مناقشه است بخصوص بر سر خط الراس لوسمنوو با روسیه و چند کشور دیگر و این دعوایی است که هنوز هم ادامه دارد و تیمهای مختلف این کشورها در قطب مشغول جمع آوری اطلاعات هستند تا هر یک بتوانند دلایلی بر ادعای مالکیت خویش بر ان نقطه بیابند. انتظار نداشته باشید که کانادا مثل کشورهای دیکتاتوری بیاید و بر خلاف اخلاق مطلبی را به عنوان "واقعیت" به خورد بچه ها و مردم دهد که درستی آنها محل مناقشه است. آنها مثل ما نمیتوانند در کتابهای جغرافیای خود "شط العرب" را "اروند رود " بنامند یا "خلیج فارس" را "خلیج عربی " نامگذاری کنند. اینها از دلایلی است که هنوز تعیین خطوط مرزی را مشکل میکند. اما ما که نمیتوانیم یا نمیخواهیم خود را گول بزنیم. روسیه از طرف مدار قطبی با کانادا همسایه است و از طرف آلاسکا با آمریکا. خود شما هم بدرستی گفته اید که:

"البته کانادا به جهت ادعای ارضی در یک نقطه با روسیه هم مرز است و آن هم دقیقانقطه قطب شمال است:
http://en.wikipedia.org/wiki/Territorial_claims_in_the_Arctic
که البته تحت کنوانسیون دریایی بین المللی هنوز این موضوع ادعای ارضی بر قطب شمال محل بحث است..........."
نگاهی به نقشه کره زمین هم همین را اثبات میکند. اگر روسیه میتواند از طرف قطب شمال کانادا را مورد حمله قرار دهد، اگر تا کنون کالاهایش را از طریق همین مرز به کانادا فرستاده، اگر کتب حزب کمونیست شوروی، انهم در زمانیکه هنوز پشت دیوار آهنین بود، به کانادا میرسید دلیلی ندارد که تصور کنیم که مرز روسیه، حتی از پشت دیوارهای آهنین، انقدر نفوذ ناپذیر است که از ورود اندیشه یا حتی ارتش شوروی به کانادا جلوگیری میکند.شما نمیدانید که ارتش شوروی چندین تیپ مکانیزه در قطب داشت؟ البته کانادا هم در قطب و در کنار مرزهایش مثل هر کشور دیگری حضور نظامی دارد. این تازه حکایت ارتش روسیه است، اندیشه که اصلا مرز مشترک نمیشناسد و از هر دیواری عبور میکند.
در مورد بستن زندانگوانتانامو حق با شماست،منظور من صدور فرمان بستن زندان توسط اوباما در سال ۲۰۱۰ بود که متاسفانه تا کنون عملی نشده و کار هم بجایی رسیده کا حالا آقای مک کین قول بستن این زندان را میدهد. اما منظور کلی من این بود که نیروهای آمریکایی با مخالفت آمریکائیان از عراق خارج شدند و باز نگاه داشتن زندان گوانتانامو هم دیگر هم اکنون غیر قابل دفاع است.

در مورد نقطه نظرات سازمان چریکهای فدایی خلق، من بالاخره متوجه نشدم، آیا شما دارید میگویید که در اولین نشریه کار منتشر شده در پس از انقلاب، ان سازمان برنامه عمل خود را برای آینده ایران ارائه کرده و شما هم با خواندن ان مقاله یا راهکار، آنرا مشابه کره شمالی دیده اید؟ آیا دارید راجع به جزواتی که قبل از انقلاب چاپ میکردند، اشاره میکنید؟ آیا در ان جزوات قبل از انقلاب برنامه هایی را دیدید که مشابه کره شمالی بودند؟

