مام غنی بلوریان، زندانی سیاسی شاه، درگذشت؛ «نه جاسوسم، نه وابسته؛ یک انسانم، اما کُرد دگر اندیش»
- اندازه حروف
- Enlarge font
- Decrease font
نمی دانم «این چه رازی است که سال بهار، باعزای دل ما میآید!»؛ از رثا نوشتن چندان دل خوشی ندارم، اصولا از بت پرستی و فرد پرستی گریزانم. اما گاهی انسانهایی هستند که نمی شود یادشان نکرد، برایشان ننوشت و سخنی نگفت...مام غنی بلوریان هم از آن گروه است و شاید لایق ذکر خیر. بامداد امروز با سکته مغزی زندگی را به درود گفت ( متولد ۱۳۰۳).
گرچه ما مرده پرستانیم و اکنون وقت مردن، مسجد شهر را برایش قرق میکنند و گلاب میپاشند... اما وقت زنده بودنش کسی شاخهای پر خار به رایگانش نمیداد و اما امروز تاج گل بی خار بر سر قبرش میگذارند!... «هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست».
مام غنی بلوریان شاید هنگامی که بنا به برهوت اندیشه فکری در ایران، و فقر کردستان، دل در گرو حزب توده نهاد، نمی دانست که چه روزگاران تلخی مانند زادگاه مادری اش، خواهد داشت. سال ۱۳۳۱ دوران انتخابات مجلس شورای ملی – دوره ۱۷ – به انتخاب شدن صارم الدین صادق وزیری کمک میکرد و دوست داشت که او برنده میدان باشد و شاید محمد قاضی مترجم، اگر آن روز همراهش می بود، صارم الدین تنها به مهاباد نمیرفت!
اما شاه، باوری به انتخابات آزاد نداشت ، مثل هر رهبر و حاکم و شاه و شیخ دیگری در ابتدای امر برگزاری انتخابات بدون کوچکترین مداخله و اعمال نفوذ و توصیه را اعلام کرد، اما نماینده کردها را به مجلس راه نداد زیرا باورش این بود که این پیرو اندیشه چپ، نباید حضوری در آن مجلس داشته باشد. و طرفه اینکه سید حسن امامی «امام جمعه شیعه تهران» از شهر مهاباد سنی نشین، وکیل شد!...
مام غنی بلوریان دوستی اش با صارم الدین صادق وزیری و شاگرد او – عبدالرحمن قاسملو – آغاز شد، چون صارم الدین کمیته ایالتی کردستان – کاک – را در حزب توده بنیان نهاده بود و شاگرد خود را بال و پر داد و قاسلمو آن را به حزب دمکرات کردستان ایران مربوط ساخت و سال ۱۳۳۳ اولین شماره روزنامه کردستان را منتشر ساختند که قاسملو و بلوریان و عزیز یوسفی هم در آن مطلب می نوشت.
در ان ایام حکومت با حزب توده و سازمان افسران برخورد قانونی اش را آغازیده بود و احمد توفیق هم در خانه برادر مظهر خالقی پناه گرفته بود و تصمیم بر ان شد که بلوریان جانشین توفیق باشد که مبادا یکی دستگیر شود اما مرداد ۱۳۳۴ بلوریان به محض ورود به سنندج، دستگیر شد و تا ۵ مرداد ۱۳۵۷ ادامه یافت. و ۲۴ سال دوران جوانی اش را پشت میله های زندان شاه گذرانید.
اما چون کرد زبان بود و هنوز ۱۰ سالی از ماجرای خونین اعدام شادروان پیشوا قاضی محمد بنا به نفوذ انگلیسی ها ، می گذشت، نام او و یوسفی در بین مردمان مناطق کردنشین، مشهور شد و حتی کردهای عراقی – مانند جلال طالبانی و ابراهیم احمد – در نوشته های حزب خود شاه را به ظلم و ستم علیه کردها و آغشته بودن خونش به اعدام قاضی محمد و زندانی کردن 2 زندانی کرد، متهم می ساختند.
