حقِ برساختن امر اجتماعی نو
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
تفاوتی ظریف هست میان خرد و شعور. شعور وضعیت سیال و در حال شدن عقلانیت است اما خرد وضعیت صلب و استاتیک آن یا به عبارتی محصول عقلانیت است.
خرد در انتهای فرایند عقلانیت ظاهر میشود اما شعور خود همین فرایند است. بیشعوری فقدان تحرک فکری است تصلب و بسته بودن است به روی واقعیت-در-حال-شدن اما بیخردی اشاره ای به فقدان بصیرت نهایی است.
شعور معادل فهم در فلسفه هگل است و خرد معادل بازتاب(درک وحدت ضدین دیالکتیکی). شعور(شدن و سیلان عقل) مایه و جوهر عقلانیت است.
خرد تاریخ دارد اما بیخردی غیاب تاریخ است تاریخ عقلانیت.
شعورنام دیگر تاریخ است. بنابراین «تاریخ بی خردی» واژهای بیمعناست. چیزی به اسم «تاریخ بی خردی» وجود ندارد در «بی خردی تاریخی» فراوان هست.
«بی خردی تاریخی» عبارت است از ناکامل گذاشتن و به انتهای خود نرساندن فرایند عقلانیت.
بی شعوریِ کامل بهتر است از این شعور ناقص.
ترجمه واژه فرانسوی کنستیتوسیون به «قانون اساسی» توسط «بزرگان» ما در اوان مشروطیت تنها یک ترجمه غلط نیست بلکه از آن بیش بازتاب ذهنیت ساکن، استاتیک و متصلب مشروطهخواهان است. بحثهای ابلهانه کنونی و انواع چانهزنیها و معاملهگریهای وقیحانه بر سر نوع «نظام» آینده ایران ادامه کاسب کاری مشروطه خواهان و سپس شکست مفتضحانه آنها در مقابل روحانیت (شهید ساختن از خوک کثیفی به نام شیخ فضلالله نوری) است. آیا منشأ همه توهمات دینی درباره سازگاری اسلام و ارزش های مدرن، توهماتی که راه نفس کشیدن را بر اندیشه و تفکر بسته است، همین ترجمه های جاافتاده، بدیهی و غلط نیست؟
ویژگی سرشتنمای ما ایرانیان از آغاز تاکنون «شعور ناقص» بوده است. برعکس، گوهر غرب همین رفتن تا انتهای اندیشه و«شعور کامل» است. خرد تنها در«شعور کامل» یافت میشود. ما ایرانیان در دوره معاصر همین شعور ناقص را هم از کف دادیم. تاریخ معاصر ایران «تاریخ ِ ناتاریخ بی شعوری» یا به عبارتی «داوری عقل سلیم» است و این حماقت تا سالها با ما خواهد ماند.
باری کنستیتوسیون قانونی برای تاسیس گری یک ملت است و بیان «حق تاسیسگری» ملت. اساسی به عنوان صفت یعنی امری مربوط به تاسیس. اساسی نه نامی برای قانون کنستیتوسیون بلکه تنها صفت آن است. حذف اسمِ «مصدر» و جایگزینی آن با یک صفت ما را «عقیم» و بنابراین «بی صفت» کرد*. ترجمه درست کنستیتوسیون میتوانست «قانون تاسیس اجتماع» یا «قانون تاسیسگری اجتماعی» باشد. گوهر مدرنیته و روزگار نو در تقابل با روزگار کهن چیزی به جز همین به رسمیت شناختن «حق تاسیسگری» ملتها نیست. این اولین اصل موضوعه نوشوندگی است. ترجمه غلط کنستیتوسیون همان شعور ناقصی را که زمانی داشتیم بر باد داد.