فرموده اید که با دادن رفرنس صحبت کنیم. من بیشتر اختلاف خودمان را بر سر "تعبیرات" میبینم. منتهی حرفی کاملا منطقی است. بیشتر صحبتهای من از کتب "دفاعیات مصدق"، "ماموریتی برای وطنم" توسط شاه و "تالمات مصدق" است و از آنجا که امروز به آنها دسترسی ندارم که با ذکر شماره صفحه و چاپ با شما صحبت کنم، بیشتر مجبورم به حافظه خود رجوع کنم که این مطالب را از مدتها پیش در ان کتب حفظ کرده است. از جمله به همین دلیل هم از شما خواستم که ان کتب را بخوانید که به شما برخورد.
سام گرامی،
با عرض پوزش از تاخیر، من وبلاگ را ایجاد کرده بودم یکی دو روز بعد (این نان در آوردن روزمره دیگر وقتی باقی نمی گذارد) ولی هر چقدر امتحان کردم حتی خودم قادر به نظر گذاری نبودم که ظاهرا اشکال از فیلترشکن بود و با تعویض آن برطرف شد. به آدرس زیر بروید:
discuss28.blogspot.com
من مطالب را با عجله از اینجا به آن محل منتقل کردم و از این رو کمی سر و نظم کافی ندارد که در سر فرصت آن را مرتب خواهم کرد. لطف کنید مطالب خود را در بخش نظرات بگذارید و من آن را به صورت یک پست باز انتشار خواهم داد. فکر می کنم اینطور عجله هم از روی سرمان برداشته خواهد شد و می توانیم گفتگوی دلچسبی را به آرامی پیش ببریم.
باز هم با تشکر فراوان از بذل وقت شما.
مجموعه نتایج: 12 | نمایش: 1 - 12

نظرات

برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید

عضو شوید

مطلب شما!

داستان‌ها‌، خبر‌ها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.

به خودنویس بپیوندید »

اخبار

کیانوش رمضانی و جایزه مهمی برای کارتون ایران

کیانوش رمضانی و جایزه مهمی برای کارتون ایران
در میان خبرهای تلخ در باره محکومیت یک کارتونیست به تحمل ۲۵ ضربه شلاق، اخیرا اولین جایزه بنیاد جهانی «کارتون برای صلح» به طور مشترک به فیروزه مظفری، حسن کریم زاده، مانا نیستانی و کیانوش رمضانی تعلق گرفت. جایزه‌ای که از دست کوفی عنان گرفتند. با کیانوش رمضانی در این باره گفتگو کرده‌ایم....
هنرستان | خودنویس

مهدی خردزاده: انتخابات ریاست جمهوری ۹۲، دغدغه حکومت نیست

مهدی خردزاده: انتخابات ریاست جمهوری ۹۲، دغدغه حکومت نیست
یک کارشناس سیاسی با بیان اینکه «بازگشت به دوران پیش از ۸۸ با حذف احمدی‌نژاد» به هیچ‌وجه برای جمهوری اسلامی امکان‌پذیر نیست؛ دو مشکل اصلی حاکمیت را «پرونده هسته‌ای و شکاف و بریدن نیروهای وفادار به حاکمیت» می‌داند و می‌گوید از این‌رو حاکمیت تصمیم گرفته فعلا مسائل داخلی را براساس «توان نظامی» و «کنترل» پیش ببرد؛ مراقب «شکاف‌های خطرناک» باشد و عمده سرمایه خود را صرف بحران خارجی کند....
سیاست | سروش جعفری

حامیان احمدی‌نژاد: مصباح یزدی دروغ‌گو و متوهم است

حامیان احمدی‌نژاد: مصباح یزدی دروغ‌گو و متوهم است
یکی از حامیان احمدی‌نژاد در مطلب تندی به شدت به حیدر مصلحی٬ وزیر اطلاعات دولت حمله کرده و وی را تحت تاثیر سخنان «متوهمانه و کذب و دروغ» محمدتقی مصباح یزدی دانسته است. در رویدادی دیگر یکی از مخالفان مشایی هم عکسی را در صفحه فیس بوک خود منتشر کرد که باعث ایجاد بحث ذیل آن شده و فرزند احمدی‌نژاد هم با شرکت در آن به دفاع از مشایی پرداخته است....
سیاست | سروش جعفری

شاهین نجفی در گفتگو با روزنامه آلمانی: وضعیتم مشابه سلمان رشدی نیست

شاهین نجفی در گفتگو با روزنامه آلمانی: وضعیتم مشابه سلمان رشدی نیست
شاهین نجفی در گفتگو با روزنامه‌ی آلمانی «تاتس»، با بیان اینکه تهدید به مرگ را بسیار جدی گرفته، گفته است که وضعیتش با نویسنده کتاب آیات شیطانی متفاوت است....
جامعه | سروش جعفری

هم‌گرایی نهادها برای فتح رسانه های دیجیتال

هم‌گرایی نهادها برای فتح رسانه های دیجیتال
از صدا و سیما تا سازمان تبلیغات اسلامی و نهادهای مخابراتی، سر هرچیز که با هم اختلاف داشته باشد بر سر یک موضع متحد شده اند: مبارزه با فضای موجود اینترنت....
علمی-فن‌آوری | نسترن فرمانیان

ما را دنبال کنید