پس از سال ۱۳۳۷ که ساواک – بخش برونمرزی، می خواست بنا به طرح محرمانه خود قیام مسلحانه کردها را علیه عبدالکریم قاسم راه اندازی کند، مامور شاه و نماینده ساواک به دنبال فهم و ترسیم نقشه راه بود. عیسی پژمان در پاریس با کامران بدرخان – استاد دانشگاه سوربن – دیدار می کند که شاه و حکومتش چگونه می توانند رضایت خاطر کردها را به همکاری جلب کنند... کامران هم انسانی آگاه و خوش قلب ، در پاسخ می گوید " شرط اول قدم آن است که شاه برادری اش را ثابت کند و آن هم عدم اعدام دو زندانی کرد، عزیز یوسفی و مام غنی بلوریان است! "... گرچه آن دو به خاطر کرد و کردستان دستگیر نشده بودند، اما پیام محرمانه به دست شاه رسید و با ۱ درجه تخفیف، هر دو به حبس ابد محکوم شدند و زندانیان سیاسی قدیمی ایران نام گرفتند.
از مرحوم محمد قاضی و هم صارم الدین صادق وزیری شنیده بودم که مام غنی انسانی احساساتی و عاطفی بوده است و یک بار در زندان که یکی از ماموران ساواک – بخش کردستان – به بازجویی مام غنی می رود، در پاسخ اش ناگهان عصبانی و بر افروخته می شود و می گوید : نه جاسوسم، نه وابسته ؛ یک انسانم اما کُرد دگر اندیش!... و روی پرونده اش، هنوز هم شاید آن جمله باقی مانده باشد.
پس از آزادی از زندان، ۵ مرداد ۱۳۵۷، کم کم فضای سیاسی ایران دستخوش شروع انقلاب بود و کردها وی را به عنوان یک قهرمان و شاید اسطوره مقاومت می نگریستند و روزنامه ها هم او را به نیکویی ستودند. انقلاب صورت گرفت.
در کردستان غوغا شد و حکایتش در این مختصر نمی گنجد همه دستخوش تند رویی بودند هم کردها و هم حکومت و هر دور امروزه روز به آن معترف اند، اما با این رسوایی چه بخشایشی !؟...جنگ سنندج، جنگ نقده و ... هنوز انگشت اتهام ها به سوی همدیگر است، اما محترمانه ترین و شاید عادلانه ترین عبارت آن است که هر دو دستخوش احساسات و تندرویی بودند.
قاسملو، مام غنی را رقیب خود می دید و هرچند اوایل سعی داشت که دوباره به حزب توده نزدیک شود، و همیشه در سخنانش مام غنی را به احساسی و هیجانی بودن، متهم می ساخت، اما خود دچار احساسات شده بود و می خواست رقیب سپید موی را از میدان به در کند و برای همین نکته به بعث نزدیک تر شد. در کنگره 4 حزب بود که مام غنی و عبدالرحمن ذبیحی ، قاسملوی دستخوش احساسات و هیجان و در جستجوی قدرت بلامنازع حزب را به استبداد و خود محوری متهم کردند و دیگر این برای قاسملو، غیر قابل تحمل بود! و مام غنی از حزب قهر کرد، و در قدم اول قاسلمو برای کسب مشروعیت وجود مام غنی را ضروری می دید و بدین سبب ملا عبدالله حیاکی – حسن زاده – را به سراغ او فرستاد و ملا عبدالله هم گفت " ما چاره نداریم، به کمک و پشتیبانی بعث نیازمندیم ! " اما مام غنی ، از کسر شان فرستاده قاسملو هم دو چندان برافروخته شد و حزب را ملعبه بعث نامید و بایکوتش کرد! این بار قاسملو از سیاست مصطفی بارزانی تقلید کرد و این مخالف دگر اندیشه و دلسوخته کرد و کردستان را به انواع تهمت ها و استهزاها ، شخصیت و نام و فکر او را به بازی گرفت...