برساختن امر نو، کنشی است با ابعاد گفتاری، پنداری و کرداری. نظریه برساختگرایی اجتماعی احتمالا تحقق رویای اسپینوزا و نیچه یعنی«علم» اخلاقشناسی است. برساختگرایان اجتماعی در واقع همان اخلاقشناساناند. امروزه و با ظهور نظریه «برساختگرایی اجتماعی» بهتر از همیشه رابطه دیالکتیکی اخلاق و حقوق عریان میشود. حق برساختن امر اجتماعی، مکمل دیالکتیکی نظریه برساختگرایی اجتماعی است و این آن نکته به غایت مهمی است که بسیاری از وبنویسان ایرانی با گفتن اینکه فلان چیز یک «برساخته اجتماعی» است و چیزی از مقوله اختراع و «جعل» به اعمال جمعی انسانها بار قضایی-مجرمانه میدهند. گو اینکه برساختن امر اجتماعی نه حق یک ملت بلکه جرم یک ملت است. آیا در این اصرار بیمارگونه بر«مبارزه مسالمتآمیز به هر قیمتی» (و از آن جمله به قیمت بیشرف شدن یک ملت) جابه جا شدن جایگاه حق و جرم را نمیبینید؟
نظریه برساختگرایی اجتماعی در کشورهای عقب مانده و فاقد «حق و قانون تاسیس گری» تنها تجهیز جدیدی است برای هرچه برّا تر کردن فتوای قدیمی حرمت جعل و بدعت. اینجا است که به جای تبدیل واژههایی از قبیل دیسکورس به یک «بتواره» و سرگرم شدن با بازی تحلیل گفتمان باید بر «حق برساختن امر اجتماعی» در بالاترین سطح آن یعنی در سطح یک ملت تاکید کرد. ملت نه یک کلیت کاذب بلکه نام دیگر «حق» دست یازیدن به کنش برساختن کلانترین نهادهای اجتماعی به هر قیمتی است. ملت، نه «همه» افراد یک ملت بلکه همگانیت این حق است. بدون اعمال این «حق وضعی» ما فاقد هرگونه جمعیت و فردیت میشویم. با وجود این حق است که «دیالکتیک جمعیت و فردیت» به راه میافتد و امری تاریخی به نام شعور(فردی و اجتماعی) شکل می گیرد. ایدئولوژی لیبرالیسم، جمعیت ما را نادیده میگیرد و ایدئولوژی سوسیالیسم، فردیت ما را. ما امروز نیازمند نگاهی غیرایدئولوژیک هستیم. دیالکتیک، نقطه کور نگاه ایدئولوژیک است. دیالکتیک، لکهای بردامن پاک ایدئولوژی است، لکهای که هر روز بزرگ و بزرگتر میشود تا اینکه روزی قدرت ایدئولوژیک را مجبور به «تعویض ایدئولوژی» و سپس ساقط میکند. نگاه دیالکتیکی، پادزهر هر نگاه ایدئولوژیکی است.
زمانی که ما از یک جنبش سخن میگوییم منظورمان یک قطعه شعر یا یک بیانیه فرصتطلبانه یا انواع زرنگبازیهای سیاسی نیست بلکه منظور ما در کار بودن «دیالکتیک فردیت و جمعیت»است. مرگ یک جنبش یعنی پایان دیالکتیک فردیت آن جنبندگان و جمعیت آنها. آیا ما توانستهایم رابطه دیالکتیکی فردیتمان را با جمعیتمان حفظ کنیم یا این دو از هم گسیخته شدهاند؟ واضح است که حال ما خوب نیست حتی اگر جز این باور داشته باشیم. ما در احتضار به سرمیبریم. پیامد ادامه این وضع برای ما یک «مرگ بد» است. جنبش سبز از این احتضار بیرون نمیآید مگر اینکه رابطه دیالکتیکی فردیت و جمعیت درسطح «حق تاسیس گری» برقرار شود.
.........................
*معادل سازی "مشروطه" برای «تاسیس گری نظام مند» بدتر از تجربه کنستیتوسیون(قانون اساسی!) بود. این واژه روحی سلبی و واکنشی دارد و نه هرگز ایجابی، زایا و کنشی.
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید