واپسین ایرانیها و استراتژی نهییلیستی
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
دموکراسی دینی، دموکراسی سلطنتی، دموکراسی ولائی ، سازگاری مردمسالاری مدرن با ولایت و مهدویت، دموکراسی کارگری و امثال آن در نوشته های ایرانیان به چیزی بیشتراز کهیرزدن دامن می زنند. واپسین ایرانیها بوی بد میدهند. بوی کپک زدگی، انحطاط، هستیِ واکنشی و بدتراز همه استفراغ فکریشان در فضای واقعی و مجازی آدم را آزار میدهد. با این بوی بد چگونه می توان به هم نزدیک شد؟
تمامیت تاریخی-انضمامیِ انسان برحق است و انسان به حق اشرف مخلوقات است. انسان فعلیت نهایی آن «ایده ایدهها»است که در بطن آشفتگی آغازین هستی تکانشی عظیم پدید آورد و با بازیاش بر زمینه آبهای ازلی هستی، «جهان» را آفرید. این نیروی تفکیک کننده (و به عبارتی «قوه تمیز») که در بطن هستی عمل می کند بازیگوشترین، آفرینندهترین و کاملترین چهرهاش را در انسان مییابد(بطن هستی با انسان جز به صورت انسان سخن نمیگوید-نیچه). تعابیری از قبیل پیشرفت و انحطاط درباره تمامیت انضمامی-تاریخی انسان بیمعنی است و این کلیت انضمامی همچون یک ساعت شنی است که نگاه و قضاوت همیشه باید معطوف به یک لنگهاش باشد. بر این اساس برساختن اصطلاح «واپسین انسانها» توسط نیچه برای آن گونه انسانی که از خطر و صدمه «بازیِ آفرینش» می گریزد را باید محصول یک فرافکنی وشرم-از-خویشتن قومی و در واقع نام ریاکارانه و بزدلانه «واپسین آلمانها» قرائت کرد. او بارها خود را یک «اروپائی خوب»می نامید و از آلمانی بودن خود شرمگین بود.
اگر«واپسین انسانها بوی بد میدهند» که میدهند، در آنصورت نزدیک شدن آنها به هم و تشکیل یک ائتلاف حول «یک هدف مشترک» فقط یک افسانه است. برای «واپسین ایرانیها» تنها یک امکان برای مبارزه باقی مانده است: مبارزهای بیهدف و متناسب با آن استراتژیای بیهدف. اما این چگونه ممکن است؟ استراتژی بر اساس هدف تعیین میشود و تاکتیک براساس استراتژی. به تصور درآوردن استراتژیای که فاقد هدف است چگونه ممکن است؟ پاسخ به این پرسش با توجه به وضعیتی که درآن گرفتاریم چندان دشوار نیست. استراتژی مبارزه در یک وضعیت نهییلیستی یک استراتژی نهییلیستی است. هدف در استراتژی نهییلیستی چیزی سرراست و مستقیم نیست. هدف این استراتژی در واقع «تعیین هدف» است.
استراتژیهای کلاسیک دارای هدفی مستقیم و سرراست مانند «براندازی سلطنت موجود و تاسیس جمهوری مطلوب»اند. اگر چه در استراتژی های کلاسیک تکلیف همگان کاملا روشن است و مسیر مبارزه بدون سنگلاخ است اما این خود یک دام است. « تعیین پیشینی هدف» کیفیت دموکراسی را از آن میگیرد. «دموکراسیِ فعال» نمیتواند صرفا تحقق یک هدفِ از پیش معین باشد. مشارکت مردم در تعیین هدفِ مبارزه، هسته اصلی دموکراسی است. صرف مشارکت مردم در تحقق هدف مبارزه (و نه تعیین هدف مبارزه ) گونهای فرمانبری پیشامدرن و در واقع پوسته دموکراسی است. در یک استراتژی کلاسیک معطوف به یک «هدف متعالی» مشارکت کنندگان عموما منفعلاند.
استراتژی نهییلیستی فاقد هرگونه «هدف استعلایی»است و در واقع استراتژیای برای تعیین هدف مبارزه است. در اینجا استراتژی و تاکتیکها برای تعیین «هدف پسینی» مشخص میشوند و نه بر اساس «هدف پیشینی». در استراتژی نهییلیستی ما ابتدائا با یکسری«اهداف»سروکار داریم و نه یک «هدف واحد». ممکن است از دل این «اهداف» درنهایت یک هدف نهایی واحد بیرون بیاید. البته همیشه خطر این هم هست که هرگز این اتفاق نیفتد و به تعیین هدف نهایی نرسیم. باید خطر را پذیرفت. استراتژی نهییلیستی (استراتژی ِ نا-استراتژی) راهی برای رسیدن از اهداف متعدد به هدف نهایی است. اصطلاح مناسب برای این حرکت در فلسفه کانت «تامل»است. با تامل زیباشناختی است که هدف تعیین میشود.