اما مام غنی در ابتدا نمی خواست که حزب را قربانی قاسملو و هواداران نان و نمک کرده با بعث کند، انشقاق کنگره ۴ رخ داد .حزب دمکرات کردستان ایران – هواداران کنگره ۴.- دوست داشت با حکومت به یک سری توافق هایی برسد و آن را به اجرای ماموریت حزب بعث و به آتش کشاندن کردستان در جهت مطامع خود، ترجیح داد اما قاسملو هیجان مردم کرد را می شناخت و خوب سوار موج تبلیغ شد و مام غنی را به کنج فرستاد و به قول خودش از میدان به در کرد...قاسملو و حزب در ان هنگام توافق با جمهوری اسلامی را به ضرر منافع می دیدند، همانگونه که مرگ احمد توفیق را در پرده ابهام نهاد، کنار گذاردن مام غنی را هم زیر لب تکرار نکرد و بعدها خود که می خواست با جمهوری اسلامی به توافق برسد و جنگ تمام شده بود، گروهی از همرزمان حزبی اش چشم به اسرائیل دوخته بودند و این بار نزدیک شدن او و توافق اش با حکومت ایران را به ضرر می دیدند و خود قاسملو هم قربانی همان سیاست حذف شد که خودش بارها سناریوش را نوشته بود!
گرچه مام غنی دوباره به حزب توده پیوست، راهی غربت شد و با علی خاوری به دیدار مسئولان وقت شوروی سابق رفت اما مدتی بعد هم از ان دست شست و نوشت که این حزب باوری به دمکراسی ندارد و امیدی هم نمی رود که دمکراسی و آزادی مفهومی دراین حزب داشته باشد.و شاید نخستین فرق مام غنی و قاسملو در این بود که خود را ملت کرد نمی نامید، حزب دمکرات کردستان را بک سازمان سیاسی می دید نه کل کرد و کردستان؛ اما متاسفانه شیوه مصطفی بارزانی در قاسملو نهادینه شده بود و نقد خود را توهین به ملت کرد می شمرد. گرچه امروزه روز حزب دمکرات کردستان همچنان بازیچه و ملعبه همان سیاست است، شاید مرگ مام غنی یادآور آن نکته باشد که رمز بقای با حضور نسل جوان باورمند به هویت و استقلال و تعامل سیاسی است نه بازی به احساس و هیجان.
امروز مام غنی از کردستان و جهان هستی رفت و سال ۱۳۷۶ خاطراتش – ئاله کوک – را نوشت و چون اندکی از اسرار قاسلمو را افشا کرده بود، باز هم از موج اتهام های بقایای آن حزب در امان نماند... بهار ۱۳۸۸ از استکهلم با وی تماس گرفتم، راهی سویس بودم و دیدار با صارم خان صادق وزیری، خواستم در بین راه در کلن آلمان، اتراقی بکنم و روایتش را بشنوم، چنین گفت : «مریض احوالم، شاید روزی در جایی با هم روبرو شدیم، از ارسال کتاب ابراهیم احمد سپاسگزارم، او هم خادم و دلسوز کرد و کردستان بود، اما مردم ما قدر شناس دلسوخته گانش نیست، خاک ناسپاسی است انگار.. شنیده ام کتابم به فارسی در ایران منتشر شده است، اما پسرم به کجا شکایت ببرم، مترجمش که کردی نمی داند، کرد نیست، نمی دانم چه نوشته اما این کتاب، کتاب من نیست و مملو از ابهام و غلط...اما نسخه کردی اش بهتر و روانتر و کامل تر است…»
سرفه های پی در پی داشت، او را رها کردم، اما ادب گفتارش و سلامت ذهنی و دلسوختگی اش را ستودم و الان دیدار به آخرت شدیم. امید است که پس از ۲۸ سال از - سال ۱۳۶۲ که ایران را ترک کرد - جنازه اش به کردستان ایران بازگردد و در کنار محمد قاضی در مهاباد آرام گیرد. آن سند ساواک و بازجویی مام غنی شاید بهترین عبارت روی سنگ قبر اوست : نه جاسوسم، نه وابسته؛ یک انسانم اما کُرد دگر اندیش!
Subscribe to comments feed نظرات (1 نوشته شد):
جناب قانعی فرد. قبل از ارتکاب به نوشتن اندکی تحقیق نیز بد نیست!.
انتخابات دوره هفدهم زیر نظر مصدق السلطنه نخست وزیرو دارو دسته اش مانند کمیته صیانت از انتخابات برگذار شد و شاه هیچ دخالتی نداشت.
"انتخابات مجلس هفدهم که در زمان نخستوزیری او انجام شد با همان مقررات قدیمی بود. در این انتخابات مصدق یک سلسله دخالتهای غیرقانونی مرتکب شد. از جمله اینکه تصویبنامهای در اردیبهشت سال 1331 از دولت او صادر شد که در روند برگزاری انتخابات اختلال به وجود آورد.
به طوری که در 33 حوزه انتخابیه از برگزاری انتخابات جلوگیری کرد و در نتیجه پنجاه و شش نماینده نتوانستند به مجلس راه پیدا کنند. یعنی بسیاری از استانهای کشور فاقد نماینده در مجلس شدند."
"مصدق با دیدن بالا گرفتن مخالفت ها در مجلس، به فکر برگزاری انتخابات زودهنگام دوره ی هفدهم افتاد. به این امید که نمایندگان بیشتری از جبهه را به مجلس بفرستد لایحه ی اصلاح نظام انتخاباتی را به مجلس تقدیم کرد اما لایحه رد شد. هنوز مصدق امیدوار به حضور “۷۰-۸۰ نماینده ی کت بسته” در مجلس هفدهم از جبهه ی ملی و معتقد به حضور حتمی “۸۰% از نمایندگان حقیقی ملت” در دوره ی هفدهم بود. جبهه ی ملی ۱۲ کرسی از حوزه ی انتخابی تهران را بدست آورد که نشان از موفقیت کامل او در پایتخت بود اما با گذشت انتخابات و عدم کسب موفقیت در حوزه های دیگر، بر آن شد که پس از رسیدن تعداد وکلا به حد نصاب، انتخابات را متوقف کند. با اینکه مصدق اینچنین کرد اما از ۷۹ نماینده ای که پس از توقف انتخابات برگزیده شده بودند تنها ۳۰ نفر یا از اعضای جبهه یا سرسپرده و در رابطه با آن بودند و ۴۹ نماینده ی دیگر از مخالفان جبهه. دکتر موحد این انتخابات را “مایه خفّت و سرشکستگی” مصدّق می خواند که هم درماندگی مصدق را نسبت به نیروهای مخالفش را نشان می داد و هم بسیاری از سران جبهه ی ملی را رو در روی هم قرار می داد."
"رسول مهربان٬ گوشههايي از تاريخ معاصر ايران٬ ص ۲۵۸: «در جوار جبهه ملي سازماني به نام نظارت بر آزادي انتخابات به رهبري مظفر بقايي و يک عده چاقوکشان و پهلوانان زورخانههاي تهران به ميدانداري شعبان بي مُخ و امير موبور و عشقي به وجود آمد"
"رسول مهربان٬ گوشههايي از تاريخ معاصر ايران٬ صص ۳۵۷-۳۵۸: «به جرأت ميتوان گفت هيچ انتخاباتي مفتضحتر از انتخابات دوره هفدهم به وجود نيامده است, در گرد و غبار و هو و جنجال داعيه آزادي انتخابات٬ عدهاي از رهبران جبهه ملي مانند علي زهري و يوسف مشار و زيرکزاده که به هيچ وجه زمينه مساعد و معروفيتي نداشتند٬ با کارگرداني و کمک مستقيم شعبان بيمُخ٬ عشقي٬ شهميرزادي چاقوکش و حسن عرب به نام نماينده مردم تهران به مجلس راه يافتند,,,, آراي مردم قبل از ريختن به صندوق توسط اوباش مظفر بقايي از طريق “سازمان نظارت بر آزادي انتخابات دوره هفدهم ” بازديد ميشد, هرکس کلاه کپي يا سر و وضع کارگري و يا سبيل داشت و يا ترکي حرف ميزد و يا تيپ دانشجو بود٬ با کتک و توهين از پاي صندوق بيرون انداخته ميشد."
مطلب شما!
داستانها، خبرها و دیگر مطالب خواندنی خود را برای خودنویس بفرستید.
نظرات
برای گذاشتن نظر یا کامنت باید ثبت نام کنید و وارد سیستم شوید
عضو شوید وارد شوید