بنابراین اولین گام در یک استراتژی نهییلیستی پدیدآوردن فضایی برای تامل است. پدیدآوردن «فضای تامل» و گفت وگوی عمومی در این فضا برای تعیین هدف نهایی، بخش تاملی استراتژی نهییلیستی است. بخش تعینی استراتژی نهییلیستی که به هیچ وجه خودسرانه نیست مشابه استراتژی های کلاسیک است. همه چیز به شکلی ریاضی وار و منطقی از دل هم بیرون می آیند و نه خودسرانه و «دموکراتیک»(استراتژی توسط هدف تعیین می شود و تاکتیک ها هم توسط استراتژی). استراتژی نهییلیستی بر خلاف استراتژی خطی کلاسیک یک استراتژی دایروی است و مرکب ازدو حرکت تاملی و حرکت تعینی. در حرکت تاملی که حرکت از مورد به حکم وقاعده است و حرکت تعینی حرکت از قاعده به مصداق. حرکت تاملی به لطف بازیگوشی قوه تخیل آزاد اتفاق می افتد و حرکت تعینی توسط فاهمه. ما در زمینه حرکت تعینی مشکل چندانی نداریم.
معضل اساسی ما ایرانیان بیشتر ناتوانی در انجام حرکت اول است نه حرکت دوم. به عبارتی معضل اساسی ما ایرانیان «امتناع تخیل آزاد» است نه آنچه در میان جنبش روشنفکری ایران به«امتناع تفکر» معروف شده است*. ما نمیتوانیم «ایرانی دیگر» متفاوت از ایران خمینی و ایران پهلوی را در خیال بپروریم. نتیجه این «امتناع تخیل خلاق» ایران خامنهای ست.
در واقع «امتناع تخیل آزاد» و«امتناع تفکر» در کنارواقعیت هولناکتر «فقدان قانون» سه حلقه تشکیل دهنده گره برومئویی وار«عقده حقارت»ما ایرانیان است.
به لحاظ تاریخی معضل ما ایرانیان نه عقب ماندگی از ملت های دیگر(زیرا که هر ملتی منحصر به فرد و غیرقابل قیاس است)بلکه این حقیقت است که «گذشته مان نگذشته است». گذشته راه خیال را بسته است. گذشته تخیل مان را فلج کرده و تفکرمان به ناگزیر از «اکنون» در میگذرد و بر «گذشته» متمرکز میشود. تفکری که معطوف به حال نباشد یک «تفکر زنده» نیست بلکه خود یک گذشته است و باید به عنوان یک گذشته بررسی شود. معضل گذشته ما این است که به تاریخ نپیوسته است. گذشته ما جنازهاش گم شده است. بنابراین همسرش (ما ایرانیان) باید تا آیندهای نامعلوم عده نگه دارد. بوی گند میت بیمارمان کرده است. هدف ما جستجوی گذشته، دفن آن، صورت برداری از دارائی او، تقسیم ترکه و درنهایت پیوست کردن گذشته به تاریخ است.
ما تنها با دفن جنازه مردگان بلاتکلیف مان و تصفیه ترکه آنها میتوانیم زندگی مان را نجات دهیم: با دفن انقلاب مشروطه و تصفیه ترکه مشروطه خواهان، با دفن کودتای سیدضیاء و تصفیه ترکه رضاخان، با دفن انقلاب اسلامی و تصفیه ترکه خمینی....
ما هرگز گذشته خوبی نداشتهایم. در همه حال بخش پیشروِ امر رخداده ازمیان رفته و بخش ارتجاعی آن برجای مانده است. این بوی بد که ایرانیان امروز میدهند بوی گند سه میت است که هنوزدفن نشدهاند. زندگی ما ایرانیان جریان ندارد. زندگی ما مردابی شده است. باید پیش از هر چیز جسدها دفن شوند، اداره تصفیه امور ورشکستگی** تشکیل شود وآئین تصفیه ترکه در حق مردگان حقیقی و حقوقی اجرا و جاری شود.
البته این کافی نیست. باید آئین تصفیه ترکه را در مورد کل گذشتهمان، از زرتشت تا به امروز، جاری کنیم. ما به آموزههای[...] زرتشت، منشور حقوق بشر کوروش و دوره طلائی داریوش نیازی نداریم. ما اگر به چیزی از زرتشت نیاز داشته باشیم کلی نگری او و دلیریاش در پندار و گفتار و کردار است نه سترونی اخلاقیاش. این دلیری نظری پیش از هرچیز باید خود زرتشت (دلیرترین متفکر همه زمانها به تعبیر نیچه) را مشمول خود کند یعنی با دفن «تمدن»ی که او برساخت. ما ایرانیان باید از «همه چیز» به «هیچ» برسیم. آنگاه که هیچ شدیم و به اصطلاح با خاک یکسان شدیم «مجبوریم» تخیل مان را رها کنیم و در کارگاه خیال مان «ایرانی دیگر» را بسازیم و بعد به آن جسمیت بخشیم.
...................
*رجوع کنید به مجموعه مقالات محمد رضا نیکفر در سایت رادیو زمانه"در نقد آرامش دوستدار"
**من با طرح "گنگره ملی" آقای اسماعیل نوری علا از زاویه «تصفیه امور ورشکستگی» با تمام وجود موافقم. فکر نمی کنم تشکیل چنین گنگره ای نیاز به مراجعه به آراء عمومی داشته باشد بلکه ضرورتی دیگر توجیه کننده این طرح است. میت نباید روی زمین بماند.
Subscribe to comments feed نظرات (0 نوشته شد):
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید